۲. یادم هست یک جای این کتاب، به گمانم در فصل مربوط به کتابهای هنری، خوانده بودم که یک بررس، به این مضمون نوشته بود: پیشنهاد میشود نویسندهی کتاب نیز مورد بررسی قرار گیرد.
۳. از فصل فرهنگها و لغتنامهها، يادم هست که يک واژه حذف شده بود، چون مقابلش به اين مضمون نوشته شده بود: کهنه و قديمي. احتمالن بررس، واژهي کهنه را به خاطر اشتراک با کهنهي بچه، ناشايست تشخيص داد.
۴. در فصل کتابهای دینی، کتابی تفسیری بود که در آن، مفسر دو نظریه در مورد معنای یک واژه مطرح کرده و اساس هر کدام را توضیح داده بود. بررس به اين مضمون نوشته بود که: معنای این واژه اشتباه است.
۵. این کتاب، حکایت طنزی واقعی از ممیزی کتاب در ایران است، هرچند براي سالهايي پيشتر. خوب است هر از گاهی که دلت گرفت، چند صفحهای ورقش بزنی تا کمی دلت واز شود؛ به شرط اینکه بعدش خودت را نگذاری جای آن نویسندههای بیچاره...
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 18:46 توسط مسافر سكوت
|
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست آن دختـــــــــــر چشم آبی گیسوی طلایی طناز سیه چشــــــــــم چو معشوقه من نیست آن کشور نو آن وطــــن دانش و صنعت هرگز به دل انگیــــــــــزی ایران کهن نیست در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست در دامن بحر خزر و ساحل گیلان موجی است که در ساحل دریای عدن نیست در پیکر گلهای دلاویز شمیران عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست آواره ام و خسته و سرگشته و حیران هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست آوارگی وخانه به دوشی چه بلایست دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست پاریس قشنگ است ولی نیست چو تهران لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست هر چند که سرسبز بود دامنه ی آلپ چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست این کوه بلند است ولی نیست دماوند این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست این شهر عظیم است ولی شهر غریب است این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
خانواده اش اهل ملایر بودند. دو نیای پدری و مادری اش در پیش برد فرهنگ این سرزمین نقشی پر رنگ داشتند.او در سال 1308خورشیدی به دنیا آمد. می گو.یند: نامش مسیح ثقة الاسلامی بود که بعد ها خودش آن را به خسرو فرشیدورد تغییر داد تا نامی ایرانی داشته باشد.
جی دی سالینجر از دنیا رفت. نویسنده ای که حدود پنجاه سال است کتابی چاپ نکرده اما به گمان من بزرگ ترین نویسنده ی زنده بود. مجموع کتاب های او کمتر از ده کتاب است. معروف ترین کتاب او «ناتور دشت» به معنای نگهبان دشت یا دشتبان است که بهترین ترجمه آن از محمد نجفی است. این کتاب درباره دردسرهای یک نوجوان برای ورود به جوانی است. این کتاب هنوز در برخی ایالت های آمریکا ممنوع است. شاید به خاطر کلماتی باشد که در فارسی به صورت مودبانه ترجمه شده اند. کتاب دیگرش «فرانی و زویی» نام دارد که رابطه یک برادر و خواهر و خانواده ی آنان «خانواه گِلس» را تشریح می کند. کتاب دیگرش «نه داستان» نام دارد که بهترین ترجمه آن از احمد گلشیری است به نام «دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم» و یک داستان بلند هم نوشته به نام «جنگل واژگون» بقیه ی کتاب هایش معروف نیستند و راستش من هم نخوانده ام.
شاید مهم ترین نکته در مورد کارهای او لحن نوشته های او باشد که بسیار به لحن نوجوان ها نزدیک است. تصویرسازی داستان هایش فوق العاده است و شخصیت ها چنانند که انگار آنان را می شناسید. مضامین فلسفی و عرفانی که در کارهایش مطرح می کند نیز باعث می شود که تا مدت ها فکر شما مشغول باشد. ابتکار او در نویسندگی هم این است که سرگذشت یک خانواده را در چندین داستان جداگانه توضیح داده است. در حالی که هر داستان برای خودش اثر مستقلی است اما وقتی همه آن داستان ها را بخوانی می توانی آن خانواده «خانواده گلس» را بیشتر بشناسی. مثلا در داستان اول «نقاش خیابان چهل و هشتم» می خوانیم که سیمور گلس خودکشی می کند و در «فرانی و زویی» می فهمیم که برادر بزرگ تر این دو آدم به نام سیمور بوده که خودکشی کرده است.
بهترین نکته ای که از سالینجر در خاطرم مانده این است که سنگین ترین مباحث عرفانی را در ساده ترین داستان ها مطرح کرده است. مثلا بحث دائم الذکر بودن و این که آدم همیشه به یاد خدا باشد و همه ی کارهایش ذکر خدا و عبادت باشد را به راحتی در «فرانی و زویی» مطرح کرده است. بدون این که بر آن تاکید کرده باشد برای همین شاید برخی که آن کتاب را خوانده اند این مساله یادشان نمانده باشد.
سالینجر در پنجاه سال گذشته چنان گوشه گیر و منزوی بود که برخی گفته بودند چنین فردی وجود خارجی ندارد و یک اسم مستعار است. سالینجر یک بار اقتباس سینمایی از داستان هایش را تجربه کرده است و پس از آن به هیچ وجه اجازه اقتباس از کارهایش را نمی دهد. داریوش مهرجویی فیلم «پری» را از روی خانواده گلس ساخته بود و نزدیک بود که کارش به دادگاه بکشد. برای کسانی که مضامین عرفانی، دینی و فلسفی مشغولیت ذهنی شان است و به دنیای نویسندگی علاقه دارند شاید بهترین الگوی نویسندگی باشد یا بود. «تفاوت میان یک انسان بیتجربه و انسانی مجرب در این است که اولی به هر بهانه خواهان مرگی شرافتمندانه است، در حالیکه دومی به خاطر هر چیزی به فروتنی، زندگی را دوست دارد.» «ناتور دشت» بخش ۲۴/ ۱۹۵۱ میلادی
+
نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 6:22 توسط راد
|
چند وقت بعد صابخونه اثاث های ما را ریخت وسط خیابان علتش را هم نفهمیدیم فقط غضبناک نگاه می کرد که علت آن را هم نفهمیدیم وسط کوچه هوار می زد آی مردم به داد برسید بی آبرو ها آبرو براتم نگذاشته اند و ... .اقلا نمی گفت چه کار کرده ایم تا خودمان هم بدانیم تقریبا مردم همه مردم جمع شده بودند ولی او هنوز حاضر نبود توضیح بدهد چه جوری آبرو برایش نگذاشته ایم داداش کوچیکه ام شاشید وسط کوچه راه افتاد رفت زیر اثاث های خودمان . مردک با لگد زیر اثاث های جهاز مادرم می زد انگار که به جهاز هرمله لگد می زند سهم یتیم و آه دل مردم که بود هیچ نجس هم شده بود مردم هم که فکر می کردند ما به اینجایش رسانیدم ما را طعن و لعن می کردند و بعضی ها هم در کمکش جهاز مادرم را مورد عنایت قرار می داند...
تا غروب هر چه آبرو داشتیم به باد فنا داد و آخرش هم جرم ما را نگفت مردم هم که بیکار نبودند همچنان با طعن و لعن ما رفتند پی کارشان خلوت که شد صدایش آرام شد گفت خانه را خالی کنید مشتری معتقد و اهل دین و ایمون دارم.
توی تاریکی کوچه راهش را کشید و رفت. توی دستش روزنامه ی کیهان بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 11:45 توسط کریم دوغی
|
داشتیم می رفتیم خانه ای بزرگ تر و بهتر که نزدیک خانه قبلی مان بود. وسط اسباب کشی به خانه ی جدید پیدایشان شد. آمده بودند برای خرید خانه. محترمانه توضیح دادیم که ما از قبل درباره این خانه صحبت کرده ایم و بیعانه داده ایم و داریم اسباب هامان را می آوریم و قرار است فردا سندش را به نام ما بزنند اما به خرجشان نرفت. هنوز نتوانسته بودیم اثاثیه را درست بچینیم. برای نهار تعارف کردیم و ماندند. همان وسط شلوغی برایشان سفره انداختیم. مرد آن خانواده روزنامه کیهان دستش بود و تیترهاش را بلند می خواند. برای این که صدایش را نشنوم تلویزیون را از توی کارتون درآوردم و روی زمین گذاشتم و روشن کردم. اخبار پخش می کرد. پسر کوچکی به نام اسفندیار داشتند. مادرش او را به دستشویی برد. چند دقیقه بعد پسرک لخت دوید توی هال. مادرش دنبالش می دوید. باباش روزنامه را گذاشت روی زمین و با خنده بچه را تشویق می کرد و قربون صدقه می رفت: «قربونت برم. دودول نیست که دولوله» بچه وایستاد رو به روی تلویزیون و شاشید به صفحه تلویزیون. بعد راه افتاد توی خانه. بیشترش هم ریخت روی روزنامه. فردای آن روز صاحبخانه آمد. طرف خریدار جدید را گرفته بود. می گفت که آشنا هستند. حتی به روی خودش هم نیاورد که با ما قرار گذاشته است. خانه را به نام آنان زد. از نظر قانونی حق با او بود؛ ما حتی قولنامه هم نداشتیم. فکر می کردیم که طرف حرمت خودش را نگه می دارد و سر قولش می ماند. حالا توی خانه ی قبلی خودمان اجاره نشین هستیم. موقع رفت و آمدها آنان را می بینیم. نمی دانم چرا به همسایه ها گفته اند حقشان را از چنگ ما در آورده اند؟ اوضاع دارد برعکس می شود!
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 6:30 توسط راد
|
شاید تا کنون کارهای موسیقیایی زیادی در بارهی عاشورا شنیدهاید. مثل روز واقعه از انتظامی، شب دهم از فردین خلعتبری، ماه کولی از محمدرضا علیقلی، مجیک آو پرشیا از آریا عظیمینژاد، مولای عشق از فواد حجازی، ماه نی از حمیدرضا صدری، وداع از حسامالدین سراج و...
در همهی این نمونههایی که ذکر شد، سازهای کوبهای به عنوان ساز اصلی به کار رفتهاند. اما کاری که امروز میخواهم معرفی کنم، کمی متفاوت است. در این کار، سازهای کوبهای نه تنها به عنوان ساز اصلی به کار رفتهاند، بلکه صدای اصلی و زمینهایِ کار را تشکیل میدهند، آن هم در فضای موسیقی محلی. در این کار، کلام و آوا در هم تنیدهاند و آهنگساز به خوبی توانسته است از قابلیتهای سازهای کوبهای، برای ایجاد و ترسیم فضای شور استفاده کند. آلبوم ذوالجناح، ساختهی عماد توحیدی با تنظیم بابک شهرکی است. البته به خاطر غوغایی که در این کار وجود دارد، شاید به دل خیلیها ننشیند. اصولا برای درک و وارد شدن در فضای چنین کارهایی، باید آن را در فضای خلوت و به طور کامل گوش داد، تا حس نوازنده و آهنگساز را دریافت.
قطعهی اول از آلبوم ذوالجناح
قطعهی هفتم از آلبوم ذوالجناح
قطعهی چهارم از آلبوم مرغ مینا
دکتر عماد توحیدی، نویسنده و کارگردان تئاتر و نمایشهای رادیویی، فعالیتهای خود را در عرصهی موسیقی از سال۱۳۵۸ و در عرصهی تئاتر از سال ۱۳۶۲ آغاز کرد. کتاب وی با عنوان «شیوهی دفنوازی» از کتب مرجع به شمار میرود.
یکی از دلایل این پست اینه که به طرز مشکوکی ساکت نباشیم و دوستان بدانند ما هنوز در قید حیاتیم گرچه حیات این روزها کمی سخت شده است.
قصد اصلی. محرم است سالروز آزادگی. عزای اباعبد الله الحسین. خیلی سال پیش که مرحوم پدربزرگم زنده بود دهه ی محرم یکی از ایامی بود که ما همه ی نوه ها آویزان او می شدیم دفتر نوحه هایش را بر می داشت و برایمان نوحه می خواند و ما هم توی همان خانه ی حیاط وسط قدیمی اش مثلا هیئت راه می انداختیم بعد هم مسجد می رفتیم ... خدابیامرز خیلی از ته دل نوحه می خواند بعضی وقت ها هم همان جور گریه می کرد نوحه خوان های جوان اول و آخر جلسه و حرکت هیئت را که به هم ریخته بود به او می دادند او هم گلایه ای نداشت.
حالا همه جا جلسه ی عزاداری است اما من دلم برای آن مراسم ها تنگ شده است دلم می خواهد یکی از آن جلسه ها را پیدا کنم و در یک گوشه اش به حال خودم زار زار گریه کنم به خاطر سال هایی که تباه کرده ام و صدای بلندگو های و مداح ها هم مرا به رقص وا ندارد. محرم ماه گریستن است یک ماه از دوازده ماه را گریه کن برای هر چه که می خواهی برای همه چیز! برای تمام غم هایت! مطمئن باش کسی سرزنشت نمی کند.
گریستن در محرم سیره ی هزارساله ی شیعه است که همیشه ی تاریخ بغض فروخورده داشته است.همیشه...
و حتی امروز که علی رغم تاریخ. مرجعیت را لکه دار می کنند.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 12:3 توسط کریم دوغی
|