ماجراهاي عروس کرمو ومادرشوهر۲
عروس خداحافظي سردي کرد و گوشي را گذاشت.
- عروس کرمو، به آدم ميگه کرمو اونوقت ميگه من ناراحت نشدم سوختي که اينو گفتي.
- با کي داري حرف مي زني؟هنوز با تلفني؟
- مامانت برگشته به من ميگه عروس کرمو.
- هاها، لابد کرم ميريزي ديگه.
- هفته پيش از در تالار مي اومديم بيرون ديدم ساکم دستشه گفت: از بس دنبال قرو پرتي يادت رفت وسايلتو ببري . از شمال اومدیم خودشون لباساشونو توي ماشين جاگذاشتند. منم گفتم من دنبال قرو پرم شما چرا وسايلتونو جا گذاشتين؟
- خيلي بد گفتي ، بدتر از اين نمي شد به مادرم بگي.
- سعيد؟
- چيه؟ جدي ميگم.
سعيد به ديدن مادر مي رود.
- زنت کو؟
- از شمال اومديم پمپ خراب شده بود. آب نداشتيم . داره شستشو ميکنه.
- مامان ، توهم خيلي زنتو لوس مي کني؟
- واسه چي؟
- همش ته موند غذاشو ميده تو بخوري، آب ميخوره تهشو ميده به تو ، چايي مي خوره سعيد جون بقيه اش را تو بخور. يعني چي ؟ اونوقت توهم مي خوري ميگي تبرکه.
- خب لابد تبرکه.
- خبه سعيد، خبه ، واقعا که، من به بابات هيچ وقت از اين بي احتراميها نکردم.
- جدي ميگم ما باهم از اين حرفا نداريم. نرگسم اصلا قصد بي احترامي نداره اگه فقط يه لحظه فکر کنه به من بي احترامي ميشه اينکارو نمي کنه. ضمنا داري مادرشوهر گري مي کنيا.
- خبه سعيد خجالت بکش، شرم نداري.
ادامه دارد...
سلام من عروس کرمو هستم اين لقبي است که مادر شوهرم به من داده.
سلام منهم دراين داستان در نقش مادر شوهر هستم مادرشوهر فهميده و زود به قاضي رونده
سلام منهم شوهر بيچاره هستم که بين اين دو گير کردم.
" ماجراهاي عروس کرمو و مادرشوهر۱"
-عجب عروس کرمويي هستيا . چقدر زود حرف رو مي رسوني. ظاهرت مظلومه و لي دلت بدجنسه
-ولي من منظوري نداشتم.
-نه مادر، منم ناراحت نشدم خوب شد گفتي هر وقت چيزي ناراحتت کرد به من بگو بين خودمون حلش کنيم بهتره از اينه که سعيد بفهمه.
ادامه دارد
۱-مشترك مورد نظر
در دسترس مي باشد
لطفاً انتظار بكشيد
۲-آن مرد
می آید
می آید
می آید
درست سر ساعتی که باید
۳-روی بام ها
از هزار سال تاکنون
مس می کوبیم
غافل از اینکه
آه تو
ماه را گرفته است
ای خدا!
۴-اگر قرار باشد
همین فردا بیایی
اولین چیزهایی که گم می شوند
دست و پاي من اند
۵-ده
بیست
سی
چهل سه شنبه راه
نیامده ام که
فقط
ببینم ات و بروم
۶-هیچ جزیره ای
خضرا نیست
وقتی خضر را
به نا کجاآباد تبعید کرده ایم
۷-سال
هزارو
سيصد و
هشتادو...
خورشيدي كه هنوزِ پشت ابر است
۸-گوشي همراه من
انتن نمي دهد
اين جا كه نشسته ام
آخر سرسپردگي ست
«برای ما کار فرهنگی به صورت مطلق، موضوعیت ندارد؛ بلکه کیفیت کارهای فرهنگی مدّ نظر است.» «ما متعهّد نیستیم سینما رشد کند؛ بلکه متعهّدیم سینمای مطلوب رشد کند.» «اگر بنا باشد استانداردهای خود را اعمال کرده و هیچ مشکلی وجود نداشته باشد، در سال ممکن است تولیدات فرهنگی در برخی شاخه ها به تعداد انگشتان دست برسد.» «اگر با ایده آل مطلق عمل کنیم، باید دست آخر درِ سینماها را ببندیم.» نقل از وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در خبرگزاری ها
- این دیدگاه منحصر به ایشان نیست. تعریف ماهوی از اصل موضوع در اغلب موارد یکسان است. تعریفی که می گوید سینما یا باید «مطلوب» باشد یا اصلاً وجود نداشته باشد. این دیدگاه برای سینما اصالتی قائل نیست و سینما را به تنهایی و بدون پسوندهایی مثل مطلوب، عرفانی، معنوی، انقلابی، دینی، مصلحانه، معناگرا و امثال اینها به رسمیت نمی شناسد. چنین دیدگاهی علاوه بر این که ممکن است توجیه منطقی نداشته باشد، ضمانت اجرایی هم ندارد. حوزه فرهنگ و هنر مثل حوضچه پرورش ماهی نیست که بتوانیم همه منافذ و مجاری را ببندیم و بگوییم در یک محدوده مشخص فقط همان چیزی را پرورش می دهم که می پسندم. فرهنگ، عرصه گسترده و پهناوری است که از همه معارف بشری، فعالیت های اجتماعی، تحوّلات عمومی و تجربه های انسانی تغذیه می شود. نمی توانیم در شرایطی که یک سینمای ناقص و بیمار و ضعیف داریم، به انتظار محصولات متعالی و استاندارد بنشینیم. ابتدا باید ابزار و وسایل سالم، سالن نمایش استاندارد، عوامل مجرّب و مسلّط، چرخه تولید و توزیع سالم و حرفه ای، تماشاگر انبوه و محیط امن و شاداب برای فعالیت آدم ها و خلاصه «سینما» داشت، بعد منتظر نشست که از دل مناسبات معقول و درست یک سینمای حرفه ای و باطراوت، فیلم های مطلوب هم بیرون بیاید. حتی در این شرایط هم، نباید انتظار داشت همه تولیدات سالانه یک سینما «مطلوب» باشد؛ همان طور که همه میوه های یک باغ سالم نیستند و همه غذاها مفید و مقوّی نیستند و همه انسان های دنیا هدایت شده و رستگار نیستند؛ اما وقتی سینما نداریم، محصولی هم نداریم؛ یعنی نمی توانیم داشته باشیم. وقتی سینما را ضعیف نگه می داریم و تازه بعد از سی سال، بودن یا نبودنش را با کلّ فیلم ها و جوایز و افتخارات و این هم آدم فعّال در درونش مورد تردید قرار می دهیم، خود به خود نمی توانیم منتظر «ایده آل مطلق» بمانیم. وقتی باغی، باغچه ای در کار نباشد، محصول هم در کار نیست؛ چه سالم و چه آفت زده. خداوند فرموده که همه کهکشان ها را می آفرینم به خاطر چند انسان کامل که دُردانه هستی اند. ما با رجوع به کدام مبانی فکری می خواهیم وارونه عمل کنیم و امکان فعالیت طبیعی را از خلق خدا بگیریم؟ چون منتظر «ایده آل مطلق» هستیم؟
حسین معززی نیا {پنجشنبه سه مرداد- روزنامه اعتماد}
کیست که مرا گرم کند؟مگرنمی بینید که چون محتضری که پاهایش را گرم کنند بر زمین خفته ام و می لرزم؟آه سوز زندگی سراپایم را می لرزاند.زیر تیغه های یخ می لرزم و درین میان تو نیز ای اندیشه پوشیده روی خشمگین مرا از خویش رانده ای.ای شکارچی ماورای ابرها مرا ببین که با صاعقه تو از پا افتاده ام.به خود می پیچم و از همه رنج های جاودانی می نالم ،زیرا تیر تو ای شکارچی سنگدل، ای ناشناس ، "ای خدا" دلم را سوراخ کرده است.تیر بیفکن سخت تر بیفکن تا این قلب را در هم شکنی چرا دست از ین شکنجه مجروح کردن اما نکشتن برنمی داری؟
بگو با نگاه سنگدلانه خودت که درآن برق خدایی می درخشد، به چه چیز تازه می نگری؟
ای خدای ناشناس چرا چنین سرآزار مرا داری؟آه می بینم که در تاریکی شبی ظلمانی به سوی من می خزی اما از من چه می خواهی ؟مرا در هم می فشاری و رنج می دهی!
آه ! بیش از آن اندازه که باید به من نزدیک شده ای .برو! آخر برو!
این نردبان را برای چه گذاشته ای مگر می خواهی به این خانه که دل من نام دارد داخل شوی ؟می خواهی پا به درون آن گذاری وبه پنهانی ترین اندیشه های آن راه بری؟
ای ناشناس، ای دزد قصد ربودن چه را داری؟می خواهی چه را از چنگ من به درآوری؟تو ای مفتش اندیشه های من تو ای خدا آخر بگو از من چه می خواهی؟ سخن بگو!
ها! ها!
خود مرا می خواهی؟خود مرا دربست و یکجا می خواهی؟ شکنجه ام می دهی!
به جای این همه به من عشق و محبت بده. به دست من دست هایی سوزان بده. به من قلبی بده که کانون آتش باشد.به من ،به منزوی ترین منزویان که از یخ های کوهستان سردترم خودت را بده. آری! خودت را بده ای وحشی ترین دشمنان من!
بازگرد! با همه شکنجه های خودت به نزد آن کسی که تنهاترین تنهایان است بازگرد
مگریز! همه اشک های من به سوی تو روانند. آخرین شعله قلب من به خاطر تورنگ آتش گرفته. بازگرد! ای خدای ناشناس من ای رنج و غم من ای آخرین نیکبختی من!
بهترین اشعار نیچه، ترجمه: شجاع الدین شفا
کابوس
اولين بار و اولين بارهايي که تنهايي رفتم خيلي ترسناک بود. وحشتي درجزء جزء اين اتاق کوچک نهفته که با مرور زمان هم قابل لمس است. يادم بودکه بايد شيرها رو بر خلاف عقربه هاي ساعت بازکنم اما وقتي آبشار آب از بالا روي سرم ريخته مي شد فراموش مي کردم بايد به کدوم جهت دستم را حرکت بدهم. و خلاصه اين آب سرد و يخ يا گرم و جوشاني بود که روي سرم ريخته مي شد و احساس ميکردم چيز غير منتظره ديگه اي در راه است، مثلا نفت، آره نفت. فکر مي کردم که الان آبشار سياهي روي سرم ريخته بشه براي همين خودم را از زير دوش کنار مي کشيدم. کي فکرش رو ميکنه که سرد و يخ شدن آب، وقتي که زير دوش قرارمي گيرم بزرگترين کابوس زندگي من بوده . کابوس هاي وحشتناک تري هم مي تونه وجود داشته باشه. مثلا وقتي که آب سرد و یخ يا جوش ميشه و من قدرت تنظيم آن را ندارم. حالا در اين هير و گير برق هم بره. البته زماني رو که ما مفروض گرفتيم شبه، شب. در اين موقع است که پاي اجنه باز ميشه. يکبار شنيدم که کسي مي گفت: جن ها قدرت عجيبي براي عاشق شدن دارند. چقدر خجالت آوره که لحظه اي که کسي عاشق تو ميشه تو برهنه باشي، شرم آوره. شنيده بودم يکبار قديم نديما صابوني داشته ميرفته تو چاه حموم که طرف مي خواد صابون رو بگيره که يکهو صابون به او زبون در مياره و حالا فکرش را بکن کدام جزء خفته و اسرار آميز از اين حمام ميخواد به من زبون دربياره؟
اينکه آب جوش روي سرم بريزه يا آب يخ چندان مهم نيست، هرچند مطمئنم همه، گزينه دو رو انتخاب ميکنند. آبگرمکن هاي قديمي قابل اطمينان تر بودند، اين ديواري ها اعصاب آدم رو خُرد مي کنند. کلي آب هدر ميره تا دمايش اون طوري بشه که مي خواي. تنظيم آب، مشکل ترين کاره ... هوم ... کي مي تونه بفهمه که امکان داره بدترين کابوسها همين موقع اتفاق بيفته؟
- اه، باز که ابروهاتو کردي توی هم و خيره شدي به اين آب گرمکن. امروز زنگ مي زنم به نمايندگيش، بايد از همون آبگرمکن هاي قديمي برايت مي گرفتم تا آشپزخونت جاي سوزن انداختن نداشته باشه .
صدایت را در من بریز تا این ثانیه های مکدر مرابه طراوت باغ های گیلاس ببرد وبزرگ سالی متروکم را به رویا های کودکانه پیوند بزند.
صدایت رادر من بریز تا جاودانگی ام از آشیل بگذرد، تامخوف ترین هزار تو را بی پروا ازسربازکنم، تا روح سرکشم درسماعی مداوم خمودگی را پشت سر بگذار د.
با من حرف بزن،حرف بزن آی سکوت مداوم رازآلود!
می دانی وقتی صدایت رااز من پنهان می کنی گنگ می شوم؟ زبانم بند می آید و واژه ها به دور دست های حافظه ام مهاجرت می کنند.
صدایت را آرم آرام بر لرزش دست هایم وبه سرمای درونم بریز،مرا درخودم برویان.
چکیده رمان:
من. سال هزار و سیصد و دوازده شمسی. یک خیابان که با سه خیز میشد از یک طرف به طرف دیگرش جست؛ خانی آباد.
... علی فتاح که دوازده – سیزده سال بیشتر نداشت و میرفت کلاس ششم، با رفیقش کریم، دو گوسفند را به دنبال خود میکشیدند.
... مهتاب کنار اتاق ایستاده بود؛ با موهای صاف قهوهای، مثل یک آبشار. یک شلیتهی جلو سینهدار پوشیده بود. زیرش هم شلوار گلدار قرمز. چهرهاش ملیح بود، خاصه وقتی میخندید. دهانش را که باز میکرد و لبهای غنچهایاش مثل گلی بزرگ باز میشد، بوی گلهای سرخ را میپراکند؛ تازه هفتساله شده بود!

او. ساعت پنج قرار داشتم، در ۱۹۵۴؛ هر روز ساعتِ پنج در ۱۹۵۴، با آبجی مریم و مهتاب. مریم تا چهار و نیم در کالج هنر کنار لوور، کلاس داشت. درس میداد یا میخواند یادم نیست. مهم این بود که سرش گرم میشد. شبها در اتاق دونفرهشان، در خوابگاه سانی واریته، خواب بازارچهی اسلامی خانی آباد را میدیدند. من در گوشهی دیگر پاریس اتاق گرفته بودم؛ تنهای تنها.
من ِاو. شب بود به نظرم دور و برِ سال شست و هفت.
... رئیس قطعه انگار تازه متوجه ماجرا شده باشد، نظرش را عوض میکند:
- البته اگر شهید نشده است، باید درش بیاوریم، مسئولیت دارد...
درویش سینهای صاف میکند و میگوید:
- اولاً حکماً میدانید، نبش قبر حرام است. مگر به شروطی... زن آبستن باشد و بچهاش زنده باشد یا کسی باشد که احتمال زنده بودنش برود... در ثانی... (درویش رو میکند به سمت من) تو که میدانی! حقش این بود که در قطعه شهدا دفن شود... و کذالک نجزی المؤمنین! یادت که هست... این تای تمّت کتابش است... مَن عَشّقَ فَعفَّ ثمّ ماتَ ماتَ شهیداً...
چکیدهتر: «هر که عاشق شود و پاکدامنی پیشه سازد، چون بمیرد، شهید است.»