تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه

ماجراهاي عروس کرمو ومادرشوهر۲

 

عروس خداحافظي سردي کرد و گوشي را گذاشت.

- عروس کرمو، به آدم ميگه کرمو اونوقت ميگه من ناراحت نشدم سوختي که اينو گفتي.

 - با کي داري حرف مي زني؟هنوز با تلفني؟

- مامانت برگشته به من ميگه عروس کرمو.

- هاها، لابد کرم ميريزي ديگه.

-  هفته پيش از در تالار مي اومديم بيرون ديدم ساکم دستشه گفت:  از بس دنبال قرو پرتي يادت رفت وسايلتو ببري . از شمال اومدیم خودشون لباساشونو توي ماشين جاگذاشتند. منم گفتم من دنبال قرو پرم شما چرا وسايلتونو جا گذاشتين؟

- خيلي بد گفتي ، بدتر از اين نمي شد به مادرم بگي.

- سعيد؟

- چيه؟ جدي ميگم.

سعيد به ديدن مادر مي رود.

- زنت کو؟

 - از شمال اومديم پمپ خراب شده بود. آب نداشتيم . داره شستشو ميکنه.

- مامان ، توهم خيلي زنتو لوس مي کني؟

- واسه چي؟

- همش ته موند غذاشو ميده تو بخوري، آب ميخوره تهشو ميده به تو ، چايي مي خوره سعيد جون بقيه اش را تو بخور. يعني چي ؟ اونوقت توهم مي خوري ميگي تبرکه.

- خب لابد تبرکه.

- خبه سعيد، خبه ، واقعا که، من به بابات هيچ وقت از اين بي احتراميها نکردم.

- جدي ميگم ما باهم از اين حرفا نداريم. نرگسم اصلا قصد بي احترامي نداره اگه فقط يه لحظه فکر کنه به من بي احترامي ميشه اينکارو نمي کنه. ضمنا داري مادرشوهر گري مي کنيا.

- خبه سعيد خجالت بکش، شرم نداري.

                                                                                                      ادامه دارد...

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 10:19 توسط ناشناس (انگیزه احتمالی) |

سلام من عروس کرمو هستم اين لقبي است که مادر شوهرم به من داده.

سلام منهم دراين داستان در نقش مادر شوهر هستم مادرشوهر فهميده و زود به قاضي رونده

سلام منهم شوهر بيچاره هستم که بين اين دو گير کردم.

                      " ماجراهاي عروس کرمو و مادرشوهر۱"

-عجب عروس کرمويي هستيا . چقدر زود حرف رو مي رسوني. ظاهرت مظلومه و لي دلت بدجنسه

-ولي من منظوري نداشتم.

-نه مادر، منم ناراحت نشدم خوب شد گفتي هر وقت چيزي ناراحتت کرد به من بگو بين خودمون حلش کنيم بهتره از اينه که سعيد بفهمه.

 

ادامه دارد      

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 17:7 توسط ناشناس (انگیزه احتمالی) |

 

۱-مشترك مورد نظر
در دسترس مي باشد
لطفاً انتظار بكشيد


 

۲-آن مرد
         می آید
                  می آید
                          می آید
                  درست سر ساعتی که باید

 

 

۳-روی بام ها
از هزار سال تاکنون
مس می کوبیم
غافل از اینکه
آه تو
ماه را گرفته است
ای خدا!


 

 

۴-اگر قرار باشد
همین فردا بیایی
اولین چیزهایی که گم می شوند
دست و پاي من اند


 

۵-ده
بیست
سی
چهل سه شنبه راه
 نیامده ام که
فقط
ببینم ات و بروم

 

 

۶-هیچ جزیره ای
خضرا نیست
وقتی خضر را
به نا کجاآباد تبعید کرده ایم

 

 

۷-سال
هزارو
سيصد و
هشتادو...
خورشيدي كه هنوزِ‍‍ پشت ابر است

 

 

۸-گوشي همراه من
انتن نمي دهد
اين جا كه نشسته ام
آخر سرسپردگي ست  

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 2:56 توسط سو‌يـن (درخشش ذهن شفاف) |

به نام خدا
همه ي بچه هاي مدرسه دوچرخه دارند الا من و اسكندر!. بابا مي گويد هر وقت معدلت بيست شد مي خرم ، هم خودش هم من وهم بقيه مي دانند كه نمي خواهد بخرد ولي از بس به قول دايي جواد گير سه پيچ دادم يك روز با يك آهن پاره از در آمد تو!خودش مي گفت دوچرخه است: «سه هزار تومن از جعفر رشتي طلب داشتم اينو به جاش داد، غروب نشده برات ميارمش رو پا»  بعد هم بلند شد برود دستشويي وهر چي گشت دمپايي پيدا نكرد «صديق! اين دمپاييا چي شدن همش بايد تو حياط ولو باشن‌، ....زديم و با جنگجويان كوهستان وصلت كرديم»بعدش هم افتاد توي دوچرخه، غروب كه شد گفت فردا هم آفتاب مي زنه باباجون! تا فردا غروب ميارمش رو پا!
چند هفته بعد دوچرخه ام آمد روي پا، دايي جواد نگاه مي كرد و مي گفت :«اصلا به نظر نمياد سه هزار تومن خريده باشيش فرهاد! من كه خيال كردم سه هزار و پونصد تومن خريدي هاه هاه هاه» قرار بود دوچرخه سواري يادم بدهد،بابا كه رفت سر كار، علي ضامن آمد و با دايي جواد دور حياط با دوچرخه ي كوچك من بازي مي كردن و بلند مي خوندن: «دلبرم دلبر خونه خرابم كرد...» خاله زهرا بعد كلي وقت به همين بهانه اومده بود توي حياط ومي خنديد مادر بزرگ راست مي گفت كه خاله زهرا چسم سفيد است آخه هر وقت علي ضامن مياد اينجا افسردگيش رو فراموش مي كنه ويه كارايي مي كنه كه مشكل پخش دارد. علي ضامن ركاب مي زد دايي جواد مي پريد رو ميل نفس عقب، علي ضامن نگاهش به خاله زهرا بود خاله زهرا خنده اي كرد علي ضامن هول كرد با دوچرخه رفتن توي باغچه اونم وسط ريحوناي مامان!  خاله زهرا داشت ريسه مي رفت،مادر بزرگ مي گويد دختر معينه اصلا نبايد بخنده، علي ضامن هم نيشت هايش باز باز بود مثلا قرار بود به من دوچرخه سواري ياد بدهند مامان بدجوري نگاه علي ضامن مي كرد، من هم از موقعيت سود استفاده كردم ودوچرخه رو برداشتم وپريدم توي كوچه، دوچرخه سواري كه كار مشكلي نيست فرمان را كه بگيري همه چيز جور است، دايي جواد مي گويد:« هر وقت يه زن ديدي بايد بزني ترمز!چون هيچ رقمه نمي توني بهش نزني» البته من اين رو وقتي زدم به سولماز يادم اومد.داشتم خدا خدا مي كردم مامانش اقدس خانوم همراش نباشه آخه تموم محل مي دانند كه اقدس خانوم خيلي سليطه ست از اونا كه وقتي بزرگ شد به مادر بزرگ خودم ميره،ميگن شوهرش رو با دمپايي فرستاد تو كما!خدايا اقدس خانوم نباشه خدايا!...
چشمم را كه برگردوندم يك دمپايي محكم خورد وسط صورتم، برگشتم يكي هم خورد يك جايي كه رويم نمي شود بگويم من نمي دانم كه كما جاي خوبيست يا نه ولي من با اقدس خانوم بهشت هم نمي روم ،دوچرخه را برداشتم دوتا ديگه هم خوردم و فرار كردم حرف هاي اقدس خانوم وسط كوچه واقعا قباحت داشت معني خيلي از حرف هايش را نمي فهميدم ولي گمانم داشت سر ا پاي خانواده واجداد من را مي شست. دوچرخه سواري هنوز هم كار مشكلي نيست تازه مي شود باهاش انتقام هم گرفت وسط محله حميد را ديدم كه پشت به من وايساده بود، من خودم از اين كارها نمي كنم ولي  يه چيزي رفت توي جلدم كه مثل سولماز سرش بيارم آخر ديروز با كامران تا خوردم مرا زدند اصلا خوب كاري ميكنم بگير كه اومد!... توي سرازيري همچين سرعت گرفتم كه اگر به جاي حميد باباي حميد هم بود دخلش مي آمد نشانه گيري من خوب بود ولي از بخت بد من حميد كنار رفت و من ماندم و مغازه ي حاج علي!چشمتان روز بد نبيند تازه مغازه اش را سر صفا داده بود از بهداشت آمده بودند سه ماهي مغازه اش را بسته بودند نشسته بود دم مغازه و داشت براي پيرمردها آسمان و زمين را از دم نفرين مي كرد وقتي از كنار همشان رد شدم ورفتم توي مغازه شنيدم "علي عوض قصاب" را نفرين مي كرد كه دو ساعت آبش را بسته به زمين هاي خودش.
سر وصداي من توي مغازه احتمالا توي تمام محله پيچيد اگر بهداشت آنجا بود حتما مغازه اش را براي هميشه تعطيل مي كرد از در مغازه كه سرك كشيدم حاج علي همانطور خشكش زده بود گمانم حالا ديگر يادش رفته بود كه علي عوض قصاب دوساعت آبش را هاپولي كرده بود، اگر من را ميگرفت حتما دق دلي بهداشت و علي عوض قصاب را توي سر من خالي مي كرد، دستهايش را باز كرد وحمله كرد از زير دستش در رفتم و حاج علي با كله رفت وسط ملامين هايي كه من نصفشان را شكسته بودم. دوچرخه ام توي مغازه ماند حاج علي نعره اي زد و دوچرخه ام را پرت كرد وسط كوچه آن هم درست جلوي موتور پسر جعفر رشتي! پسر جعفر رشتي هم انگار موتور سواري بلد نيست فرمانش را كج كرد ورفت طرف بساط آميرز حسين كه زن ها دور تادورش جمع بودند. آميرز حسين را خوب مي شناختم لباس و از اين جور چيزها مي فروخت مامان هميشه ازش نسيه مي كرد بابا هم هميشه سر همين قضيه دعوا مي كرد مامان هم هر سري قول مي داد كه ديگر از آميرز حسين نسيه نكند ولي به قول بابا قسط آميرز حسين تمومي ندارد!
باز خدا را شكر پسر جعفر رشتي به خود آميرز حسين نزد. هنوز پول لباس هاي تنم را هم بهش نداده بوديم.
آميرز حسين تا صلات ظهر گريه كرد.جاي تاير موتور پسر جعفر رشتي روي تمام لباس ها مانده بود انگار تريلي هژده چرخ از بساط آميرز حسين گذشته باشد. همه اش تقصير حاج علي بود اگر بي جنبه بازي در نمي آورد پسر جعفر رشتي نمي رفت وسط بساط آميرز حسين!هر روز كلي تصادف اتفاق مي افتد يكيش هم من حالا مگر چي شده؟ ولي بهتر بود تا حال همه جاي خود نيامده فرار مي كردم خودمانيم! دوچرخه ي سه هزار تومني من جان سگ دارد! دست جعفر رشتي درد نكند حتما مال همين پسرش بوده است.
دايي جواد مي گويد:«هر وقت گند بالا آوردي صبر كن تا آبا از آسياب بيفته» نيم ساعت گشتم و برگشتم وسط محله، حاج علي و آميرز حسين هنوز داشتند گريه مي كردند و مصيبت مي خواندند، حاج علي كه خودش را هم مي زد من هم داشت گريه ام مي گرفت كه يكي داد زد خودشه بگيريدش! مثل اينكه هنوز آبا از آسياب نيفتاده بود! انگار در اينجور مواقع اصلا آبا از آسياب نمي افتد چون ظهر كه به خانه رفتم تمام اهل محل به اضافه ي آميرز حسين وطايفه اش دم خانه منتظر بابا بودند.
هنوز هم ادامه دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:24 توسط کریم دوغی(وکیل شیطان) |

«برای ما کار فرهنگی به صورت مطلق، موضوعیت ندارد؛ بلکه کیفیت کارهای فرهنگی مدّ نظر است.» «ما متعهّد نیستیم سینما رشد کند؛ بلکه متعهّدیم سینمای مطلوب رشد کند.» «اگر بنا باشد استانداردهای خود را اعمال کرده و هیچ مشکلی وجود نداشته باشد، در سال ممکن است تولیدات فرهنگی در برخی شاخه ها به تعداد انگشتان دست برسد.» «اگر با ایده آل مطلق عمل کنیم، باید دست آخر درِ سینماها را ببندیم.»    نقل از وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی در خبرگزاری ها

 

- این دیدگاه منحصر به ایشان نیست. تعریف ماهوی از اصل موضوع در اغلب موارد یکسان است. تعریفی که می گوید سینما یا باید «مطلوب» باشد یا اصلاً وجود نداشته باشد. این دیدگاه برای سینما اصالتی قائل نیست و سینما را به تنهایی و بدون پسوندهایی مثل مطلوب، عرفانی، معنوی، انقلابی، دینی، مصلحانه، معناگرا و امثال اینها به رسمیت نمی شناسد. چنین دیدگاهی علاوه بر این که ممکن است توجیه منطقی نداشته باشد، ضمانت اجرایی هم ندارد. حوزه فرهنگ و هنر مثل حوضچه پرورش ماهی نیست که بتوانیم همه منافذ و مجاری را ببندیم و بگوییم در یک محدوده مشخص فقط همان چیزی را پرورش می دهم که می پسندم. فرهنگ، عرصه گسترده و پهناوری است که از همه معارف بشری، فعالیت های اجتماعی، تحوّلات عمومی و تجربه های انسانی تغذیه می شود. نمی توانیم در شرایطی که یک سینمای ناقص و بیمار و ضعیف داریم، به انتظار محصولات متعالی و استاندارد بنشینیم. ابتدا باید ابزار و وسایل سالم، سالن نمایش استاندارد، عوامل مجرّب و مسلّط، چرخه تولید و توزیع سالم و حرفه ای، تماشاگر انبوه و محیط امن و شاداب برای فعالیت آدم ها و خلاصه «سینما» داشت، بعد منتظر نشست که از دل مناسبات معقول و درست یک سینمای حرفه ای و باطراوت، فیلم های مطلوب هم بیرون بیاید. حتی در این شرایط هم، نباید انتظار داشت همه تولیدات سالانه یک سینما «مطلوب» باشد؛ همان طور که همه میوه های یک باغ سالم نیستند و همه غذاها مفید و مقوّی نیستند و همه انسان های دنیا هدایت شده و رستگار نیستند؛ اما وقتی سینما نداریم، محصولی هم نداریم؛ یعنی نمی توانیم داشته باشیم. وقتی سینما را ضعیف نگه می داریم و تازه بعد از سی سال، بودن یا نبودنش را با کلّ فیلم ها و جوایز و افتخارات و این هم آدم فعّال در درونش مورد تردید قرار می دهیم، خود به خود نمی توانیم منتظر «ایده آل مطلق» بمانیم. وقتی باغی، باغچه ای در کار نباشد، محصول هم در کار نیست؛ چه سالم و چه آفت زده. خداوند فرموده که همه کهکشان ها را می آفرینم به خاطر چند انسان کامل که دُردانه هستی اند. ما با رجوع به کدام مبانی فکری می خواهیم وارونه عمل کنیم و امکان فعالیت طبیعی را از خلق خدا بگیریم؟ چون منتظر «ایده آل مطلق» هستیم؟

حسین معززی نیا {پنجشنبه سه مرداد- روزنامه اعتماد}

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 23:20 توسط راد(یکال) |

 

کیست که مرا گرم کند؟مگرنمی بینید که چون محتضری که پاهایش را گرم کنند بر زمین خفته ام و می لرزم؟آه سوز زندگی سراپایم را می لرزاند.زیر تیغه های یخ می لرزم و درین میان تو نیز ای اندیشه پوشیده روی خشمگین مرا از خویش رانده ای.ای شکارچی ماورای ابرها مرا ببین که با صاعقه تو از پا افتاده ام.به خود می پیچم و از همه رنج های جاودانی می نالم ،زیرا تیر تو ای شکارچی سنگدل، ای ناشناس ، "ای خدا" دلم را سوراخ کرده است.تیر بیفکن  سخت تر بیفکن تا این قلب را در هم شکنی چرا دست از ین شکنجه مجروح کردن اما نکشتن برنمی داری؟

بگو با نگاه سنگدلانه خودت که درآن برق خدایی می درخشد، به چه چیز تازه می نگری؟

ای خدای ناشناس چرا چنین سرآزار مرا داری؟آه می بینم که در تاریکی شبی ظلمانی به سوی من می خزی اما از من چه می خواهی ؟مرا در هم می فشاری و رنج می دهی!

آه ! بیش از آن اندازه که باید به من نزدیک شده ای .برو! آخر برو!

این نردبان را برای چه گذاشته ای مگر می خواهی به این خانه که دل من نام دارد داخل شوی ؟می خواهی پا به درون آن گذاری وبه پنهانی ترین اندیشه های آن راه بری؟

ای ناشناس، ای دزد قصد ربودن چه را داری؟می خواهی چه را از چنگ من به درآوری؟تو ای مفتش اندیشه های من تو ای خدا آخر بگو از من چه می خواهی؟ سخن بگو!

ها! ها!

خود مرا می خواهی؟خود مرا دربست و یکجا می خواهی؟ شکنجه ام می دهی!

به جای این همه به من عشق و محبت بده. به دست من دست هایی سوزان بده. به من قلبی بده که کانون آتش باشد.به من ،به منزوی ترین منزویان که از یخ های کوهستان سردترم خودت را بده. آری! خودت را بده ای وحشی ترین دشمنان من!

بازگرد! با همه شکنجه های خودت به نزد آن کسی که تنهاترین تنهایان است بازگرد

مگریز! همه اشک های من به سوی تو روانند. آخرین شعله قلب من به خاطر تورنگ آتش گرفته. بازگرد! ای خدای ناشناس من ای رنج و غم من ای آخرین نیکبختی من!

 

بهترین اشعار نیچه، ترجمه: شجاع الدین شفا

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 13:43 توسط جزیره (ناشناخته) |

 

  1. جان فدای یاران موافق کنید
  2. عیش امروز به فردا میفکنید
  3. طمع از خیر کسان ببرید تا به ریش کسان توانید خندید
  4. راه خانه معشوق به مردم منمایید
  5. از مرگ بپرهیزید که از قدیم مرگ را مکروه داشته اند
  6. تا توانید سخن حق مگویید تا بر دل ها گران مشوید و بی سبب از شما نرنجند
  7. خود را از بند نام وننگ برهانید تا آزادتوانید زیست
  8. حج مکنید تا حرص بر مزاج شما غلبه نکند و بی ایمان و مروت نگردید
  9. خودرا تا ضرورت نباشد در چاه میفکنید
  10. کلمات شیخان و بنگیان را در گوش مگیرید
  11. مسخرگی و دف زنی وغمازی وگواهی به دروغ دادن و دین به دنیا فروختن وکفران نعمت، پیشه سازید تا پیش بزرگان عزیز باشید و ازعمربرخوردار.
  12. درکوچه ای که مناره باشد وثاق مگیرید تا از دردسر موذنان بدآواز ایمن باشید
  13. در پیری از زنان جوان مهربانی مخواهید
  14. برکت عمر وروشنایی چشم و فرح دل را در مشاهده نیکوان دانید
  15. درخانه مردی که دوزن دارد آسایش و خوشدلی وبرکت طلب مکنید
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 7:0 توسط جزیره (ناشناخته) |

کابوس

اولين بار و اولين بارهايي که تنهايي رفتم خيلي ترسناک بود. وحشتي درجزء جزء اين اتاق کوچک نهفته که با مرور زمان هم قابل لمس است. يادم بودکه بايد شيرها رو بر خلاف عقربه هاي ساعت بازکنم اما وقتي آبشار آب از بالا روي سرم ريخته مي شد فراموش مي کردم بايد به کدوم جهت دستم را حرکت بدهم. و خلاصه اين آب سرد و يخ يا گرم و جوشاني بود که روي سرم ريخته مي شد و احساس ميکردم چيز غير منتظره ديگه اي در راه است، مثلا نفت، آره نفت. فکر مي کردم که الان آبشار سياهي روي سرم ريخته بشه براي همين خودم را از زير دوش کنار مي کشيدم. کي فکرش رو ميکنه که سرد و يخ شدن آب، وقتي که زير دوش قرارمي گيرم بزرگترين کابوس زندگي من بوده . کابوس هاي وحشتناک تري هم       مي تونه وجود داشته باشه. مثلا وقتي که آب سرد و یخ يا جوش ميشه و من قدرت تنظيم آن را ندارم. حالا در اين هير و گير برق هم بره. البته زماني رو که ما مفروض گرفتيم شبه، شب. در اين موقع است که پاي اجنه باز ميشه. يکبار شنيدم که کسي مي گفت: جن ها قدرت عجيبي براي عاشق شدن دارند. چقدر خجالت آوره که لحظه اي که کسي عاشق تو ميشه تو برهنه باشي، شرم آوره. شنيده بودم يکبار قديم نديما صابوني داشته ميرفته تو چاه حموم که طرف مي خواد صابون رو بگيره که يکهو صابون به او زبون در مياره و حالا فکرش را بکن کدام جزء خفته و اسرار آميز از اين حمام ميخواد  به من زبون دربياره؟

اينکه آب جوش روي سرم بريزه يا آب يخ چندان مهم نيست، هرچند مطمئنم همه، گزينه دو رو انتخاب ميکنند. آبگرمکن هاي قديمي قابل اطمينان تر بودند، اين ديواري ها اعصاب آدم رو خُرد مي کنند. کلي آب هدر ميره تا دمايش اون طوري بشه که مي خواي. تنظيم آب، مشکل ترين کاره ... هوم ... کي مي تونه بفهمه که امکان داره بدترين کابوسها همين موقع اتفاق بيفته؟

- اه، باز که ابروهاتو کردي توی هم و خيره شدي به اين آب گرمکن. امروز زنگ مي زنم به نمايندگيش، بايد از همون آبگرمکن هاي قديمي برايت   مي گرفتم تا آشپزخونت جاي سوزن انداختن نداشته باشه .                                                                      

                                                        

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 12:22 توسط ناشناس (انگیزه احتمالی) |

 

 

صدایت را در من بریز تا این ثانیه های مکدر مرابه طراوت باغ های گیلاس ببرد وبزرگ سالی متروکم را به رویا های کودکانه پیوند بزند.
صدایت رادر من بریز تا جاودانگی ام از آشیل بگذرد، تامخوف ترین هزار تو را بی پروا ازسربازکنم، تا روح سرکشم درسماعی مداوم خمودگی را پشت سر بگذار د.
با من حرف بزن،حرف بزن آی سکوت مداوم رازآلود!
می دانی وقتی صدایت رااز من پنهان می کنی گنگ می شوم؟ زبانم بند می آید و واژه ها به دور دست های حافظه ام مهاجرت می کنند.
صدایت را آرم آرام بر لرزش دست هایم وبه سرمای درونم بریز،مرا درخودم برویان.

 


 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7:57 توسط سو‌يـن (درخشش ذهن شفاف) |

 

چکیده رمان:

من. سال هزار و سیصد و دوازده شمسی. یک خیابان که با سه خیز می­شد از یک طرف به طرف دیگرش جست؛ خانی آباد.

... علی فتاح که دوازده سیزده سال بیشتر نداشت و می­رفت کلاس ششم، با رفیقش کریم، دو گوسفند را به دنبال خود می­کشیدند.

... مهتاب کنار اتاق ایستاده بود؛ با موهای صاف قهوه­ای، مثل یک آب­شار. یک شلیته­ی جلو سینه­دار پوشیده بود. زیرش هم شلوار گل­دار قرمز. چهره­اش ملیح بود، خاصه وقتی می­خندید. دهانش را که باز می­کرد و لب­های غنچه­ای­اش مثل گلی بزرگ باز می­شد، بوی گل­های سرخ را می­پراکند؛ تازه هفت­ساله شده بود!

 

او. ساعت پنج قرار داشتم، در ۱۹۵۴؛ هر روز ساعتِ پنج در ۱۹۵۴، با آبجی مریم و مهتاب. مریم تا چهار و نیم در کالج هنر کنار لوور، کلاس داشت. درس می­داد یا می­خواند یادم نیست. مهم این بود که سرش گرم می­شد. شب­ها در اتاق دونفره­شان، در خواب­گاه سانی واریته، خواب بازارچه­ی اسلامی خانی آباد را می­دیدند. من در گوشه­ی دیگر پاریس اتاق گرفته بودم؛ تنهای تنها.

 

 

 

 

 

من ِاو. شب بود به نظرم دور و برِ سال شست و هفت.

... رئیس قطعه انگار تازه متوجه ماجرا شده باشد، نظرش را عوض می­کند:

-        البته اگر شهید نشده است، باید درش بیاوریم، مسئولیت دارد...

درویش سینه­ای صاف می­کند و می­گوید:

-        اولاً حکماً می­دانید، نبش قبر حرام است. مگر به شروطی... زن آبستن باشد و بچه­اش زنده باشد یا کسی باشد که احتمال زنده بودنش برود... در ثانی... (درویش رو می­کند به سمت من) تو که می­دانی! حقش این بود که در قطعه شهدا دفن شود... و کذالک نجزی المؤمنین! یادت که هست... این تای تمّت کتابش است... مَن عَشّقَ فَعفَّ ثمّ ماتَ ماتَ شهیداً...

 

چکیده­تر: «هر که عاشق شود و پاکدامنی پیشه سازد، چون بمیرد، شهید است.»

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:25 توسط راد(یکال) |