تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
به نام خدا

۱. داخلي/ روز / هال يك منزل مسكوني

از پشت مردي را مي بينيم كه روي يك صندلي نشسته است. در پس زمينه آشپزخانه ديده مي شود كه چند نفر درون آن هستند. با چرخش دوربين صورت مرد را مي بينيم. چهل ساله با صورت لاغر و ريش هاي جوگندمي،‌ بي حركت نشسته و به روبه رو نگاه مي كند كه چيزي جز ديوار نيست. با باز شدن لنز دوربين، محيط اطراف بيش تر ديده مي شود. او روي يك مبل تك نفره نشسته است. عصايي سفيد و يك عينك دودي روي ميز كوتاه جلوي اوست. كتش روي دسته مبل است. مرد دست مي برد درون كت و كيف پول را بيرون مي آورد. از توي كيف بدون اين كه به پول ها نگاه كند و فقط با لمس دست چند اسكناس جدا مي كند و بيرون مي آورد و دوباره كيف را توي كتش مي گذارد. مرد صدا مي زند:

ـ راحله!

دختري 16 ساله از آشپزخانه به طرف مرد مي آيد ما كم كم با واضح شدن تصوير، او را مي بينيم. مرد پول را به او مي دهد:

ـ بيا دخترم.

دختر: خيلي ممنون بابايي. صورتتون رو بشورين بياييد نهار بخوريم.

مرد بدون نگاه كردن فقط سر تكان مي دهد:

ـ باشه.

دختر دوباره به طرف آشپزخانه مي رود.

 

 

  1. داخلي/ همان زمان/ آشپزخانه

روي ميز نهار خوري نوزادي خوابيده است و پستانك به دهان دست و پاهاي كوچكش را تكان مي دهد. دور ميز يك پيرزن شصت ساله يك زن چهل ساله و يك پسر 12ساله جمع شده اند و به نوزاد نگاه مي كنند. در زمينه دختر را مي بينيم كه از هال وارد آشپزخانه مي شود و رفته رفته تصويرش نمايان تر مي شود تا اين كه جلو مي آيد و به اين ها ملحق مي شود. بحث ادامه دارد:

پيرزن: دستاش به بابا بزرگش رفته. ببين چه قدر استخوني و درشته.

زن (رو به پيرزن) : دماغش به شما رفته. (همه به پيرزن نگاه مي كنند و مي خندند)

دختر: لباش به عمو محسن رفته.

زن: نه بابا كجاش مثل عموته. حالا ابروهاشو بگي يه چيزي.

پسر: چشم هاش به كي رفته؟

دختر: اووووم . به خاله مرضيه.

زن: نچ. چشم هاي اون كه گرده. شكل اون نيست.  

پيرزن: راست مي گه به مرضي كه اصلا نرفته. خدا كنه اخلاقش به اون نره.

پسر به نوزاد خيره شده سر ذوق مي آيد و با صداي بلند مي گويد:

ـ فهميدم فهميدم چشماش به كي رفته اگه گفتي راحله؟

همه به پسر نگاه مي كنند. پسر شاد از اين كه همه به او نگاه مي كنند ادامه مي دهد:

ـ چشماش به بابا رفته. عين چشم هاي باباس مگه نه؟

وحشت و ترس در صورت همه مي‌دود.

 

                                                       اقتباسی از داستان  "پدر"  نوشته   "ریموند کارور"

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 11:25 توسط راد |

به نام خدا

چند سوال فني هميشه ذهن مرا مشغول كرده به خاطر همين چند وقتيه بوق اشغالي ميزنه اگه شما جوابش رو داشتين تو كامنت ها جواباش رو برام بنويسيد(ايول)

اژدها رو كه ديگه مي شناسيد يه موجود گنده ي زشت كه از دهنش آتيش بيرون مي آد ولي هيچ وقت هيچي گيرش نمي آد بخوره

به نظر شما چرا اژدهاها فقط به خانم ها علاقه دارند وفقط اونا رو مي دزدند؟

گيريم دزديدند چرا اونا رو مي برند بالاترين اتاق قلعه ي مخوف وهيچ استفاده اي از اونا نمي برن(مثلا مي تونن اونا رو بخورن يا تو ظرف شستن اقلا ازشون استفاده كنن)

اصلا اگه يه مرد دزديده بشه كسي هست كه بره اونو نجات بده؟

اصلا به غير از يه مرد كسي مي تونه يه نفر ديگه رو نجات بده؟

هميشه تو داستان ها مي گن ساليان سال شواليه ها اومدن و نفله شدن ولي پرنسس هميشه تو بيست ودو سالگي باقي مي مونه وحالايه چندماهي بالا پايين به نظر شما ممكنه؟

چرا وقتي داستان شروع ميشه ساليان سال گذشته ووقتي تموم ميشه ساليان سال به خوبي وخوشي ادامه پيدا مي كنه؟يعني هيچ مشكل ديگه اي تو اين دنيا وجود نداره؟

چرا هيشكي ببخشيد   هيچ كس داستان شواليه هايي كه تو راه عشقشون كشته شدن رو نميگه؟

چرا فقط شاهزاده ها مي تونن پرنسس ها رو نجات بدن ومثلا يه ننه مرده نمي تونه معشوقه ي ننه مرده ي خودشو نجات بده؟

 اگرحالايه اژدها بيادفكر مي كنيد كيو مي دزده؟

قكر نمي كنيد تو اين دوره زمونه هركي به فكرخوشه...ببخشيدپرنسس خيلي زياد شده و اژدها اگه بخواد دزدي كنه بايد به جاي كيسه؛تور ماهي گيري بياره؟    چه شود

يا شايد اشتباهي مانكن مغازه هاي لباس فروشي رو بدزده؟( فرض كنيد اژدها رو كه باخيال خوش منتظره يه شواليه بياد اين مانكن رو نجات بده) 

به نظر شما اژدها سبيل داره ؟؟؟

نداره

اصلا اژدهاها مگه بيكارن پرنسس آدمارو بدزدن خب مگه نمي تونن اژدهاهاي ماده بدزدن؟بدزدن و برن تو اون قلعه ي مخوف به خوبي وخوشي با هم زندگي كنن اين ورهم شاهزاده و پرنسس به خوبي و خوشي ساليان سال واز اين حرفا ايشا الله مباركش باد

كسي هم تودردسر نمي افته بدون نقطه عطف

اصلادنيا بدون نقطه عطف، جذابيتي داره؟

حالا مگه نقطه عطف قحطه كه يه اژدها بخواد نقشش رو بازي كنه؟

اصلا قبول حرفي نيست ولي خب يه اژدهاي كوچولوتر ويه كم خوشكل تر،نه يه نره غول

آخه پرنسسي كه از موش وسوسك مي ترسه همون اول كه اژدها رو ديد كپ مي كنه كه حال خر بياروباقالي بار كن

اون وقت شاهزاده ي ما بياد كيو نجات بده؟

آخه اون پرنسس به دردي جز همون مانكن بوده مي خوره؟

تكليف داستان چي ميشه ؟

شاهزاده به درك ،اين همه آدم علاف رو چيكار كنيم؟

پرنسس ديگه هرچي اعتماد به نقس داشته باشه قلعه ي مخوف روديگه جون اين سيبيلا بي خيال

من گفته باشم ها

يه قلعه با كلي خفاش،تازه بوي گوگرد هم كه هميشه در خدمت پرنسس خانمه

چرا برا جنگ يه شاهزاده ي بدبخت رو جلو مي فرستن؟

بابا جون شايد اصلا قيد زن وبچه و پرنسس وخوشبختي رو زده باشه، برا چي جوون جاهل رو تو رودرواسي مي ندازيد؟

اقلا يه تفنگي چيزي ،كي تا حالا با چاقو اژدها كشته؟

اونم يه اژدهاي آتشين گنده

سوال هام خيلي زياد شد شرمنده يه سوال ديگه تمومش مي كنم جون اين سيبيلا

به نظر شما اصلا اژدها وجود داره؟؟؟؟؟داره؟

نداره

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 9:6 توسط کریم دوغی |

میخائیل میخائیلویچ باختین (۱۸۹۵-۱۹۷۵)، فیلسوف و متخصّص روسی ادبیات بود که آثار تأثیرگذاری در حوزهٔ نقد و نظریهٔ ادبی و بلاغی نوشته. آثار او، که به موضوعات متنوّعی می‌پردازند، الهام‌بخش گروهی از اندیشمندان ـ از آن‌جمله مارکسیست‌های جدید، ساختارگرایان، پسا-ساختارگرایان و نشانه‌شناس‌ها ـ بوده‌است. اینان، اندیشه‌های باختین را در نظریّه‌های خود جا داده و ترکیب کرده‌اند. میخائیل باختین در ۱۸۹۵ به دنیا آمد و در ۱۹۷۵ درگذشت. استالین به قزاقستان تبعیدش کرد و در آن‌جا، کتاب‌هایی نوشت که امروزه اهمیّت فراوانی برای مطالعات ادبی و به همین ترتیب، تحلیل و نقد رسانه دارند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 8:48 توسط |

بنام خدا

به بهانه داستان" پناهگاه "*

همه چيز درباره" ميني ماليسم" *

در عصر ميني ماليستي دنياي مدرن ديگر كمتر كسي حوصله شنيدن داستان هاي بلند و تودرتوي شهرزادي را دارد.داستان در داستان, ماجرا در ماجرا, حادثه ها, گره ها, افسون و افسانه ها, همه خاص آن زمان بودوبا حوصله آدم اين زمان فرقي دارد به اندازه زمين تا آسمان .

از آن جا كه عادت كرده ايم براي هرچيز اصل و اصولي بتراشيم و قانون و قاعده اي برپا كنيم و بعد با همان عنوان سنت شكني كنيم و پايه واصول را بر هم بزنيم, در باب ميني ماليست هم اصولي تراشيده اند وقاعده اي برپا كرده اند كه براي روشن شدن بحث به طور خلاصه به آن اشاره مي كنم:

كوتاهي حجم, طرح ساده و سرراست ,عميق نبودن شخصيتها به اندازه كافي ,حذف ايده هاي فلسفي بزرگ, مطرح نكردن مفاهيم تاريخي, عدم موضع گيري سياسي, فلسفي, اعتقادي ,توصيف هاي پيش پا افتاده ,يكنواختي سبك و....از ويژگيهاي سبك ميني ماليستي است.

بعضي از اين ويژگيها خود اتهاماتي بود كه عده اي به اين سبك وارد مي كردند و برچسب هايي مثل ادبيات سوپرماركتي, ميني ماليست پپسي كولايي, رئاليسم كثيف و ....به آن مي چسباندند.اما "فريدريك بارتلمي" داستان نويس معروف در جواب آنها مي گويد:

" خيلي عجيب است اگر داستاني همه اين چيزها را نداشته باشد اما به اين خوبي باشد كه اين ها مي گويند پس اين دادوفرياد ها براي چيست؟"

همان طور كه از عنوان ميني ماليست (داستان كوتاه كوتاه) بر مي آيد كوتاهي و ايجاز مهمترين ويژگي اين شيوه هنري است. البته از آنجا كه هر گردي گردو نيست, اثر ميني مال را هم نبايد با داستان هاي لطيفه وار يا طرح واره ها كه شباهتشان فقط در كوتاهي آنهاست اشتباه گرفت .

براي مثال داستانهاي لطيفه وار بر اساس حادثه اي شگفتي آور و سرگرم كننده نوشته شده است و كمتر توجهي به واقعيت و اصالت زندگي دارد اگرچه موضوع داستان از نظر گيرايي و تاثير بسيار قوي است و خواننده تا داستان را نخواند زمين نمي گذارد اما بر اثر دوباره خواني قدرت و تاثير آن از ميان مي رود و خواننده به چون و چرايي حوادث فكر مي كند و جواب قانع كننده اي براي آن نمي يابد و از آنجا كه پايان اينگونه داستانها اغلب غافلگيركننده است بيش از يكبار خواندن ديگر لطفي ندارد.

در داستان" پناهگاه" نويسنده كه معلوم است ايجاز در داستان را خوب شناخته  هوشمندانه اين عنصر رابه كار مي گيرد.داستان درست ازلحظه وقوع حادثه شروع مي شود و با زباني ساده و بي آلايش به توصيف لحظه مي پردازد .

در داستان" كوتاه كوتاه" تكثر شخصيت راه ندارد و معمولا"كانون طرح, شخصيت واحدي ست كه لحظه اي خاص از از زندگي او به نمايش گذاشته مي شود . اين شخصيت معمولا"انساني ست از ميان مردم عادي كه نويسنده به دغدغه هاي كلي او مي پردازد مسائلي مثل عشق, تنهايي ,مرگ و....داستانهاي نمونه و برگزيده ميني ماليستي دنيا * هيچ وقت به طور مستقيم در برابر هيچ مكتب و موضوعي (سياسي,  فلسفي, اعتقادي و...)موضع گيري نكرده اند و هنرمندانه با توصيف شخصيت  و خاق موقعيت, كه برشي است بسيار كوتاه از لحظه اي پرحرف وپر محتوا حرفهاي بسياري در پشت قصه پنهان كرده اندكه با كمي دقت مي توان آن را كشف كرد.

داستان" پناهگاه" با رعايت اين اصول از نمونه هاي اين سبك محسوب مي شود اما نبايد از اين اصل غافل شد كه اين روزها به حق بايد نگاه و حرف تازه را به همه ي آثار چه ميني مال, چه ماكسي مال(!)سنجاق كرد.گذشته از نگاه فمينيستي كه هميشه تروتازه است داستان پناهگاه را بارها وبارها ديده ايم و شنيده ايم و كشف آن حتي ديگر لذتي پايدار در ما به جا نمي گذارد.

به هر حال گاهي احساس مي شود برشمردن يك سري صفات و مولفه ها ,قياس و قالبگيري آن ,كاري بيهوده است.صرف نظر از سنت شكني هاي بعد از آن به نظر من هرچيزي كه بتواند در عين كوتاهي و ايجاز حرفي بزند{البته حسابي}جاي تحسين دارد.

 

پي نوشت ها:

*پناهگاه: نوشته راد

Less is more*, كم هم زياد است: رابرت براونينگ و جان بارت . شعار معروف ميني ماليستها.

*مثلا" نگاه كنيد به آثار معروف ميني ماليستي دنيا :"هيروشيما" ,"آنچه وندال ها بر جاي مي گذارند ","تابستان 1945 صحنه اي در برلين" ,"شمعداني هاي غمگين "و...

 

                                                       تمام شد.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 7:16 توسط |

IN HIS NAME                                                                            

 

Revenge         

An Insurance Agent was trying to induce a Hard

 Man to Deal With to take out a policy on his house.

 After listening to him for an hour, while he painted

 in vivid colours the extreme danger of fire

 consuming the house, the Hard Man to Deal With

 said: "Do you really think it likely that my house

 will burn down inside the time that policy will run?"
     "Certainly," replied the Insurance Agent; "have I

 not been trying all this time to convince you that I

do?"
     "Then," said the Hard Man to Deal With, "why

 are you so anxious to have your Company bet me

 money that it will not?"
     The Agent was silent and thoughtful for a

 moment; then he drew the other apart into an

unfrequented place and whispered in his ear:
     "My friend, I will impart to you a dark secret.

 Years ago the Company betrayed my sweetheart

 by promise of marriage. Under an assumed name

 I have wormed myself into its service for revenge;

 and as

 there is a heaven above us, I will have its heart's

 blood!"
  
   Ambrose Bierce

 

یک مامور بیمه می خواست مرد بد قلقی را متقاعد کند
 که برای خانه اش بیمه نامه بگیرد. مرد بد قلق بعد از یک
 ساعت شنیدن حرف های او که با شور و حال فراوان،
بحران آتش سوزی خانه را شرح می داد، گفت: «واقعاَ
 فکر می کنی ممکنه خونه ام تو همون مدتی که بیمه نامه
 اعتبار داره، آتیش بگیره و با خاک یکسان بشه؟» مامور بیمه
 پاسخ داد: «صد در صد! مگه تو تمام این مدت، سعی نکردم
 خاطر جمعت کنم که این کار رو می کنم؟» مرد بد قلق گفت:
 « پس ... چرا انقد مشتاقی سر شرکتت رو شیره بمالی که
 با من قرارداد ببنده، خونه آتیش نمی گیره؟» مامور لحظه ای
 ساکت ماند و به فکر فرو رفت. آنگاه به صورت اتفاقی، برگه
 دیگری به قید قرعه درآورد و در گوش او نجوا کرد: «دوست من!
 راز کثیفی رو برات رو کنم. شرکت سال ها پیش، نامزد عزیزم رو
 به ... داد. (فنا داد) منم با یه اسم جعلی، خودمو به استخدام
 شرکت درآوردم برای انتقام و تا سایه خدا بالاسرمون هست،
 جیگرشونو خون خواهم کرد

برگردان:‌ محد رصا اسدي

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 5:51 توسط راد |

به نام خدا                                          

دختر نزدیک مرد آمد و گفت: آن جا به چه کسی پناه می بری؟ مرد لبخندی زد و جواب داد: همیشه پناهگاه پیدا می شود. تلخی جواب، قلب دختر را فشرد. افسرده و با لبخندی عصبی گفت: امیدوارم آخرین پناهگاهت باشد! و از ماشین فاصله گرفت. مرد رفت. کمی بعد دختر در روزنامه خواند: "فراری سیاسی که شش ماه پلیس را به دنبال خود دوانده بود، دیشب در منزل معشوقه سابقش دستگیر شد. زن این فراری را به امید گرفتن جایزه معرفی کرده است" دختر اشک هایش را با دستمالی که هدیه مرد بود پاک کرد. روی آن نوشته شده بود: "تنها تو در قلب منی".

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 4:59 توسط جزیره |

    ....مادر بودن يعني آرزو داشتن؛ يعني زندگي كردن به هواي هزار آرزوي خوب قشنگ براي يك بچه؛ از مدرسه رفتن و نمره اول شدنش تا رفتن به دانشگاه و ازدواج و خلاصه كلي آرزوي جور واجور ديگر . اما بعضي وقت ها چيزهايي مهم تر از آرزو، چشمان مادر را تلألؤ نگاه فرزندش، به اندازه ي يك دنيا، دور مي كنند و فرزند آسماني مي شود .

   اين وسط مادري مي ماند با كلي آرزو، كه ديگر رنگ رؤيا به خود گرفته اند؛ رؤيا هايي كه آسمانشان هميشه باراني است و نم نم اشكان مادر لحظه اي از هوايشان دريغ نمي شود.

 

 

    در اين عالم گاهي مقدراتي است كه نه من و نه شما ونه هيچ بشر دوپاي ديگري قادر به دخل وتصرف در آنها نيست و فقط صاحب اصلي آن كار باعث و باني آن است و نه هيچ كس ديگري. مخلص كلام اينكه آن كار بايد انجام شود و ما هيچ كاره ايم.... جبر مطلق و تقديري محتوم.

    غرض اينكه تمام اين ها را نوشتم كه بگويم امروز سالگرد شهادت بهروز صبوري است ـ كسي كه رؤياي بارني قصه ي برنگشتن اوست ـ و در شبي كه گذشت شايد خيلي اتفاقي و تصادفي ! بدون اينكه هيچ كدام از ما يا پخشي هاي صدا وسيما اين را بدانند ، از دوباره كار پخش شد و علاوه بر مادر بهروز خيلي از مردم اين سرزمين شب را با ياد بهروز صبوري و دوستانش گذراندند.

    راستي فردا هم قرار است در جشنواره اي در تالار غدير قم ـ ساعت 3 تا  5 بعد از ظهر ـ از مادر بهروز صبوري تقدير شود . البته آن ها هم نمي دانستند جشنواره شان همزمان با ايام شهادت بهروز است .

    ....صاحب كار كس ديگري است ....ماها هيچ كاره ايم !

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 2:50 توسط |

به نام آفریننده زیبایی

 

ده فرمان هنرمند

 

1-     ستایش کن زیبایی را زیرا سایه خداست بر سر جهان.

 

2-     هنر بی خدا وجود ندارد حتی بی مهر آفریننده ات درسینه شهادت می دهی بر وجود او، 

"با آفریدن"

 

3-     هدف تو از آفریدن زیبایی باید تغذیه روح باشد نه برانگیختن احساسات.

 

4-     زیبایی را نه بهانه ای برای پیرایه پرستی و پوچ گرایی که دست آویزی بدان برای غنای جان و روان

 

5-   زیبایی را درمجلس بزم یا بازار مکاره مجوی و آثارت را در چنین اماکنی عرضه مکن زیرا زیبایی پاک و معصوم است و جایش در مجالس بزم و یا بازار مکاره نیست.

 

6-     زیبایی ترانه ای است که از قلب تو می تراود و نخستین کسی که باید تطهیرشود خود تویی!

 

7-     زیبایی آقریده تو ، باید مظهرشفقت باشد و قلوب آدمیان را تسلی بخشد.

 

8-     اثرت را باید همان گونه بپرورانی که مادری ، فرزندش را با خون دل

 

9-   زیبایی نباید همچون افیون تو را به خواب ناز فرو برد بلکه باید همچون شرابی قوی ، آتش تمناهایت را شعله ور کند زیرا اگر تو مرد یا زنی کامل نگردی در هنرمند شدن ناکامی.

 

10- هر اثر هنری باید بر تواضع تو بیفزاید زیرا هرگز والاتر از رویای تو نیست و همواره نازل تراست از شگفت انگیزترین رویای خدا، یعنی طبیعت.

 

                                                                                          

Gabriela  mistral

 

 

 

 

عشق عشق می آفریند

عشق زندگی می بخشد

زندگی رنج به همراه دارد

رنج دلشوره می آفریند

دلشوره جرات می بخشد

جرات اعتماد به همراه دارد

اعتماد امید می آفریند

امید زندگی می بخشد

زندگی عشق می آفریند

عشق عشق می آفریند

                       

*      *       *

 

 

ازتنهایی مگریز

به تنهایی مگریز

گهگاه آن را بجوی و

تحمل کن

و به آرامش خاطر

مجالی ده!

احمد شاملو       

 

                                                          

 

گواهی می دهم برترس هایم

 

مبادا که به تواعتماد کنم

آنگاه که دستانم را فشردی

ترسیدم

مبادا که انگشتانم را بدزدی

وچون بردهانم بوسه زدی

دندان هایم را شمردم!

اما دوستت دارم...

 

                             

                                           غادة السمّان

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 5:15 توسط جزیره |

به نام خدا

یکی بودی ویکی نبودی واین میان مخدره بانویی بودی که هم عمر در خانه نشستی وآنگاه که بیرون رفتی همیشه چادر پوشیدی وبسی روبنده انداختی وزینگونه به ایام شباب رسیدی وتا آن زمان مشکلی نبودی که حل نشود، باری در این ایام حسی غریب مخدره ی ما را در برگرفتی که خانه ی پدری ترک گوید وبه منزل شوهر در آمدی وزینگونه وی به انتظار خواسنگارانی چند نشستی و افسوس که جز خسرو پسر مشهدی فرشاد، بقال محله، کسی وی را خواستگار نبودی واز جمع شوی ها وی را جز این سهمی نشدی که نشدی اما مخدره به خسرو ننه مرده راضی نشد وانتظار هم فرجی در بخت او حاصل نکردی واوتصمیم گرفتاد تا به دنبال شوی همی رود، مدتی گذشت ونه اوکسی را دیدی ونه کسی اورا با آنکه خیابان های بسیاری را گز کردی پس از مدتی به فراست دریافتی که روبنده را باید بر داردواین کار را کردی. چه خیابان های زیبایی که تا بحال ندیده بودی وحتی نشنیدی واین میان ارابه های آهنینی می دید که آن را دویست وپیش می نامیدندی واو جوان هایی در آن می دیدی که بر پی* وسط ارابه پتک می زدی وریتم آن چنین بودی"کوپ گوپ گوپ گوپ دیس گوپ دیس گوپ دیس گوپ دیس دی رندن دندن درن گوپ در رندن دندن دررن گوپ..."وچیزی نمانده بودی که مخدره بانو عنان از کف بدادی ودر ان میانه حرکاتی موزون وبس ناموزون انجام دادی که بخت یار بودی وآن ارابه از آن حوالی رفته بودی وآن مخدره بانو حرکاتی بس قبیح انجام ندادی اما مخدره ی ما علاوه بر کارگران، مخدراتی نیز در ارابه های دویست وپیش می دیدی که آنان نیز برپی وسط ارابه پتک می زدی هر از چندی صدای جیغی از آن میان می آمدی که مخدره را به فکر فرو می بردی که شاید[...] وشاید[...]احتمالا[...] نکند[...]و... واو هر چه بیشتر فکر می کردی کمتر نتیجه می یافتی وباری به هرجهت مخدره ی ما آرزو کرد که ای کاش این ارابه ها صندوق دار بودی که وسایل وجهاز خانه ی بخت در آن جا می شدی وآرزوی دیگرش این بودی که در آن میان می بودی واز نزدیک کنه ماجرا را می دیدی واین گونه ارابه های زیادی از کنارش می گذشتی ووی هنوز در فکر وآرزو بودی که بار دیگر به فراست دریافت که مخدرات داخل ارابه هیچ کدام چادر نداشتندی و او همانجا چادر را از سر به در کردی و به انتظار ارابه ای نشستی وپس ازکلی انتظار برای سیم باراز فراستش استفاده کردی ودریافتی که لباس هایش که از مادر بزرگ خدا بیامرزش به او رسیده چندان مناسب نبودی وهمان به که چادر می پوشیدی وآن فضیحت به بار نمی آوردی که آوردی. باری اولیا مخدره ی ما دیناری چند از جیب ابوی گرام دزدیدی و به بازار درآمدی ولباس هایی چند بسان قزل باش ها ابتیاع نمودی وبار دیگر بخت خویش را در مورد ارابه ها آزمودی وصدای پتک ها روح او را شادونه می نمودی چه نوای دل نوازی "گوپ دیس در رندن دندن درن دیش دررن آد آدلانته آدلانته گوپ درن رندن ..."مخدره ی ما چنان به حال خویش فرو رفته بودی که وقتی به خویش آمدی مردمان را دیدی که به گرد اوجمع شدندی وبسان دیوانگان در او نظر کردندی...ایهااااااااااا ببخشیدمی مخدره بانوفراست خود را آک بند نگذاشتی ودریافتی که لوازمی چند مورد نیاز بودی تا بسان مخدرات داخل ارابه ها می شدی واز آنجا که ابوی گرام پس از آن قضیه ی کذایی به خون وی تشنه بودی از دستبرد به جیب وی منصرف شدی وبر جان خود بیمناک گشتی واز آنجا که مخدره فراست خود را چنانکه گفتیم آک بند نگذاشته بودی به سراغ خسرو ننه مرده ی یک دل نه صد دل عاشق رفتی ولیست بلند بالایی به او دادی و با زبانی کلسترول دار وی را بفریفتی تا آن را تهیه کناد و خسرو با هزار قول ازدواج فریفته شدی آن هزینه ی گزاف را که برابر دستمزد سه ماهش بود به باد فنا داد علی الخصوص گینار فلامنکوکه داغش بسیار سنگین بود. لازم نیست یاد آور شود مخدره بانو بار دیگر به خیابان درآمدی، رو که نیستی سنگ پای بندر گمبرون بودی اما نکته ی جالب حرکات مخدره بودی که حال اندکی موزون گشته بودی گویا در آن چند شبی که به خانه نرفتی به مهمانی هایی رفتی وتمرین کردی ولااقل مایه ی فضاحت نبودی ،بالاخره ارابه ای به اونزدیک شدی واو به انتظار بخت در پوست خود نمی گنجیدی که جوانکی با موهای بنفش سر از دریچه بیرون کردی و چیزی گفتی که مخدره را ساعت ها به فکر فرو بردی چرا که عادت او چنین بودی که در باره ی مسائل عمیق تدبر می کردی دائم جمله ی جوانک را مرور می کردی "آبجی عوضی گرفتی" و فکر می کردی که چه چیز را عوضی گرفتی آیا ارابه را یا خیابان را ویا مورد عشق را ویا ... که جونکی با موهای... بدون مو تنه ای به او زدی و گفتا "گیتارتو میگه آبجی" وآبجی ما بخشیدمی مخدره ی ما بسی شرمنده شدی ودر عین حال باز آرزو کردی که کاش آن ارابه ها صندوق دار بودی و به انتظار ارابه ی دیگر نشستی.

ادامه ندارد.

*شالوده،فنداسیون

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:14 توسط کریم دوغی |

سلام

برای شروع شاید همین متنه بد نباشه

یه دفعه یه CDفیلمه عاشقونه گذاشتم تو کامپیترم که ببینم
اوایله فیلم خیلی قشنگ و با حال بود
یهو متوجه شدم که چقدر درجه حرارت CPU بالا رفته و هر لحظه بیشتر میشد یخورده ذهنمو مشقول کرد گفتم نکه FAN ه CPUم خراب شده اومدم CDرو از CDROM در بیارمو بیخیاله فیلم بشم دلم نیومد
نشستم به نگاه کردنه ادامه فیلم که یهو بدون مقدمه HARDم سوخت خیلی برام سنگین تموم شد آخه هم تو خماریه فیلم موندم هم یه HARDه سوخته تو کامپیوترم بود CDرو در آوردم اونطرفشو که نگاه کردم دیدم اوه اوه اوه پر خط خوط وکثیفی پرتش کردم اونطرف
نگاهم اوفتاد به LENZه VEBCAM ام چه عرقی کرده بود. دستمال برداشتم عرقاشو پاک کردم دوباره عرق می کرد
هنوز HARDم سوخته بود گفتم یه CDی دیگه بزارم شاید HARDام خوب بشه اما نشد
به HARDام که خوب نگاه کردم دیدم BOARDاش یه ترکه خیلی گنده خورده
هرچی این تعمیرگاه اون تعمیرگاه کردم درست نشد
خیلی خرج داشت ولی مجبور بودم بلاخره HARDمو عوض کردم
ظاهرا که کامپیوترم خوب شده بود ولی یهو چشمم اوفتاد به VEBCAM هنوز روش عرق نشسته بود برنامشو باز کردم دیدم تصویره همون CD خط داره است که گوشه اتقاق پرتش کرده بودم
WEBCAMمو چرخوندم یه طرف دیگه ولی انگار هرز شده بود ولش که میکردم می چرخید طرفه CDیه

دوست داشتین نظر بدین

اگر نخواستین فحش بدین

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 12:33 توسط |

این روزها٬ویندوز دلم بالا نمی آید. نمی دانم اشکال از چیست ٬شاید هارد قلبم ضعیف شده یا سوخته !شاید فن هم زبانی ام خوب نمی چرخد!دیگر عقلم به جایی نمی رسد .باید اف دیسکش کنم؟

ولی تکلیف این همه صداهای مهربانی وعکسهای یادگاری چه خواهد شد ؟عکسهایی که آن روزها با رم بالای یکدلی گرفته بودم.

نه؟ویندوز دلم را اف دیسک نمی کنم. من باید هارد به هاردش کنم .

من باید اینهمه خاطره را به هاردی بسپارم که ظرفیت بالایی داشته باشد.ظرفیتی به اندازه همه هاردهای دنیا!من می خواهم همه خوبیها را در آن ذخیره کنم.شاید این بار ویندوز دلم وقتی بالابیاید٬در صفحه نمایشش یک عالمه عشق را نشانم دهد.

(جودی ابوت)

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 23:7 توسط شهرزاد |

به نام خدا

 

دل من دیر زمانی است که می پندارد:

"دوستی" نیز گلی است؛

مثل نیلوفر و ناز

ساقه ترد و ظریفی دارد

بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد

جان این ساقه نازک را

                             ـ دانسته ـ

                                      بیازارد!

 

*

 گر بدان گونه که بایست به بار آید

زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید

آن چنان با تو در آمیزد این روح لطیف

که تمنای وجودت همه او باشد و بس

بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس

 

 

*

زندگی، گرمی دل های به هم پیوسته است

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است.

 

*

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که درآن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

                     مالامال ازیاری، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آوازبلند:

- شادی روی تو!

                       ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت ازاثر صحبت دوست

تازه،

      عطرافشان

                     گلباران باد.

  

 

 

 

قصه شیرین

 

آه!

           باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد :

 

بیستون بود وتمنای دو دست

آزمون بود و تماشای دو عشق

درزمانی که چو کبک ،

خنده می زد "شیرین"؛

تیشه می زد "فرهاد"!

 

 

نه توان گفت به جانبازی فرهاد، افسوس

نه توان کرد ز بی دردی شیرین فریاد

 

*

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

 

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه درآویختن است

 

*

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین

بی نهایت زیباست

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست:

جان چراغان کنی ازعشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب وتابی  بودت هرنفسی

به وصالی برسی یا نرسی!

 سینه بی عشق مباد!

 

فریدون مشیری

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 9:49 توسط راد |

به نام خدا

چرا قهری؟                  

چرا اصلا نمی­خندی؟
چرا مثل مسافرها، چمدان لبانت را به روی خنده می­بندی؟
چرا پرتی؟
چرا چیزی نمی­گویی؟
چرا مثل چراغ کوچه خاموشی؟
صدایت در نمی­آید
                       صدایی را نمی­جویی؟
چرا خوابی؟
چرا چیزی نمی­بینی؟
                           مگر کوری؟
هوا خوب است، گردش هم صفا دارد
چرا از بازی و پارک و شنا دوری؟
چرا چیزی؟
چرا چیزی نمی چیزی؟
رها کن فکرهای بیخود و برخیز
بزن قهقه، بزن بشکن، بخور دیزی.
اما افسوس ....
              
...........................................................
 
می­توان آزاد بود در زندگی
می توان خربزه را با پوست خورد
می­توان آلوچه را با هسته خورد
می­توان انجیر را نشسته خورد
می­توان آزاد بود و زندگی را نفله کرد
می توان درس نخواند
مشقق ننوشت
می­توان بیمار گشت و دائما غیبت نمود
می­توان آزاد بود و درس را تحریم کرد
در عوض حمال بود و بار برد
در عوض ده سال دیگر تاجر نان خشکه شد
یا گدایی کرد و اندر کوچه­ها
فال حاظ را فروخت
می­توان آزاد بود در انتخاب رشته­ها
رشته آوارگی در کوچه­های زندگی
رشته درماندگی روی خط بردگی
رشته آش و پلو
آش سرماخوردگی
می­توان آزاد بود و دست و پا زد
در میان چاله­های زندگی
آه، دیگر کافی است
واقعا ارزش ندارد این همه آزادگی؟!
زندگی یعنی تلاش
من که می­میرم براش
می­نویسم گوشه دفترچه­ام
می­توان با درسها کشتی گرفت و دوست بود
می ­توان (به علت زیاد شدن روی بعضی­ها سانسور می­شود)
 
 
 
می­توان مهندس شیمی و نفت و جاده بود
می­توان معلمی یا شاعر ازاده بود
بی­ادا و ساده بود
می­توان با خاطری آسوده مرد
عاقبت با نام نیک
می­توان پربار بود
مثل یک خودکار بیک
 
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 9:45 توسط هیوا |

*ساکت! نابغه دارد کار می کند.* تیتر درشت پیک سینما ژوییه ۱۹۴۰

در ژوییه۱۹۴۰در میان سر وصدای بسیار مطبوعات، فیلمبرداری همشهری کین آغاز شد. پروژه ای در خفا، چراکه با تمام این سر و صداها هیچ کس غیر از هنرپیشه ها و عوامل فنی حق حضور در سر صحنه را نداشتند و فیلمبرداری به طور مخفی ادامه می یافت. اما این سر و صداهای مطبوعاتی زمانی به اوج خود رسید که فاش شد داستان این فیلم برگرفته از زندگی خصوصی "ویلیام راندولف هیرست" است. این خبر را "لولا پارسونز" نویسنده معروف مقالات روزنامه های او به وی خبر داد. هیرست دارای روزنامه های متعددی بود و در هالیوود هم نفوذ داشت و از سهامداران عمده" مترو گلدوین مایر" بود.

"هیرست" تمام تلاش خود را کرد تا جریان تولید فیلم را متوقف کند. "لولا پارسونز" شروع به نوشتن مقالات متعددی بر ضد همشهری کین نمود. جنگ مطبوعاتی علیه "اورسن ولز" به اوج خود رسید ولی با این همه نابغه سینمای هالیوود فیلمش را ساخت.

هرچند انتظار می رفت که این جنگ مطبوعاتی به فروش فیلم کمک کند ولی فیلم در اکران عمومی با شکست تجاری مواجه شد، چرا که تمهیدات انجام شده در فیلمبرداری و نورپردازی و تداخل زمان ها و به طور کلی پیچیدگی روند داستان به شکل فیلم تا آن زمان در فیلمهای هالیوود معمول نبود و تماشاگر سطحی آمریکایی توان هضم آن را نداشت.

اما از طرف منتقدین اثری بدیع و نو و شاهکار شناخته شد و مورد تحسین قرار گرفت. "جوزف مک براید" درباره این فیلم می گوید: اورسن ولز حیات سینمایی اش را به سال 1940 با یک شی هنری به نحو متعصبانه ای دقیق آغاز کرد که در آن حتی روی کمترین جزییات هم به دقت کار شده بود و چیزی به دست شانس و اقبال سپرده نشده بود.

"ولز" سعی می کرد آخرین کلام در سینما را بسازد. بهترین تمهیدات فنی و بهترین متخصصان هالیوود را به خدمت گرفت تا از خود یادبودی جاودانه بر جای نهد. در چشم انداز این جسارت جوانانه است که همشهری کین همیشه تازه و گیرا به نظر می آید و همواره در شمار بهترین دوازده فیلم تاریخ سینما به شمار می آید.

این همان نکته ای است که شاید در تحلیل اثر اغلب فراموش می شود. یک اثر سینمایی یا به طور عام تر رسانه ای محصول هنری یک یا دو نفر نیست. تصور این نکته که تنها هنر کارگردانی "ولز" این اثر را به شاهکار تاریخ سینما تبدیل کرده است، ما را از واقعیت تولید در سینما دور می سازد.

"اورسن ولز" زمانی درخشید که فهمید برای درخشیدن در سن 24 سالگی و در اولین اثر سینمایی اش محتاج فیلمبرداری و نورپردازی "گرگ تولند" و موسیقی "برنارد هرمان" به همراه فیلمنامه ای از "مکت ویتس" است. در یک کلام "اورسن ولز" جوانی جسور بود که توانست قواعد سینما را خوب بشناسد و خوب آنها را مرتب کرده و هماهنگ نماید.

به نظر اکثر منتقدین "فاستر کین" تصویری از زندگی "راندلف هیرست" است اما نگارنده معتقد است "فاستر کین" همان "اورسن ولز" است و ما در پی یافتن نکته اسرارآمیز زندگی او یعنی "گل رز"، اسرار شاهکارشدن "همشهری کین" را خواهیم یافت. و درخواهیم یافت نبوغ "اورسن ولز" در این بود که ایده های نو داشت و آن را به وسیله قواعد سینما - که خوب آنها را می شناخت - و به دست بهترین عوامل سینمایی، به یک اثر هنری جاوید تبدیل کرد.

و همین بود راز گل رز اورسن ولز.

به قلم:امیرحسین پیشاهنگ

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 5:28 توسط |

روزی روزگاری

 

درروزگاران کهن مخدره ای بود که اورا دوراس می گفتند این که چرا اورا چنین اسم غریبی می نامیدند خودتان باید در طی داستان دریابید.

ازآن جایی که مخدره مذکور بسیار قصص و حکایات خوانده بود میل بسیاری به زورگویی داشت و سعی  وافر داشت بر شویش مسلط شود . از آن جایی که در آن زمان ها رسم نبود که زنی بر مردی زور بگوید همیشه در خانه آن ها جدال سختی برقرار بود. آن زمان هنوز مردها سلطنت را در دست داشتند و هیچ گمان نمی کردند: گهی پشت بر زین گهی زین به پشت!

مدتی این زن و شو در جدال بودند گهی این زور می گفت وگهی آن!  وقت هایی که ( خیلی هم کم بود مرد زور می گفت) زن زیر بار حرف های  مرد نمی رفت و بیچاره مرد مورد تمسخر جنس ذکور همسایگان قرار می گرفت و تا می خواست چیزی بگوید زن بانگ برمی آورد که: هوی! غلط های زیادی ! دوس داری مث مادام بواری بشم؟ و چون شوی بدبخت می پرسید: مادام بواری دیگر چه کوفتی است او بادی به غبغب می انداخت وبرای شوی گیچ وگولش داستان خیانت های مادام بواری را تعریف می کرد و شویش از غضب رویش سرخ می شد و دم بر نمی آورد.

این دو مدت ها با هم جنگیدند و مرد وقتی دید که نه! گویی حریف زن نمی شود سپر بینداخت و تسلیم شد و از در مصالحه وارد شد. روزی زن را کنارش نشاند و گفت: ای بانو! بر من رحم آور مگر من چه بدی در حق تو کرده ام که مستحق چنین خذلانی هستم ! اگر در خانه می خواهی به من زور بگویی بگو!  و بعد صورتش را جلو آورد و گفت: اصلا بیا مرا کتک بزن من حرفی ندارم ولی تو را به همان خدایی که می پرستی سوگند که در حضور همسایگان حرمتم را پاس دار! این تنها درخواستی است که در زندگی مشترکمان از تو دارم.

زن که مشغول سوهان کردن ناخن هایش بود زیر چشمی  نگاهی به مردک انداخت و دل همیشه مهربانش به رحم آمد ولی به مرد رو نداد و با بی اعتنایی گفت: باشه و لی به شرطی که ازم سو ء استفاده نکنی ها!  و الا من می دونم و تو! 

و مرد علاوه بر این که سر تا پایش را لرزشی نا محسوس فرا گرفته بود مثل همیشه از طرز صحبت کردن زنش متعجب شد ولی باز مثل همیشه سکوت کرد. روزگاری بود که زن خیلی عوض شده بود. کارهای عجیبی می کرد و به طرز غریبی حرف می زد و از همه مخدره های همسایه زیباتر شده بود. مرد که زیبایی رو به افزایش بانویش را می دید در مقابل همه این تحولات دم برنمی اورد. ناخن های بانو بر خلاف بقیه مخدره ها بلند بود و رنگی داشت که مرد تا به حال ندیده بود موهایش را هرساعت به طرز غریبی می آراست و صورتش پر بود ازنقش و نگارهایی که مرد از آن ها سر در نمی آورد. مدتی بود که این سرکار علیه خیلی بد خلق شده بودو از آن جایی که هیکل شریف آ ن بانو دو برابر مرد بود به هربهانه واهی شویش را کتک می زد و مرد همه این انقلابات را در زندگی اش می دید و عذاب می کشید و جرات زار زدن هم نداشت.

تا این که یک روز که زودتر از سر زمین برگشته بود و قصد داشت به صورت جدی با او مذاکره کند از لای درباز اتاق بانو را دید که جلو آیینه بزرگ اتاق نشسته و وردی زیر لب می خواندنگاهش را به آیینه دوخت دقایقی طول نکشید که زن دستش را به طرف آیینه دراز کرد و بعد پیش روی دیدگان حیرت زده مرد غیب شد مردآن قدر تعجب کرده بود که ناگاه فریادی از نهادش برآمد و به اتاق دوید ولی اثری از بانو پیدا نکرد.

از آن جایی که مرد بسیار فضول یعنی کنجکاو بود و با دقت آن اوراد را به خاطر سپرده بود همان طور پیش روی آینه نشست و آن الفاظ را تکرار کرد به امید این که آن مخدره را پیدا کند البته این ظاهر قضیه بود و گرنه مرد تازه نفس راحتی کشیده بود ولی این مسئولیت شناسی لعنتی که گریبان مردهای قدیم را رها نمی کرد او را به سمت آیینه جادویی کشاند. چشمانش را بست و اوراد را تکرار کرد. وقتی چشمانش را گشود هیچ چیز نمی دید. سینه اش می سوخت سرفه اش گرفته بود کم کم همه چیز روشن شد دود از جلوی چشمانش کنار رفته بود او اسب های آهنی را دید که بدون این که به هم برخورد کنند دیوانه وار به سمت هم می رفتند.

یک باره  آن قدر وحشت کرد که خودش هم نفهمید چه کرده ناگاه کودکی ازگوشه ای فریاد برآورد: اوه مرد گنده رو ببین خودشو خیس کرده! و او وقتی به شلوارش نگاه کرد سنگینی چیزی را در پا چه هایش حس کرد و بعد بوی آزار دهنده ای که بینی کلفتش را آزرد. بعد ازاین که به پرسان پرسان به حمام رفت و تنش را شست وشویی داد و دراولین فرصت به دست آمده ازدست حمامی  گریخته بود برای رفع خستگی به سمت چند درخت که او فهمید به آن پارک می گویند رفت روی یکی ازنیمکت های آن نشست. لباس این آدم ها بالباس های او فرق داشت وحرف زدنشان مثل حرف زدن زنش بود با خودش فکر کرد: این زن مرا جادو کرده و دردنیای شیاطین اسیرشده ام باید جن گیری بیابم. به قصد یافتن جن گیر بلند شد هنوز راه نیفتاده بود که چهره آشنایی دید زنش را از دور تشخیص داد زنک همراه مردی که لباس های مسخره ای به تن داشت و چیزی سیاهی روی چشمانش را پوشانده بود ازدور می آمدند. شوی زن غیرتی شد و با خود عهد کرد که تا این مخدره را ادب نکند ازپای ننشیند. بانو پیش روی دیدگان حیرت زده او با مردک   می خندید. شوی زن چشم غره ای به مرد انداخت مرد همان طور که چیز سیاه را ازروی چشمانش برمی داشت گفت: چیه مرتیکه می خوای بزنم تو دهنت تا یاد بگیری به مردم این جوری نگاه نکنی؟

زن هم با ناز و عشوه ای که او هیچ گاه ندیده بود رویش را از او برگرداند. شوی زن ناگاه لبخندی به لب آورد و گفت: می خواهید پای پوشتان را تمیزکنم؟

و بدون این که منتظر جواب مردک بماند روی زمین نشست و تفی روی آستینش کرد و با آن مشغول تمیز کردن کفش های مرد شدباردوم برای این که تمیز ترشود تفی روی کفش ها کرد و با آستین دیگرش مشغول تمیز کردن شد مرد که بسیار بسیار غصبناک شده بود لگدی حواله شوی زن کرد و در حالی که زیر لب غرغر می کرد از آن جا دورشد. مرد شکست خورده قصه ما نالان وخسته  در حالی که یک دستش به پهلویش بود در امتداد خیابان به سوی سرنوشت نامعلوم خویش به راه افتاد شاید بتواند از هیاهوی بسیار برای هیچ این دنیای مدرن فرارکند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 5:28 توسط جزیره |

به نام خدا

تقدیم به او که همیشه نا امید بود.

 

هی فلانی !

او همیشه هر کسی را همین یک نام می خواند

اسم و رسم دیگران سهل است ،او شاید

غالبا نام خودش را هم نمی داند

           ********

هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد.

هی فلانی! با چه سوگندی بگویم من ،چه سوگندی؟

من

زندگی را دوست می دارم مرگ را دشمن ،

وای! اما! که باید گفت این ،من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!

       ***************

هی ، فلانی!با شما بودم ،ببینم گوشت اینجا هست؟

مرگ گوید:هوم !چه بیهوده!

زندگی می گوید:اما باز باید زیست ،

                                             باید زیست .

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 14:27 توسط |

به نام خدا

 

روي كدام سنگ نشسته اي تو

با كي يكي شده اي؟

تا خيزبزنم

من هم از پاياب همين كوكب

به سمت حضور بدوي تو و

با تو يكي شوم؟

                 منوچهر آتشي

 

 

(درعنوان بندي حتما"بايد اين شعر لحاظ شود)

 

داخلي-اتاق-روز

 

(دوربين بي هيچ حركتي از زاويه اي نا پيدا به اتاق ودر نهايت تختي زوم شده است.

خارج از كادر مونولوگ):

_ هميشه همين موقع ها پيدايش مي شود .من كمي قبل تر خودم را مرتب مي كنم و همه چيز را مهيا مي كنم تا دور از چشم زنم به تماشايش بنشينم. در اتاق را كه باز مي كند مي آيد مي نشيند روي همين تخت .مقنعه اش را كه مي كند موهايش پخش مي شود روي شانه ها يش.هر وقت حوصله دارد يك رمان بر مي دارد و تا صبح مي خواند .خسته كه مي شود خميازه هاي طولاني مي كشد وكش و قوسي به تنش مي دهد و بعد كتاب به دست ولو مي شود روي تخت و خوابش مي برد و من هم بي آنكه چشم از او بردارم تماشايش مي كنم.

(تخت همچنان خالي ست و خارج از كادر دوباره مونولوگ(:

_ امروز اما دير كرده .هميشه نگرانم .نگران موجودات بيرون .بعيد نيست يكي نگاهش كه به اندام او بيفتد عاشقش شود.نه!من هيچ وقت حسادت نكرده ام.فقط نگرانم.

( تلفن كنار تخت زنگ مي زند):

_ اگر مي توانستم تلفن هايش را هم كنترل مي كردم.مي ترسم كسي صدايش را هم كه بشنود حتي از پشت خط تلفن عاشقش بشود . نمي دانم چرا اينقدر دير كرده.مي ترسم پاي اين عشق بي فرجام دين و دنيايم را هم از كف بدهم.چند بار پي زنم رفتم وتلاش كردم تا برايش توجيهي منطقي ببافم و به راهش بياورم. اما حسادت بدجوري چشمهاي زنك را كور كرده وانگار ديگر از عشق چيزي سرش نمي شود.

( صداي زنگ تلفن قطع مي شود):

_ ديگر بايد پيدايش شود.من همينطور تماشايش مي كنم تا خوابش ببرد و همينطور تماشايش مي كنم تا از خواب بلند شود.وقتي مي آيد زبانم بند مي آيد و قلبم چنان مي تپد كه مي ترسم از حضورم با خبر شود.

( خارج از كادر صداي غيژژ باز شدن در و بعد صداي تپيدن قلب دوربين بلند مي شود. روي تخت خالي دختري مي نشيند .مقنعه اش راكه مي كند موهاي بلندش ميريزد روي شانه هاومجله اي از كنار تخت بر مي دارد و خودش را باد مي زند )

( صداي تپش قلب دوربين بيشتر وبيشتر مي شود.ناگهان نگاه دختر مي افتد به دوربين.مكث مي كند .نزديك مي شود.زل مي زند به دوربين. اخم مي كند. جلو مي آيد جلوتر.مجله توي دستش را لوله مي كند وبايك حركت محكم مي كوبد روي دوربين.دوربين مي لرزد.تصوير اتاق و دخترك به دوران مي افتد.دوران بيشتر وبيشتر مي شود و بالاخره تصوير سياه وسياه تر ميشود.)

(خارج از كادر سياه صداي دختر):

_ ايشششششششششششششششش سوسك كثيف!!!

 

                                   (حالاتيتراژ پاياني مي ياد بالا)

 

                                                                       تمام شد.

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 6:42 توسط |

به نام خدا

 

دارد میان سینه من جار می زند

این قلب بینوا که به تکرار می زند

 

از نقطه عطف اول این راه زندگی

بی کشمکش میان بستر هموار می زند

 

با نیروی کدام ایده جذاب و نو هنوز

در جستجوی آخر غم بار می زند

 

فید به سفیدی

 

این نغمه کدام عاشق خسته است در دلم

در کورسوی ناامیدی من تار می زند

 

و نیروی کدام عشق شرربار می دمد

کاین قلب با چنین محبت سرشار می زند

 

همراه عشق روح هنرمند زنده است

گفتار تلخ روح مرا دار می زند.

(با اجازه از خانم ندیری)

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 5:10 توسط راد |

 

 

 به انتهاي خط رسيده بود . از اين زندگي بيهوده وكسالت بار چه مي خواست، خودش هم نمي دانست. لحظه به لحظه بيشتر در لجنزاري كه  اسمش زندگی بود فرو مي رفت بايد خودش رانجات مي داد.  .بعد مدتها ترديدبالاخره تصميم خودش را گرفته بود .چه شبهايي را كه بااين فكر به صبح رسانده بود و با كابوسش بارها و بارها ازخواب پريده بود وعرق سردش را ازچهره وحشت زده اش پاك كرده بود.و بعد به خودش لعنت فرستاده بود كه بازهم خواب ديده است وچرا جرات نمي كند كه آن را به واقعيت تبديل كند .بعد مدتها كه جرات اين كاررا پيدا كرده بود نبايد اين فرصت را ازدست مي داد وبا دست دست كردن شانس انتخاب را ازخودش مي گرفت . ازبين همۀ مرگ ها سوختن را انتخاب كرده بود.

مي خواست ازجسدش چيزي باقي نماند.چشمانش را بست.زيرلب چيزي گفت.صداي چكۀ قطرات نفت همراه با بوي آزار دهنده اش اورا به خود آورد.كبريت را روشن كرد. چشمانش را بازكرد شعلۀ زرد رنگ آتش صورتش را روشن كرد چوب كبريت لحظه به لحظه مي سوخت و جوان را در رؤياهاي مرگ آور فرو مي برد.چوب كبريت سوخت وسوخت تابه نوك انگشت پسر رسيد ناگهان احساس سوزش كرد آتش به انگشتش رسيده بود.ناگهان باشدت چوب كبريت رابه گوشه اي پرت كرد وبعد درحالي كه باشتاب انگشتش راتكان مي داد نا خوداگاه شروع به دويدن كرد وفرياد زد :سوختم

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 7:42 توسط جزیره |

ادامه داستان از اینجا به اونجا

از قضای روزگار یکبار این اتفاق افتاد و من دنیای خودم را کشف کردم ، اگرچه هیچ چیز به یاد نمی آورم. همین که چشم بازکردم خود را لخت و کرخت برروی تخت بیمارستان دیدم. آنها جریان الکتریکی با ولتاژ قوی از مغز من عبور داده بودند. من نمی دانستم که چرا آنجا هستم؟ روزی سه ساعت دکتر با من صحبت می کرد. به من می گفت که باید کلاس فرانسه را ادامه بدهم. من هنرجوی خوب موسیقی هستم و دانشجوی...... آخرین سوالی که از دکتر پرسیدم این بود: امروزچند شنبه است؟ و او گفت: سه شنبه.

وقتی به اتاق برگشتم سرپرستار بخش را دیدم که چند تار موی مشکی را چنان در دستش گرفته بود که گویا از لابه لای انگشتش فرار می کردند.تا مرا دید در گوش خدمه بخش نجوایی کرد.

خدمه به من نزدیک شد و گفت : چندنفر از دوستانت آمدند ترا ببینند. من پرسیدم آن تار موها چه بود؟پاسخ او حالتی از خجلت و شرمندگی را برمن حاکم کرد. آن تارهای موبخشی از ریش سید حمید بود که گرو گذاشته بود تا بچه های حلقه بتوانند من را خارج از روز ملاقات ببینند.

آن روز خاطره خوبی برای من بود. بچه های حلقه به من یادآوری کردند که بعد از ترخیص باید در وبلاگ بنویسم.

حالا همه چیز به حال عادی برگشته و من نمی دانم در دنیای درونم چه اتفاق افتاد؟

ای بشر تو گمان کرده ای که وجودی کوچک و ناچیزی در حالیکه درتوجهان بزرگ با همه عظمتش خلاصه شده است.

                                                                            امیر مومنان علیه السلام

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 9:2 توسط |

به نام خدا

مادر بزرگ عقايد ماليخوليا يي داردمثلا مي گويد زن بايد قبل از شوهر كردن يك دوره دست به چاقو ودمپايي را بگذراند ومادر از اين جهت از نظر او ناخلف مي باشد ،"صديقه استعداد اين كار را ندارد واخلاقش به همان گور به گور رفته است"تا مدت ها نمي دانستم گور به گور كيست كه مادر به اورفته،چند بار هم از كوكب خانم پرسيدم اما او هم مثل مادر همه چيز را به بزرگ شدنم حواله مي دارد،چقدر از آن جمله ي كذايي نفرت دارم خصوصا وقتي كوكب خانم آن را مي گويد،كوكب خانم كه ديگر زن با سليقه اي است ولش كن مسئله اي ندارد.

" دختر را از بچگي بايد زد وگرنه زور ميشود اما پسر ها را چه بزني وچه نزني در هر حال فرقي ندارد اما بايد بدنش سفت بشود نمونه اش همين چشم سفيد تواست چيه پسر چرا اينجوري مرا نگاه مي كني"كم كم متوجه شدم دمپايي مادر بزرگ دارد به طرف من مي آيد اما نفهميدم منظورش از چشم سفيد تو، چي بود حرف هاي مادربزرگ هميشه حالت رمز آلود دارد ،نمي دانم چرا چشمم سياه رفت به گمانم خانمان برق ندارد مثل دفعه ي پيش كه مادر بزرگ به اينجا آمده بود دقيقا جر وبحث مادر با مادر بزرگ را در آن تاريكي به ياد دارم كه الان دارد تكرار مي شود،مادر جيغ ويغ مي كند ومادر بزرگ در كمال خونسردي مي گويد:"چيزيش نميشه اين بچه به اين ضربه ها عادت دارد بايد هم داشته باشد خير سرش فردا مي خواهد يك خانواده را بگرداند حتما مي خواهي مثل آن گور به گور بشود..."اين گور به گور هميشه ذهن مرا مشغول مي دارد اما نفرت از آن جمله ي كذايي مرااز پرسيدن باز مي دارد،خود بابا هميشه مي گويد "ندانستن عيب نيست نپرسيدن عيب دارد"ولي اوهم همان جمله ي كذايي را انشاء مي دارد با اين فرق كه وقتي دوباره سوال را تكرار مي كنم ادبياتش برايم نامفهوم مي شود واز اشياء دم دستش هم براي دور كردن من استفاده مي كند،بابا هيچ وقت اعصاب ندارد. مادر در اين جور مواقع مهربان تر است ومرا به دنبال نخود سياه سراغ كوكب خانم مي فرستدكوكب خانم علاوه برسليقه ونخودسياه يك دخترهم داردكه اوهم دختر باسليقه ايست ،من نمي دانم شعور چيست اما كوكب خانم بارها جلوي من به روش هاي مختلف دخترش را فاقد اين خاصيت معرفي داشته ومي دارد ومطمئن است كه ميترا اورا دق مرگ مي كند البته فقط وقتي كه عصباني مي شوداز اين حرف ها وخيلي حرف هاي ديگر كه قباحت دارد مي زند و من نمي توانم آن ها را براي شما بازگو كنم چون مشكل اخلاقي دارديك بار معني آن ها را از او پرسيدم امامثل هميشه هيكل بزرگش را تكاني داد وبا لپ هاي چاقش كه نمي دانم چطور حركت مي كند گفت"بزرگ مي شي مي فهمي"اه كوكب خانم هم ديگر حال مرا به هم مي زند كوكب خانم اصلا مرا درك نمي كندمادر هم مرا درك نمي كند بابا و مادر بزرگ وبقيه هم اين جمله ي نفرت انگيز را مي گويند فقط ميترا نمي گويد به نظر من كوكب خانم اشتباه مي كند ميترا خيلي هم شعور دارد خود كوكب خانم شعور ندارد ميترا دختر خيلي خوبي است وكمالات زيادي دارد اما حيف كه دم بخت است ومن تا دم بخت فاصله زيادي دارم.

كوكب خانم اصلا هم سليقه ندارد.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 16:8 توسط کریم دوغی |

از اینجا به اونجا

ژی سوئی توئه اله ایله نوسان

نوسان نه نوسون

گفتم اینجا رو به اونجا بدوز تو  ورداشتی آستین رو چپه دوختی ؟ حواست کجاست؟

دو ، ر،می ،فا ، سل ،لا، سی

خوبه آفرین به لا که می رسی حرکت انگشت رو دقت کن.

ببخشید استاد

اشکال نداره بیا تو ، خجالت نکش بیاتو، بهت گفته باشم تو دچارrole conflict  هستی.

امروز غذا ته چین مرغ داریم. عجب کتاب آشپزی خوبیه.

فکر وهم آلودم شده مثل یه آونگی که از این دیوار می خوره به اون دیوار. این روزها آنقدر این کلاس به او ن کلاس شدم که ساعت کلاسهام رو فراموش می کنم. مادرجون می گفت اگه از این دست می گیری از اون دست باید بدی . دارم جزو آدمهایی می شم که جز مدفوعشون چیزی به این عالم نمی دند. فرصت این رو ندارم که فکر کنم خب ربط این با اون چیه ؟ چیزایی که الان یادگرفتم چه ربطی با دیتاهای قبلی ذهنم داره ؟ در زندگیم چیزهایی هست که گاهی به اونها فکر می کنم مثلا این استاد توسعه چه سبیلهای با مزه ای داره . احتمالا از زنش جدا شده طوری توی کلاس راه می ره انگار داره رقص پا می کنه.  خانوم فرانسه کلی النگوی عجیب قریب داشت که تا از زیر آستین مانتوش بیرون اومد یواشکی قایم کرد. دنیا هر روز پر از آدمهایی می شه که حریصانه دنبال چیزی می گردند. گاهی صدای تپش قلبم را توی شقیقه هام می شنوم و گاهی اوقات هم اشعار زیبایی به ذهنم خطور می کنه:

بچم خفه شد                               برنجم کته شد

ای خاک بسرم                             از بس که خرم

دیروز وقتی داستانم را در جمع هنردوستان خواندم شنیدم که استاد یواشکی در گوش بغل دستی گفت : خودش اعجوبه ایست و داستانش اضحوکه ای .

استاد دیوونه ،با او ن لباسهایی که به تنش می رقصیدند تازه وقتی هم راه می رفت سرینش می لرزید.

امروز داشتم به فرق خودم و خواهرم فکر می کردم. خواهرم چون نمی تونست به دنیای جدیدی راه پیدا کنه ، دائم خودش را تکرار می کرد و من چون همیشه دنبال دنیاهای جدیدی بودم هیچ وقت دنیای خودم رو کشف نکردم.

                                                                                                                  ادامه دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 10:31 توسط |

به نام خدا

آرامش ظاهری حاکم بر فضای سریال نوعی اضطراب و دلهره را به انسان منتقل می­کند. تو مطمئنی که در هر لحظه و در پس هر فرازی، باید منتظر فرودی از نوع قتل ، دزدی، خیانت ، دردسر و یا ناکامی عشقی باشی. بی گمان نام این سریال نیز از شب آرامشی که وجود ندارد، الهام گرفته است.

کارگردان این مجموعه خوب می­داند که کجا نفس بیننده را ببرد و کجا به روانش آرامش دهد و این نکته سنجی آقای امینی قابل تحسین است. بنابراین می­توان به آینده تلویزیون نیز با این موقیت سنجی­ها امیدوار باشیم.

کارگردان این سریال از هر چه خوشش می­آمده بی­دریغ استفاده کرده است و این دست و دلبازی از تیتراژ آغازین تا تیتراژ پایانی ادامه دارد. تیتراژ آغازین آدمی را یاد تیتراژ فیلم روانی هیچکاک می اندازد و تیتراژ پایانی با ترانه ای سنتی و قدیمی ساخته شده که یک کار ضد کلیشه است.

از همان قسمت­های اول سریال شخصیت­پردازی درست و پخته آقایان نویسنده بسیار جلب توجه می­کرد چیزی که اصولا کمبود در اغلب فیلم­های سینمایی به ویژه سریال­های تلویزیونی قابل مشاهده است. آقای عباس نعمتی و سعید شاهسواری در بیان و شخصیت­­پردازی از افراط و تفریط اجتناب کردند. مثلا یک شخصیت نه کاملا سیاه است و نه کاملا سفید. کارکترهای سریال اصولا در مایه­های خاکستری هستند خاکستری پررنگ، خاکستری کم رنگ و خاکستری بی رنگ ، خاکستری راه راه و خاکستری خال خال و ... هرچند بعضی از شخصیت­ها مثل آقای شایان (پرویز پور حسینی) ، پدر و مادر آذر و مادر علیرضا (مهتاج نجومی) نیز قرمز و قهوه­ای و نارنجی هم هستند.

این شخصیت­پردازی مناسب موجب همذات­پنداری مخاطب با شخصیت می­شود. حتی قهرمان و ضدقهرمان­ها نیز یکسری ویژگی­های مثبت و منفی دارند شبیه همه آدم­های دیگر اصلا شبیه خود و اطرافیانمان.

مثلا پیمان این پسر ناخلف و برادر کش نیز در سینه دلی داره که می­تواند حقیقتا کسی را دوست داشته باشه و یا هنگام وداع با برادر از ناراحتی گریه می­کند و اشک می­ریزد.

یا حتی علیرضا به عنوان قهرمان و شخصیت مظلوم شکست­خورده سریال، بسیار ساده لوحانه و احمق می­نماید که این سادگی بیننده را می­آزارد.

بهره­برداری هنرمندانه از موضوعاتی چنین پیش پاافتاده و کلیشه­ای مثل ازدواج، استقلال، اشتغال و شخصیت طلبی این مجموعه تلویزیونی را به ضدکلیشه تبدیل کرده است که در اکثر مواقع حدسیات بیننده  در خصوص ادامه داستان را نقش بر آب می­کند که این امر کمتر در سریال­های ایرانی به چشم می­خورد.

دیالوگ­های پخته و متناسب با شخصیت از دیگر نکات و ویژگی­های برجسته این سریال است  که در این میان می­توان به دیالوگ­های زرین خانم (مادر نوشین) و یا آقای شایان ( پرویز پورحسینی) و  حتی نوشین (یکتا ناصر) اشاره کرد. دیالوگ­ها در عین پیچیدگی بسیار ساده و روان و متناسب با روند داستانی و شخصیت­ها چیده شده و به شخصیت­پردازی سریال کمک بزرگی کرده است.

لحظه ای که  در ابتدای سریال نوشین می گوید: علیرضا حق منه اون نمی فهمه که صلاحش اینه که با من باشه یا آن جا که پس از این که علیرضا نوشین را تحقیر می کند در یک لحظه عشق تبدیل به نفرت می شود و همه آن چیزهای خوب تنفر انگیز می شوند: ازت متنفرم ازمودب بودنت بدم می یاد از این که می خوای به کسی برنخوره بدم می یاد از این که می خوای زیر منت کسی نباشی متنفرم یا آن جا که پیمان سر قبر مادرش آمده و آن قدر بیکس است که مجبور است به قرآن خوان قبرستان با بغض بگوید که این مادرم است یا صحنه تصادف آذر (شبنم قلی خانی) و صحنه ها و دیالوگ های خوبی که ما را در حس فیلم شریک کرد وهمه تازه و نو و همراه با خلاقیت بود. 

طراحی دکور، میزانس­بندی، موسیقی و حتی انتخاب و بازی خوب بازیگران از دیگر نکات  مثبت سریال اولین شب آرامش است بازیگران در این مجموعه بازی متفاوت و برتری را به نمایش گذاشتند برای نمونه می توانید بازی مهتاج نجومی در این سریال با بازی اش در مجموعه زیرزمین مقایسه کنید یا بازی شبنم قلی خانی را با بازی اش در سریال وعده دیدار یا بازی اکرم محمدی را با دیگر فیلم ها و مجموعه هایی که بازی کرده اند. حس درونی و ریزه کاری های رعایت شده به شدت نقش را باور پذیر کرده است با این که فضای پول داری و رفاه زده زندگی این آدم ها از سطح زندگی مردم عادی بالاتر است اما مردم اصلا احساس غریبی نمی کنند و حس و درد مشترک همه را به دیدن سریال ترغیب کرده است.

نقش مادر علیرضا (مهتاج نجومی) با بازی بسیار متین و سنگینش نقش مادری فداکار و عاقل و با درایت را خوب از کار درآورده است و نوشین (یکتا ناصر) بهترین بازی خود را در این سریال در نقش دختری مغرور و عاشق انجام داده که برای رسیدن به عشق خود دست به هر کاری را می­زند اقای شایان (پرویز یورحسینی) در نقش خویشاوندی متین ، مهربان و قابل اعتماد نقش متفاوتی را ارائه داده است.

خلاصه، نکات برجسته این سریال به حدی است که نکات منفی آن را قابل اغماض کرده و یا اصلا به چشم نمی­آیند. این سریال هم ردیف معدود سریال­های موفق و حرفه ای تلویزیون ایران از جمله "دایره تردید" و "دوران سرکشی" و "هزاران چشم" قلمداد می شود.

به امید دوران تابناک تلویزیون ایران و ارتقا سطح کیفی مجموعه­های تلویزیونی آن: آمین آمین آمین

                                                                                                                              (هیوا)
+ نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت 6:0 توسط هیوا |

به نام خدا

دارد برای دلخوشی ام تار می زند

این قلب که انگار نه انگار می زند

 

قلب و صدای تار؟ نه این بمب ساعتی است

که  رفته رفته مرگ مرا جار می زند

 

تنها برای تصفیه خون نه! این فقط

لج کرده است و از سر آزار می زند

 

کات

 

این که آن دیالوگ دل خواه من نبود

گفتار تلخ، روح مرا دار می زند

 

کادر سیاه و بسته خیام کوچک است

سیمرغ من به کوچه عطار می زند

 

چون قهرمان قصه اگزوپری مرا

در آخرین نمای غزل مار می زند.

 

رقیه ندیری

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم آبان 1385ساعت 13:12 توسط راد |

به نام خدا

زن در دلش گفت: معلوم نيست كي مي خواد به روي خودش بياره.

مرد در دلش گفت: فكر كرده اگر يه شمع سر ميز بزاره و ظرف هاي شيك بچينه من نمي فهمم

 چه افتضاحي به بار آورده.

 زن در دلش گفت: بي احساس! الان وقتشه ديگه حتما بايد دل منو آب كني تا بگي.

مرد در دلش گفت: ديگه شورش رو در آورده درسته من هيچي نمي گم حداقل يه مغذرت خواهي

 كوچيك هم نميكنه من آروم بشم.

زن در دلش گفت: هميشه همين طوره. وقتي هيجان من خوابيد تازه احساس آقا از خواب بيدار ميشه.

مرد در دلش گفت:حيف... حيف كه اوقاتم خوشه والا نشونش ميدادم اين كار چه مجازاتي داره.

زن در دلش گفت:شيطونه ميگه برم سر كيفش وخودم كادو رو بردارم.

مرد در دلش گفت:بهترين تنبيه اينه كه بعد از غذا برم بخوابم.

زن در دلش گفت :چه عجب بالاخره آقا غذاش تموم شد!

مرد در دلش گفت:أه! براي هميشه اشتهام كور شد و بلند شد سريع به طرف اتاق رفت و

محكم در را بست. بعد از چند لحظه برگشت و گفت: راستي...

زن گفت:ديگه داشتي حوصلمو سر مي بردي! تو هميشه عادتته حرف اول رو آخر بزني.

مرد گفت:جدي! پس هنوزم منتظري حرف اول رو بزنم .

زن گفت: هر چند اگه سر سفره سورپريزم مي كردي خوشحال تر مي شدم. ولي خوب حالا بگو!

مرد گفت:دفعه آخرت باشه كه قرمه سبزي رو شور درست مي كني.

زن كه دهانش باز مانده بود گفت: همين؟

مرد گفت: نه نيومده بودم اين رو بگم  خودت مجبورم كردي. اومدم بگم صبح زود بيدارم كني.....

و رفت و در را محكم بست.

زن در دلش گفت ولي نه در دلش نگفت. فرياد زد: ..............................

(به علت بد آموزي اشكال پخش دارد.)

                                                                              (جودي ابوت)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 14:3 توسط شهرزاد |

به نام خدا

روی قبرم بنویسید مسافر بوده است

بنویسید که یک مرغ مهاجر بوده است

 

بنویسید زمین کوچه سرگردانی است

او در این معبر پر حادثه عابر بوده است

 

خصلت شاعر اگر هم دلی و هم دردی است

روی قبرم بنویسید که شاعر بوده است

 

مدح گویی و غزل خوانی اگر دین داری است

بنویسید در این مرحله کافر بوده است

 

بنویسید اگر شعری از او مانده به جای

مردی از طایفه شعر معاصر بوده است

 

غزل هجرت من را همه جا بنویسید

روی قبرم بنویسید مسافر بوده است

 

عابری گمنام

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 15:1 توسط |

به نام خدا

بی گمان او بدترین و شرور ترین مرد این شهر بود. سوار بر ماشین زانتیا ی خود در شمال شهر

 می چرخید و به جنایات و گناهانی که کرده بود لبخند می زد. به کارهایی که کرده بود می اندیشید

 و به کارهایی که باید می کرد .

 ­..............................................

 

 بی گمان او بهترین مرد این شهر بود. مثل هر روز با دوچرخه به حجره می رفت تا کار و کاسبی کند. وقتی از کنار مغازه ها رد می شد، همه با او سلام و احوال پرسی می کردند. وقتی کلید را از جیبش

 در می آورد یک سکه از جیبش بیرون افتاد.

 ..............................................

 

بی گمان او مرد بدی نبود. البته زیاد هم خوب نبود، ولی بهتر از خیلی ها بود. احساس می کرد بار

 تیر آهنی که به نیسان  زده سنگین تر از دفعات قبل است. دستش را روی بوق گذاشت تا پیکان

 جوانان گوجه ای را که جلوی او حرکت می کرد از خواب بیدار کند.

 ..............................................

 

سکه روی آسفالت غلط خورد و درون فاضلاب افتاد.

 ..............................................

 

زانتیا را دور میدان چرخاند و به سوی دفترش پیش رفت. قصد داشت حال کسی را که چکش را

 گذاشته بود اجرا بگیرد. چه طور چنین جراتی کرده بود!

 .............................................

 

 سکه غلط خورد و بر سر موشی از همه جا بی خبر افتاد که آن منطقه از فاضلاب پاتوق او بود. موش وحشت زده شد و درون سیل فاضلاب افتاد. دست و پا زد، ولی بی فایده بود و جریان کثافات او را

 با خود برد .

 ............................................

 

بی حوصله از ترافیک، از فرصت استفاده کرد تا دماغش را انگولک کند. تصمیم داشت ماشینش را

 عوض کند. نیسان بدبخت زیر بار تیر آهن کج و کوله شده بود. چه هوای گرمی بود! شیشه را تا

 آخر پایین کشید .  

...........................................

 

موش نیمی از شهر را با جریان فاضلاب شناور بود. بالاخره توانست خود را نجات دهد. خسته و

 گرسنه بود. رد بویی خوش را گرفت و به لاشه ی گربه ای رسید که قرار بود طعمه ی موش شود.

 روی لاشه پشه و مگس فراوان بود .

 ..........................................

 

در آینه ی زانتیا به موج ترافیک نگاه کرد. پشت سرش یک پیکان جوانان گوجه ای و پشت سر او یک نیسان با بار تیر آهن ایستاده بود. راننده ی نیسان دماغش را انگولک می کرد و پشت سر هم خمیازه می کشید.

 ..........................................

 

موش با ولع به گربه حمله ور شد! البته به جسدش! هزاران مگس به هوا بر خاستند و از روزنه ای

 کوچک به فضای آزاد گریختند.

 ..........................................

 

اودرون نیسان ترافیک را تحمل می کرد و همچنان خمیازه می کشید. ناگهان دسته ای مگس از شیشه داخل شدند و درون ماشین را پر کردند. او که شوکه شده بود بی اختیار پایش را روی پدال گاز گذاشت.

 ..........................................

 

او در آینه ی زانتیا در حال تماشای نیسان بود که متوجه چیز عجیبی شد. درون نیسان سیاه رنگ

 شده بود. گویی شیشه هایش را دودی کرده باشند. بعد نیسان با سرعت به راه افتاد و به پیکان

 جوانان گوجه ای برخورد کرد. تیرآهن ها از بالای پیکان رد شدند و از شیشه ی ماشین مدل بالایش گذشتند و سرش را از بدنش جدا کردند. او همه ی این ها را در آینه دید. حتی چهره ی وحشت زده خودش را هم دید. ولی خوشبختانه نتوانست قطع شدن کله اش را ببیند و الا حتماً سکته می کرد!

 ..........................................

  

جواب سلامی دیگر داد.  در حالی که دوباره دستش را به جیب می برد، چک برگشتی را لمس کرد.

 

رامین (مهمان حلقه)

 

 http://www.nishozanbor.blogfa.com/

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 18:34 توسط راد |