تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
توي منطقه پيچيده بود که دختر و پسري با هم فرار کرده اند. مرد در اين فکر بود که چه خوب مي شد او هم وقتي جوان بود دختري را که دوست مي داشت مي دزديد و با هم فرار مي کردند، آن وقت شايد يک شکست خورده نبود که مجبور باشد دو سال نشده، زن و فرزندي را که نمي خواست رها کند و سال هاي باقيمانده را تنها باشد. خوش به حال جوان هاي امروزي که منتظر حرف اين و آن نمي مانند.
    آمده بود نگاهي به خانه متروکه اش بيندازد. آخر مي خواست آن را بفروشد و به آن دو جوان بدهد. در را که باز کرد ناگهان همه چيز جلوي چشماش سياه شد. زندگي به او فرصت نداده بود که بفهمد دخترش بزرگ شده، با پسري فرار کرده و حالا به سراغ او آمده تا کمک بخواهد.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تولد علی کوچولو را به ساهامیرو تبریک می گوییم.

ساهامیرو! شیرینی یادت نره!

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 6:25 توسط راد |

دلم ز هر چه سیاهی است بیزار است

و از گذشته باران نمی داند

من آن غریق دریای الوانم

که از نفس روزگار نالان است

چقدر داد بزنم تا تو را به چنگ آرم

در آرزوی سرابی چقدر بی تابم

در اوج موج وحشی دریا

چه خسته و آرام خوابیده

که بی هدف از جنس یک قطره

مرا سپرده به فراموشی

دریغ از این همه لطف و مرحمت که این بار

چو طفلک شیطان بی گناه اما

تنش به دامن پر مهر من مالیده

دوباره که آسمان شود پر نور

نه در کنار منی

نه در بستر خواب

که تو را من سپرده ام این بار

به جهانی که از آنی

نه سرای امیدبخش دلم

که تو از منم گریزانی

و من ای عشق جاویدان

برهم ز دامان سنگی

که تو خود نیمه از آنی

که مرا سخت برنجانی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:35 توسط هیوا |

 

سلام حضرت باران! ببار تا شاید ...

به یمن آمدنت بلکه این دعا شاید...

 

لباس های سفیدم دوباره شستنی اند

بریز آب خدا روی لکه ها شاید ...

 

ببار حضرت باران ! به احترام درخت

که فصل چلچله های گریز پا شاید...

 

فرو بریز صمیمانه ای مسیح مذاب!

دوباره بال و پر خواب رفته را شاید ...

 

کویر سوخته که چتر برنمی دارد

و باغ ها به فراخواندن شما شاید...

 

به دست خالی صحرا به اوج خواهش باغ

ببار حضرت باران ببار تا شاید...


 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:43 توسط سو‌يـن |

 

آنچه گذشت:

شایان در کلاس سوم دبستان نامه ی عشقولانه ای برای پریسا نوشت

در ۱۳ سالگی طی یک gf بازی با یه دختر دیوونه مواجه شد که مجبور شد اونرو با سنگ از خودش دور کنه


گذشت و گذشت تا شایان شد ۲۰ ساله

بدجوری دلش gf میخواست

اکثر دوستاش و هم قطاراش gf داشتند

بی gf  بودن آزارش می داد

یه دفعه دوستش از چت روم یاهو براش گفته بود

فکری به نظرش رسید

یه شب آخر وقت

وقتی همه خوابیدند

رفت تو اتاقش یواشی کامپیوتر رو روشن کرد و رفت تو چت روم های یاهو

اوو وه چه خبره؟

هر کی از راه میرسه

زرتی یه دختر از فلان جا pm بده

یه دختر بالای ۲۰ سال pm بده

یه خانوم جهت ... چت pm بده

خلاصه مدل به مدل

جوگیر شد

خیال کرد اینجا گم شدشو میتونه پیدا کنه

شروع کرد نوشتن

یه دختر زیر ۲۰ سال مهربون برای دوستی pm بده

اینتر رو هنوز زده نزده ۶۰تا pm باز شد

سلام

salam

سلام

Khoobi?

Asl?

یخورده وحشت کرد اینا کی هستن

شروع کرد دونه دونه جواب دادن

سلام

سلام

سلام

خوبم

Asl ینی چی؟

من شایان هستم

دنبال یه دوست خوب میگردم

20 سالمه

از تهران

پشت سر هم جواب اومد

من آزیتا 18 ساله از تهران

من رویا 18 ساله از تهران

من آناهیتا 18 ساله از تهران

من مهتاب 18 ساله از تهران

من ... 18

من... 18

18

18

دید حالا چی کار کنه بین 20 تا 18 ساله گیر کرده

حالا جواب کدوم رو بده؟

بی خیال شد

کلافه شد

شات دان مات دانو بیخیال

دکمه پاور کیسرو زد رفت ولو شد روی تختش

خواب بهتره شایان جان

 


نتیجه گیری

۱- حسن اینترنت خطرناکه حسن

۲- شیاطین همیشه در کمین شما هستند از خودتون مواظبت باشین

۳- دخترها همیشه ۱۸ سالشونه حتی در سن ۸۰ سالگی

۳/۵ - همه بچه تهرونن اینو شک نکن

۳/۷۵ - یه بابایی میگه :ای خدا چی میشد تبریز میشد پایه تخت به ما میگفتن بچه تهرون؟

۴- چت روم یاهو===== ایفتیضاحححح

۵- همون دیوونه اولیه بهتر بود

۶-  یAslیعنی سن و جنسیت و محل سکونت و این چیزارو بگو مجید جان

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 8:50 توسط |

هوالحق

مرد راننده گفت: هميشه تنهايي مسافرت مي كنم.

گفتم: سختت نيست؟

گفت: باهاش كنار اومدم.

گفتم: يعني عادت كردي؟

گفت: عادت كه نه… تنهايي سخته، نميشه بهش عادت كرد؛ هرچه طولاني تر ميشه، تحملش سختره.

گفتم: چه­جوري باهاش كنار اومدي؟

گفت: باهاش حرف ميزنم… براش آواز ميخونم… غذا كه مي خورم يه ظرفم برا اون ميذارم… وقتي ميخوام بخوابم جاشو كنار خودم ميندازم… شما كه غريبه نيستي… درستته دو سه ساعت بيشتر نيست كه سوار كاميون من شدي اما ؛ يه ساعت پيش، وقت شام، نون ونمك هم رو خورديم… مي دوني، باهاش زندگي ميكنم.

گفتم: باتنهايي!

گفت: ما راننده ها وقت برا فكر كردن زياد داريم... هر كس تنهاييِ خودش رو داره... مثل صدا مي مونه ... شما با صدات زندگي نمي كني!

گفتم: زندگي شايد، اما باهاش غذا نمي خورم.

گفت: من يه ظرف رو براش غذا مي كنم و بعد از غذا هم مي ريزم برا پرنده ها... پرنده ها براش دعا مي كنند كه غذاش رو به اونها داده.

گفتم: معذرت ميخوام، اما بهت نمي خوره از اين حرف ها بزني.

گفت: حرف هاي عجيب غريبي نمي زنم... يه تو هم اگه جاي من بودي همين حرفا رو مي زدي، اگر من هم جاي تو بودم تعجب مي كردم... زندگيه كه بهت مي گه چجور بايد باشي و چطوري حرف بزني.

گفتم: اين عكسي كه كنار آينه هست عكس كيه؟


گفت: دخترمه... عكس مال وقتيه كه تازه هشت سالش شده بود.

گفتم: الآن چند سالشه؟

گفت: ... دوازده سال.

گفتم: چه خوشگله!

كمي به عكس خيره شد و گفت: آره... خيلي...

گفتم: اسمش چيه ؟

گفت: مريم... مريم بابا...

گفتم: چند وقت يه بار ميري به مريم سر مي زني.

گفت: چهار ساله كه نديدمش.

گفتم: چرا آخه.

پس از كمي سكوت گفت: مي شه پنجرت رو بدي بالا ... سردمه.

مرد به جاده خيره شد و ديگر حرفي نزد و من كم كم چرتم گرفت و بعد خوابم برد.

ساعاتي بعد از صداي ترمز ماشيني بيدار شدم. كاميون در پمپ بنزين بود. داخل آينه مرد را ديدم كه داشت باك ماشين را پر مي كرد. جلو ماشين كمي آنطرف تر،رفتگري مشغول جارو کردن گوشه ای از خیابان بود. از زير روكش داشبرد ماشين لبه كاغدي بيرون زده بود. باك ماشين انگاري قصد پر شدن نداشت. كاغذ را بيرون كشيدم. همان عكس مريم كه روي آينه ي ماشين بود روي كاغذ چاپ شده بود و بالاي عكس درشت نوشته شده بود "گمشده"

كسي گوشه عكس با خطي بچگانه نوشته بود "تنهايي بابا".

مريم از درون عكس به من لبخند مي زد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 1:23 توسط |

شايد بهتر باشد به جاي عنوان بالا بگوييم در ستايش درستکاري، راستگويي، وفاي به عهد، حمايت از بيکسان و... اما به نظر مي رسد عنوان مردانگي جامع تمام اين صفات خوب باشد. در عالم سينما به تصوير کشيدن اين ويژگي جذابيت بسياري دارد و فيلمسازان زيادي در کارهاشان قصد استفاده از آن را داشته اند اما شمار کمي از آن ها توانسته اند اين موضوع را به خوبي نشان دهند. در ميان فيلمسازان ايراني بهترين نمونه مسعود کيميايي است. با نگاهي به فيلم هاي  او مي توان تاکيد بر اين صفت و استفاده از آن به عنوان عنصر جذابيت را به وفور ديد. کيميايي با شناختي که از فرهنگ جنوب شهر و لوطي مسلکان آن دارد و توانايي خوبي که در نشان دادن احساسات در او سراغ داريم فيلم هاي ماندگاري در اين زمينه ساخته است که مي توان به قيصر، گوزن ها، رضا موتوري، سلطان و اعتراض اشاره کرد. اين پنج فيلم بيشتر از ديگر فيلم هاي او در خاطرم مانده است و حس خوبي به آن ها دارم. در ميان کارگردانان خارجي هم مي توان مايکل مان را مثال زد. آن ها که مخمصه (Heat)، افشاگر (Insider) و علي (Ali) را ديده اند بدون درنگ اين ادعا را تصديق مي کنند که تم اصلي و مايه ي بنيادي اين فيلم ها ايستادگي يک مرد درستکار براي رسيدن به مقصودش است؛ اما موضوع اصلي اين نوشته فيلم نيمروز High Noon اثر فردزينه مان است که به گمان من در اين زمينه پيشکسوت است. او این موضوع را با مردي براي تمام فصول شروع کرد. شاه از زني خوشش آمده و مي خواهد همسرش را رها کند و با آن زن ازدواج کند؛ اما در سنت مسيحي طلاق وجود ندارد. شاه تمام اسقف هاي کليسا را تطميع و تهديد مي کند و آنان موافقت خود را اعلام مي کنند؛ اما قاضي دربار سکوت می کند. شاه نياز به اعلام موافقت او دارد. او خوشنام ترين فرد کشور است. اما او همچنان سکوت می کند. حتی وقتي که به بهانه رشوه گرفتن ده سال زندانش مي کنند باز هم چيزي نمي گويد تا وقتي که او را به جرم مخالفت عملي با کليسا و شاهنشاه اعدام مي کنند. پايان فيلم حس غريبي دارد. تو باورت نمي شود که خوبي به اين آساني پايمال شهوت شود. زينه مان در ادامه ي همين موضوع، فيلم (High Noon) را ساخته است. اين فيلم را در فارسي چند جور معنا کرده اند. در فرهنگ هاي فيلم مي توانيد آن را به نام ماجراي نيمروز ببينيد اما ميان فيلم بين ها و عاشقان مجله فيلم بيشتر به صلاه ظهر معروف است که گمان کنم سليقه ي پرويز دوايي است.
   يک کلانتر پس از سال ها تلاش در يک شهر کوچک و برقرار کردن امنيت در آن، ماموريتش پايان مي پذيرد و قراراست فردا کلانتر جديد بيايد. کلانتر ساعت يازده صبح ازدواج مي کند و مي خواهد به ماه عسل برود که سر و کله نوچه هاي شرور سابق پيدا مي شود. کلانتر چند سال پيش شرور معروف را دستگير کرده و قاضي او را به اعدام محکوم کرده است اما در مرحله بعد حکم او به حبس ابد تبديل شده وحالا با تباني از زندان آزاد شده و امروز مي خواهد با قطار ساعت دوازده ظهر برگردد و انتقام بگيرد. اطرافيان کلانتر او را به زور مي فرستند که برود اما او دلش راضي نمي شود که شهر را تنها بگذارد و از ميانه ي راه برمي گردد. زن يک ساعته اش او را رها مي کند و بليط مي گيرد که با همان قطار ساعت دوازده برود. کلانتر به دنبال چند همراه مي گردد تا در مقابل اشرار بايستد اما هيچ کس او را ياري نمي دهد. قاضي از شهر مي گريزد و مردم به کلانتر مي گويند که اگر تو نباشي آن شرور هم به ما کاري ندارد. چون او تنها به دنبال توست؛ اما همه مي دانند که اين حرف درستي نيست. شرور از همه زهر چشم خواهد گرفت. آن ها دل همراهي با کلانتر را ندارند. کلانتر تنها مي ماند. ساعت دوازده مي شود. شرور مي رسد و با نوچه هايش در خيابان هاي خلوت شهر جولان مي دهند. کلانتر به تنهایی با اشرار درگير مي شود و دو نفر از آن ها را مي کشد اما دو نفر ديگر او را در مخمصه گير انداخته اند و از دو سوي او را هدف گرفته اند. با بلند شدن صداي تير همسر کلانتر که توي قطار در حال حرکت است از قطار پياده مي شود و به سوي او مي آيد. همسر کلانتر يکي از آن دو شرور را مي کشد. شرور ديگر همسر کلانتر را گروگان مي گيرد تا کلانتر اسلحه اش را بيندازد. همسر کلانتر با شرور درگير مي شود و کلانتر فرصت پيدا مي کند که آخرين شرور را بکشد. شهر آرام مي شود. همه از پناهگاه هاشان بيرون مي آيند. کالسکه کلانتر و همسرش را آماده مي کنند و آن دو را راهي مي کنند.
   ديدن اين فيلم ها، هر چند سياه و سفيد و قديمي باشند، به خاطر مفهوم بلند و جذابشان هنوز هيجان آور و جذابند و ذات سينما را نشان مي دهند:

                پنجره اي رو به رويا که هر آن چه آرزوي خوب است در آن ديده مي شود.

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 22:56 توسط راد |

موجی آرام عبارتی تلخ است

رفتنی با صدای مرگ آویز

بی کسی های عالم خیز

گفته های ناگفته در حلقی

که از این نگفتنش خسته است

و به حکم گذشت و ایثاری

راه راه بر امید دیگری بسته است

خون به دامان عاشقان کرده است

تا تو در آن پس سخن هایم

بشنوی نغمه ای بهاری را

طعنه همیشه جاری را

غربت دردهای خاموشم

که ز آن مانده حسرتی بر دوش

و از او نفرتی و ترسی سرد

می خورد جان مانده را خاموش

می کنم جان واژه را بیهوش

راه را بسته در جانم

نه به حلقی که خسته از حرف است

به دلم هم نبسته طعمی خوش

از گوارای واژه ای درخور

باز در امید آن واژه

سال هاست که خاموشم

از نگفتن چه حلقه بر گوشم

سوزشی سرد می ساید

روح را در نقاب بی هوشم

تا به کی نباید گفت

تا به کی نباید راند

آن عنان سرکش دل را

روح پشت نرم این دوشم

دیگران راه را بستند

تا به مرز جنون درآویزی

تا ز لطف خداگونه ای

جان من از بلا نگه دارند

ای که در آن پس اهورایی

می نویسی مرا به حکمی سخت

مرحمت کن بلا بفرست

گرچه تو از بلا مبرایی

تا گلوگاه آرزومندم

تا بیاسایم اندکی شاید

از سراب زندگی هایم

روی بستر نرمی

از تمام آرزوهایم

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 12:10 توسط هیوا |

 

شب

کوچه ی باریک

خلوت

پسر بچه ۱۳ ساله

دختری کنار یک در ایستاده

چادر مشکی

چادر رو روی صورتش کشیده

توی تاریکی فقط یک چشمش معلومه

پسر از جلوی او رد میشود

با نگاه پسر رو دنبال میکنه

هر دفعه پسر سرش رو بالا میگیره با نگاه دختر مواجه میشه

سرشو از خجالت پایین میندازه

یعنی چی؟

دختره چرا منو نگاه میکنه؟

قلبش تالاپ تالاپ میزنه

لابد ازم خوشش اومده

دوست دختر که میگن اینه؟

تمام توانشو جمع میکنه

سرشو بالا میگیره

به چشمای دختر نگاه میکنه

یه چشمک میزه

اووف چقدر سخت بود

چند متری که از دختر دور میشه بر میگرده به عقب نگاه میکنه

ای وای ؟؟؟!!!!

چرا داره دنباله من میاد؟

یخورده میترسه

اما بعدش سعی میکنه به خودش مسلط بشه

می ایسته

به عقب بر میگرده

دختر هم ایستاده

تا نگاهش میکنه

دوباره چادرشو رو صورتش میکشه

دوباره حرکت میکنه

دختر به دنبالش

بعد از چند بار ایستادن و حرکت کردن

تصمیم میگره یه حرفی بزنه

خدایا چی بگم؟

من که بلد نیستم

حرفی به ذهنش میاد

به دختر نگاه میکنه

با صدای لرزون

خانوم افتخار میدین با هم حرف بزنیم؟

هر هر هر خنده ی دختر

دوباره

خانوم افتخار میدین با هم حرف بزنیم

هر هر هر خنده ی دختر

دوباره

خب افتخار بدین با هم آشنا بشیم

دختر چادر از روی صورت کج و کولش و چشمانه چپش کنار میزنه

با یه لهن تند و خنده دار

زبونش هم میگرفت

برو بابا افتخار میدین افتخار میدین

پسر شوکه میشه

ای وای ؟؟؟!!!!!

دیوونه بود؟

سریع بر میگرده و با سرعت هر چه تمام تر به راهش ادامه میده

به عقب بر میگرده

دختر هنوز داره دنبالش میره

ترس وجود پسرو گرفته

چرا داره دنبالم میاد؟

الآن میرسم به کوچمون

آبروم میره

چی کار کنم؟

چشمش میفته به تیکه های آجری که کنار یه ساختمان نیمه ساز ریخته

دولا میشه

یدونشو بر میداره

اگر بیای با سنگ میزنمت

هر هر هر خنده ی دختر

تیکه آجر رو جلوی پایه دختر میزنه

دختر جا خالی میده

انقدر با سنگ میزنه تا دختر فرار میکنه و میره


نتیجه:

۱- کلا همیشه همین بوده - این داستان سندی بر مظلومیت پسرهاست

۲- شیطان همیشه مونث بوده و خود را و شیطنتهایش را در زیر پوششی پنهان می کرده

۳- دنبال چیز دیگری نگردید این پست صرفا برای راه انداختن دعوای فمینیستی بوده

۴- شیطنت از دخترها همیشه

۵-سادگی و بدنامی از پسرها گاهی اوقات

۶- منم با سنگ زیاد شیطونارو زدم ولی خب چه میشه کرد آخرش گرفتار شدم

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 2:56 توسط |

سلام من دوباره اومدم. حدود دو هفته پیش قطار زندگی یه نیش ترمز زد وقرار بود من پیاده شم ولی انگار قسمت نبود و دوباره حرکت کرد شایدم اگر ضربه تصادف یه کم کاری تر بود پیاده شده بودم.

نمیدونم چه حکمتیه که انقدر سخت به این دنیا چسبیدیم که وقتی قراره پیاده شیم فکر میکنیم کلی حال گیریه و طلب کار دنیا میشیم که ای بابا هنوز کو ایستگاه آخر حالا زوده.ولی یه کم بگذره باز مثل مسافر های حواس پرت داد و قیل راه میندازیم که:وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم مممم

ممممممممممم.......

تعجب نکنید شعر رضا صادقی رو میگم بخونید شرح حال همه مسافرای گیج و حواس پرت این دنیا است مثل من

من دیگه خسته شدم  بس که چشام بارونیه

پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه

من دیگه بس برام تحمل این همه غم

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

وقتی فایده نداره غصه خوردن واسه چی

واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی

نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم

نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط

بد و خوبش با شما ما که رسیدیم ته خط

قربونت برم خدا جه قدر غریبی رو زمین

آره دنیا ما نخواستیم دلو با خودت نبین

این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد

اون بلیط شانس دائم بگو قسمت کی شد

همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست 

این همه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست

نمی خوام  در به در پیچ وخم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم وخالی پر افاده شم

وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شمممممممممممممممممممممممممممم   

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 23:30 توسط شهرزاد |

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 17:30 توسط |

 

ساعت ۱ بعد از نیمه شب

همه خواب خواب

از درد پهلو از جا پرید

خیال کرد رگش گرفته

اما نه

درد هر لحظه بیشتر و بیشتر

هر کاری میکر صداش در نیاد نشد

همه بیدار شدن

چی شده؟

نمی دونم

به خودش میپیچید

ببریمت بیمارستان

آره

از فشار درد لرزش گرفته بود

کسی که معروف بود که تو درد صبوره بد جوری ناله میکرد

دولا دولا به بیمارستان رسید

آمپول پشت آمپول

اما درد بد ترو بدتر میشد

از فشار درد تخت بیمارستان رو گاز میگرفت

تمام دستش از وشکونی خودش کبود شده بود

بی اراده فریاد میزد

بی اراده اشکش پایین میومد

دو نفر دو طرف تختشو گرفته بودند که از تقلای زیاد از تخت نیوفته

حالت تهوع شدید

فشار شدید

مویرگهای چشمش از فشار پاره شد

قرص مخدر

آمپول مرفین

آروم آروم دردش اوفتاد

بعد از نیم ساعت مرخص شد و ب خونه برگشت

ادرار

خارج شدن یک سنگ ریزه قد یه مورچه ی ریز نه قد کله ی یه مورچه ی خیلی ریز

اهههه

یعنی همین یه ذره بود که نفس آدم با این هیکل رو گرفته بود

همین بود که باعث گفتن انواع و اقسام اذکار و شهادتین شده بود

همین بود که انقدر فشار آورده بود که سفیدیه چشمش شده کاسه خون و لکه کوچکی از سفیدی فقط معلومه

واقعا یک تلنگر بود

چقدر ما اذما ضعیف هستیم

اون آدم که این تجربرو کرده خوده ساها میروست

امید وارم فعلا نبینینش

چون عجیب قیافش وهشتناک شده

چشما کاسه خون

 

 

راستی کی مارو چشم زده؟

همش تقصیر کریم دوغیه که کاریکاتور مارو کشید باعث شد چشممون بزنن

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 22:32 توسط |

قارئه الفنجان                                      فالگير

جلست و الخوف بعينيها                       نشست و ترس در ديدگانش بود
تتامّل فنجاني المقلوب                        به فنجان واژگونم به دقت نگريست
قالت يا ولدي لاتحزن                             گفت: پسرم! اندوهگين مباش!
فالحبّ عليكَ هوالمكتوب                      پسرم! عشق سرنوشت توست
يا ولدي قد مات شهيداً                          پسرم! به يقين آن که در راه محبوب جان بسپارد
من مات فداءاً للمحبوب                         شهيد است
يا ولدي، يا ولدي                                     پسرم! پسرم!
بصّرتُ، بصّرتُ و نجّمتُ كثيراً                   بسيار نگريسته ام و بسيار پيشگويي کرده ام
لكنّي لم اقرا ابداً فنجانا يشبه فنجانك      اما هرگز فنجاني شبيه فنجان تو نخوانده ام
بصّرت بصّرت و نجّمت كثيرا                      بسيار نگريسته ام و بسيار پيشگويي کرده ام
لكني لم أعرف ابداً احزانا تشبه احزانك      اما هرگز غم هايي مانند غم هاي تو نشناخته ام
مقدورك أن تمضي ابداً في بحر الحبّ بغير قلوع سرنوشت تو، راندن در درياي عشق بدون بادبان است
و تكون حياتك طول العمر، طول العمر كتاب دموع    و سراسر کتاب زندگي ات اشک است
مقدورك ان تبقي مسجوناً بين الماء و بين النّار     سرنوشت تو زنداني بودن ميان آب و آتش است
فبرغم جميع حرائقه                                          اما با وجود تمامي سوزش هاي آن
و برغم جميع سوابقه                                       و با وجود تمامي پيامدها
و برغم الحزن السّاكن فينا ليل نهار             و با وجود اندوهي که نزد ما شب و روز ماندگار است
و برغم الريح و برغم الجوّ الماطر و الاعصار       و با وجود باد، هواي باراني و روزگار
الحبّ سيبقي يا ولدي                                    عشق بر جاي مي ماند پسرم!
بحياتك يا ولدي امراة عيناها سبحان المعبود    در زندگي ات زني است با چشماني شکوهمند
فمها مرسوم كالعنقود                                      لبانش چون خوشهي انگور
ضحكتها انغام و ورود                                        خنده اش چون ترانه و شکوفه
والشّعر الغجريّ المجنون يسافر في كلّ الدنيا  موي پريشانش چون مجنون به اکناف دنيا سفر مي کند
قد تغدوا امراة يا ولدي، يهواها القلب هي الدّنيا   زني است که دل دوستدش دارد؛ او "دنيا" ست
لكن سمائك ممطرة و طريقك مسدود مسدود     اما آسمان تو باراني و راه تو بستهي بسته است
فحبيبة قلبك يا ولدي نائمة في قصر مرصود    و محبوبهي قلب تو در کاخي خواب است که نگاهبان دارد

من يدخل حجرتها من يطلب يدها   و کسي نيست که بتواند به منزلگاهش وارد شود يا به خواستگاري اش برود
من يدنو من سور حديقتها            يا از پرچين باغش بگذرد
من حاول فك ضفائرها              يا گره ي گيسوانش را بگشايد
يا ولدي مفقود مفقود مفقود       پسرم! نيست، نيست، نيست.
يا ولدي                                     پسرم!
ستفتّش عنها في كلّ مكان         در همه جا به جستجوي او خواهي پرداخت
و ستسال عنها موج البحر و تسأل فيروز الشّطان    از موج دريا و کرانه رودها سراغش را مي گيري
و تجوب بحاراً بحاراً                                  و درياها را در مي نوردي
وتفيض دموعك انهاراً                                و اشک هايت چون نهر جاري خواهد شد
و سيكبر حزنك حتّي يصبح اشجاراً اشجاراً       و غمت چنان فزوني يابد تا درختان بسياري شود
وسترجع يوماً يا ولدي مهزوماً مكسورا الوجدان  پسرم! اما روزي بازخواهي گشت، شکست خورده و نوميد
و ستعرف بعد رحيل العمر                            و آن زمان از پس گذار عمر خواهي دانست
بانّك كنت تطارد خيط دخان                          که به دنبال رشته اي  "دود" بوده اي
فحبيبة قلبك يا ولدي ليس لها ارض او وطن او عنوان معشوقهي دلت نه وطني دارد، نه زميني و نه نشاني
ما اصعب ان تهوي امرأة يا ولدي ليس لها عنوان وه! چه دشوار است عاشق زني باشي که او را نشاني نيست
يا ولدي،يا ولدي                                            پسرم!  پسرم!

 

اين شعر از شاعر نام آوازه ي عرب "نزار قباني" است. او را در شعر نو و عاشقانه ي عربي، به فريدون مشيري در شعر فارسي تشبيه مي کنند. اين شعر را خواننده عرب، عبدالحليم حافظ به زيبايي خوانده است و بواسطه همين به يکي از محبوب ترين خوانندگان عرب تبديل شده است که پس از سي سال از فوتش هنوز طرفداران بسياري دارد. آشنايي من با اين شعر به چند سال پيش برمي گردد که در خوزستان مهمان خانواده اي بودم. مرد خانواده راديويي خريده بود و مي خواست آن را امتحان کند. در تنظيم موج ها به راديوي يکي از کشورهاي عربي رسيد که اين آهنگ را پخش مي کرد. ديگر موج را تغيير نداد. زن خانواده حال خوشي پيدا کرد و هر دو سر تا پا گوش شدند و من که چيزي از آن سر در نمي آوردم مشغول تماشاي آن ها شدم. برايم توضيح دادند که اين آهنگ را در زمان نامزدي شان خيلي گوش مي دادند و خاطرات خوشي از آن دارند و شروع به ترجمه اين شعر براي من کردند. شعر مفهوم خيلي زيبا و عميقي دارد. چند روز پيش شعر را با ترجمه اش در وبلاگي پيدا کردم.http://amunaaser.blogspot.com  با سليقه خودم و کمک گرفتن از ديگران کمي در ترجمه آن وبلاگ از شعر دستکاري کردم که اميدوارم به روان شدن آن کمک کرده باشد.  

+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 3:5 توسط راد |

آن روز خاله تو را روي صندلی آشپزخانه نشاند و موهايت را کوتاه کرد. من هم گريه کردم. قايم شده بودم که پسرهاي ديگر نبينندم. هميشه با هم تا آخر باغ مي رفتيم. فقط تو با من تا ته باغ مي آمدي. دخترهاي ديگر نمي آمدند، براي همين موهات هميشه خاکي بود. مامانت عاصي شد و کوتاهشان کرد.  يادته روزي که من با پسرهاي ديگر آب تني کردم و توي گوشم آب رفته بود؟ همه دورم جمع شده بودند و کلي خوراکي برايم آورده بودند، آن وقت تو ناخودآگاه گفتي "کاش من هم گوشم درد مي کرد تا همه دورم جمع بشند." همه خنديدند. 
   تمام تابستان يک ميهماني بزرگ بود. هر روز همديگر را مي ديديم. با هم بزرگ مي شديم. دوازده سال بعد اما ديگر نمي شد به راحتي همديگر را ديد. دلم داغ مي شد. مامان کمي فهميده بود. براي همين خبر رفتن تو را خودش قبل از همه به آرامي گفت. چه کار مي توانستم بکنم. من فقط هفده سال داشتم. يک پسر نوجوان. تو هم هفده سالت بود؛ اما تو يک خانم بودي. حتي قدت از من بلندتر بود. موقع رفتن مات نگاهت کردم. دور از چشم بقيه، گفتي که بروم گوشه اي و گريه کنم تا آرام شوم. نمي دانم چه طور مي توانستي تحمل کني. تسليم محض شده بودي. بابا مي گويد دخترها با پسرها فرق دارند. دخترها راحت تر مي توانند خيلي چيزها را بفهمند، بپذيرند، تحمل کنند...
   اين عکس را امروز توي اثاث کشي پيدا کردم. وسط اولين دفتر خاطراتم که توش  عکس مي چسباندم. از توي آلبومتان کش رفته بودم. يادم باشد مصطفي که اين جا آمد عکس مادرش را بهش نشان بدهم. حتماً باور نمی کند. حالا که مي خواهم اين نوشته را تمام کنم از تصميم اولم پشيمان شدم. دیگر اين نوشته را برايت نمي فرستم. شايد تو هم مثل من فکر کني که زماني چه قدر احمق بوديم. آخر زمانه عوض شده است. خيلي.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 6:6 توسط راد |

به نام خدا

اینا رو که می بینین همون هایی هستن که تو حلقه دارن می نویسن و شاید شما ها خیلی از اونا رو ندیده باشین مثل من

معرفی می کنم از چپ به راست

سیما: مترجم گروه، همه چیز رو ظرف سه سوت ترجمه می کنه.

سوین: شاعر گروه، همه جور شعر رو ظرف سه سوت به شعر می نویسه.

شهرزاد: معلم خوب بچه ها، همه ی بچه ها روز معلم رو پیشاپیش بهش تبریک می گن.

هیوا:دخترک کبریت فروش گروه که ترجمه هم می کنه جوک هم میگه.

جزیره: مسئول کلیه ی شرارت هایی که توسط بانوان حلقه انجام میشه.

دکتر: اپوزیسیون و مسئول کوبیدن مشت محکم بر دهان یاوه گویان و قرائت هرگونه بیانیه که یه جوری یکی رو بکوبونه.

خدابیامرز کاوه: که من نمیشناسمش فقط یه بار تو تیلیویزیون دیدمش اونم از پشت با اون کیف زوار دررفته ش.

ساهامیرو: پدر زهرا، بی ربط داغون گذشته و حال و آینده، مسئول جوش دادن همه ی شکاف هایی که دکتر با اره برقی احداث می کنه، سیگار هم نمیکشه.

مستفا: خدابیامرزدش، الان یه وبلاگ زده با چند نفر دیگه که منم جزءشونم، درس خوان هر از چندی پس بده، بعضی وقتا سیبیل بذار و غیره.

راد: رادیکال، ادوارد دست قیچی، جدیداْ قانقاریا گرفته، سینه چاک بعضی از خواننده های اراذل جدید، یه خورده چک اعصاب یه خورده هم بامزه، بعضی وقتا هم بیانیه میده بعضی وقتا هم نمیده، وبلاگ رو اون درست کرده

کریم دوغی:هر وقت وارد صحنه میشه یه آهنگ خطرناک زده میشه این جوری"درررررررررن"با موتورش هر لحظه می تونه تو هر جای دنیا حضور پیدا کنه به قول خودش"من خود سرعتم"

اینا همه ی آدمای حلقه ی سه شنبه بودن.  حالا اگه فحشی تمجیدی چیزی دارین اس ام اس بزنین به شماره ی 300000000000004 وفقط شماره ی فرد مورد نظر رو بفرستین آخر هفته یه پیکان صفر جایزه میدیم

با تشکر

برا دیدن عکس کریم هم رجوع کنین به   http://www.mencovino.blogfa.com

 

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 11:59 توسط کریم دوغی |