شب و بغض و در و دیوار، نقطه
و بهت مُمتد مسمار، نقطه
تو غرقِ جملهی آیا شما هم؟
از آنسو بگذر و بگذار نقطه.
مدینه ناگهان مرداب شک شد
خزان در وسعت باغ تو حک شد
برایت ای گل نیلوفر من
پیام تسلیت، غصب فدک شد.
کلامی، نالهای، بُغضی، نگاهی
من از تو دلخوشم حتی به آهی
نمیگویی چه خواهد کرد بی تو
غریب شهر در دنیای واهی؟
نشستم در هوای دیشب تو
میان گریههای دیشب تو
اگر میشد دلم میخواند امشب
فرازی از دعای دیشب تو
1. "قرآن" (در نوجوانی پدرم به خاطر ختم قرآن در ماه رمضان، پول خوبی به ما می داد. لذت موسیقایی آن برای همیشه در من ماند)
2. "شازده کوچولو" اگزوپری (کتاب های درسی پدرم {یا عموم} را مرور می کردم. توی کتاب فارسی شان قسمتی از شازده کوچولو بود.)
3. "یک، جلوش تا بی نهایت صفرها" دکتر شریعتی (یک روز از کنار یک کتاب فروشی رد می شدم یک کتاب کوچک دیدم که نوشته شریعتی بود)
4. "مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی" جلداول (انسان و ایمان) شهید مطهری (یکی از محبوبترین استادهام، شاگرد شهید مطهری بود. سفارش زیادی به خواندن کتاب های استادش می کرد. برای شروع، این کتاب را گفت)
5. "لاتاری، چخوف و چند داستان دیگر" برگردان جعفر مدرس صادقی (مجموعه ای از چند داستان کوتاه خوب با تحلیل آن هاست. محمد رضا اسدی معرفی کرد. برای آنان که به کلاس داستان نویسی می روند، مثل کتاب درسی است.)
6. "مترجم دردها" جامپا لاهیری (فکر کنم از نمایشگاه کتاب خریدم. اول به این خاطر که نوشته بود: برنده جایزه ادبی پولیتزر. بعد به این خاطر که قطع و اندازه خیلی قشنگی داشت. ترجمه دیگرش را هم پیدا کردم و یک دور هم آن را خواندم)
7. "داستان" (اصول، سبک و ساختار فیلمنامه نویسی) رابرت مک کی برگردان: محمد گذرآبادی (آقای علیزاد معرفی کرد. دو بار خواندم و خلاصه اش را نوشتم)
8. "دیوان اشعار" شمس الدین محمد، حافظ شیرازی (در نوجوانی مقداری از یک غزل حافظ را حفظ شده بودم. پدرم تشویقم کرد. تا امروز همیشه سعی کردم یک دیوان حافظ دم دستم باشد. لذت موسیقایی دارد و هر روز بیشتر از آن می فهمی. فال گرفتن با آن هم برای خودش سرگرمی است)
9. "سانتا ماریا" سید مهدی شجاعی (توی کتاب های دوستم دیدم. چهل تا داستان کوتاه برای من غنیمت بزرگی بود. پول نداشتم بخرم. چند سال پیش که خریدم. هدیه دادمش)
۱۰. "از به" رضا اميرخاني (يادم نمي ياد. يا توي كتاب هاي دوست هام ديدم يا از نمايشگاه خريدم. حداقل سه بار كامل خواندم. شايد به نظر ساده بياد اما اين جور ساده نوشتن كار هر كسي نيست.)
بخند که رفتنم خوش است
به روزگار خود بخند
به روزها که بی هیچ دغدغه
به واژه های رنگ رنگ پوچ
رها و وحشی و سبک
نگاه می کنی
و یا مرا به یک صدای زیر
از ته دل شکسته ات
صدا می کنی
تو خسته از خودی
که سوی حوریان پوچ
نگاه می کنی
بخند که رفتن من از برای توست
چه رفتی
که بی وجود وزنه وار تو به اوج می رسم
لحظه ای که خنده در وجود من رسوخ می کنی
به لحظه های پوچ خود بخند
که سال های سال
در آرزوی آرزوهای رفته ات
فرو برو
بخند
به من به خود
به دختران رنگ رنگ
بخند
روزنامهنگاري، تدريس گيتار و تاريخ موسيقي. اهل جنوب است و موسيقي جنوب. برخي از كارهاي او در زمينهي موسيقي جنوب توسط كانون هنر سوئد منتشر شده است، او تا كنون برخي از اين كارها را در كنسرتهايش اجرا كرده است. اما آلبوم ريرا كه توسط هرمس ريكوردز منتشر شده، سبك متفاوتي از كارهاي اوست. در كل سهيل نفيسي كمي عجيب و غريب است. چيزي زيادي ندارم كه دربارهاش بگويم جز اين كه يك جورهايي با حال است. همين.
چند تا آهنگ از سهيل نفيسي:
۳. طرح (طرحم گرفته بود)*
۴. پريا
* گفتم یادی هم کرده باشم از یک سوتی. (مشدد)
به محض اینکه از پیله خارج شده بود او را درون این استوانه تنگ و تاریک انداخته بودند .مدت ها تلاش کرده بود از پیله خارج شود.دنیایی که طول و عرضش چند سانتیمتر بیشترنبود. برای خودش برنامه ها داشت .وقتی درون پیله بود بارها و بارها درخیالات خودش دنیای بیرون را دیده بود و هزار ها بار شگفتی هایش را کشف کرده و هیجاناتش را زیسته بود. تصمیم داشت به محض اینکه ازپیله بیرون آمد به اندازه تمام روزهایی که آنجا بوده، از زندگی لذت ببرد اما وقتی تلاشش برای بیرون آمدن از پیله به پایان رسید و تازه چشم باز کرد و خواست اولین نفس زندگی اش را در آزادی بکشد با تلخی فهمید که آزادی واقعی اش در پیله بوده و بیرون از پیله برای او آزادی ای وجود ندارد. به محض وارد شدن به دنیای جدید او را درون قوطی انداختند چون می ترسیدند در دنیای بیرون صدمه ببیند؛ می خواستند بدین گونه از او محافظت کنند تابال های ظریف و شفاف پروانه و شاخک های حساس و زیبایش آسیبی نبیند اما... چیزی که آن ها با همه مهربانی شان نفهمیدنداین بود که در متن زندگی و هوای آزاد و گذشتن از خطرهای مختلف زیباییش تجلی پیدا می کرد نه در قوطی .
پروانه خودش را به دست یاس نسپرد .او برای درآمدن از پیله تلاش زیادی کرده بود و حالا نباید در یک چهار دیواری کمی بزرگتر از پیله محصور می شد.خود را درین دنیای کوچک و تاریک غریب می دید.برای او که شور و هیجان از سراسر وجودش زبانه می کشید به سربردن در این قوطی به معنای مرگ بود از همان لحظات اولیه برای به دست آوردن آزادی ای که گمان می کرد مهم ترین حقی است که در زندگی دارد تلاش را آغازکرد. ابتدا خودش را به تمام نقاط قوطی رساند. همه جا تاریک بود او حتی نمی توانست زیبایی خودش را ببیند. اندکی نور از گوشه ی درِ قوطی توجهش را جلب کرد.به سمت نور رفت اما درزی که نور از آن بیرون می زد آن قدر کوچک بود که پروانه نمی توانست ازآن عبور کند. با این حال سعی خودش را کرد خواست از شکاف کوچک راهی برای عبور خودش باز کند اما درهمان لحظات اولیه آنقدر خسته شد که بی حال گوشه ای افتاد.پس از دقایقی دوباره تلاس کرد و دریافت اگر به آن شکاف کوچک فشار آورد شکاف بزرگتر می شود و امکان عبور او بیشتر.پس با شدت به شکاف کوچک فشار آورد به تدریج تلاشش را بیشتر کرد و خودش را با شدت بیشتری به آن شکاف کوبید.شکاف ذره ای بزرگتر نشد. سرش گیج می رفت، شاخک هایش درد می کرد و بال هایش خشک شده بود.داشت خودش را به نا امیدی تسلیم می کرد در آن لحظه در نورِ کمی که از شکاف کوچک بیرون زده بود برای اولین بار بال های ظریف و زیباش را دید و پر شد از امید و شور زندگی . نیروی تازه ای وجودش را پرکرد و دوباره تلاشش را از سرگرفت .
چندر روز بعد پروانه گوشه ی قوطی افتاده بود بال هایش قرمز شده و یکی از شاخک هایش شکسته بود.شکاف به اندازه عبور پروانه باز شده بود اما پروانه دیگر نایی برای بلند شدن نداشت.
هیج وقت بازیی مار و پله را دوست نداشتم.حداقل بعد از چند بار بازی کردن آن هم در بی خیالی کودکی از آن زده شدم.به نظر بازیه بی قاعده ایی می آمد. کلی تلاش میکردی و تاس میزدی وشش می آوردی و جایزه میگرفتی و خانه خانه جلو می رفتی و نزدیک بود که به هدف برسی که ناگهان ماری نیشت می زد و تو باید برمی گشتی به همان جا که بودی یا شاید هم عقب تر از جای اولت و رقیب که اصلا شش نمی آورد و از تو عقب تر بود با یک نردبان از تو جلو می زد.بازی ادامه داشت. مار و پله های زیاد که حساب شده نبودند و تو هیچ وقت نمی فهمیدی که باید چه کنی تا مغبون نشوی ولی روزگار کاری ندارد که تو بازی مار و پله را دوست نداری مار و پله های زیاد که گریزی از هیچ یک نیست وتو ناگزیر در این وادی قرار می گیری جلو می روی بی آنکه بخواهی در مسیر قرار گرفته ایی قواعد بازی را خوب می دانی اما بازی تو را غافل گیر می کند. فکر میکنی که زرنگی و مهارت داری اما بازی آن طور که تو می خواهی پیش نمیرود گیج می شوی می گویی حکمت هیچ چیز را نمی دانی. چرا ها در مغزت تلنبار می شود. می دانی حکمتی هست اما تو آن را نمی فهمی میدانی که فقط او می داند و در دلت گاهی نادانی ات را شماتت می کنی. تو ناگزیر به ادامه هستی. دلت پیش قدم تر از توست. شاید هم ساده لوح تر از تو آن وقت است که فکر می کنی تو عاقل تری و طعنه میزنی به دلت و متاسف می شوی برای دل ساده ات که زود می گیرد و زود می شکند و زود تنگ می شود برای کوچ های نا بهنگام. برای رفاقت های نا نمام و برای مسافران ادبی. اما مشکلی حل نشده وتو نمی دانی حکمت هیچ چیز را حکمت این که چرا امیر حسین عمری باید چشم انتظار پدر باشد. حکمت اینکه دیگر باد صبا خبر آمدن پدر را برای صبای کوچک نمی آورد. حکمت اینکه فرزند سه ماه ی داود اسدی(بازیگر سینما و تلویزیون که سوم فروردین امسال بر اثر سکته قلبی در گذشت) حتی تصویری مبهم از صورت پدر در آینده به یاد نمی آورد. گیج میشوی از این همه نادانی دلت میگیرد به وسعت همه دنیا. لجت میگیرد از اشک هایی که اعتصاب کرده اند. قلم را بر می داری باید بنویسی تال خالی شوی. شاید برای دوستی که فرسنگ ها از تو دور است و مدت ها قبل حالت را پرسیده. برایش می نویسی:حال من خوب است ولی تو باور نکن...
چه هوای گرگ و میشی! چه زمینی، چه سکوتی!
دلمُ تنها گذاشتن، تو چه حِس برهوتی!
من همون رو به زوالم، یا خودِ خواب و خیالم
که یه روز خالی می مونه، آسمون از پَر و بالم
یا یه سیب نرسیده که رو شاخه، مونده باقی
که یه روز می افته پایین، خیلی خیلی اتفاقی
توی این سکوت شرجی، تا ابد موندن محاله
قصهی ماها که موندیم، ماجرای سیب کاله
دستمون به شاخه بنده، میوه های دیر و زودیم
یکی بود یکی نبودِ، زیرِ گنبد کبودیم
من اصلا اومده بودم یه پست رومانتیک بدم. از اسم پست هم معلومه ولی مگه شماها می ذارید. یه بار ما خواستیم یه پستی بدیم که توش بدآموزی نداشته باشه! اصلا سنجاقک بخوره تو اون سر من ایشالله تبارک و تعالی!آخه یه هفته داره میگذره یکی از شماها ابناء بشر نباید یه پست خشک و خالی بده؟ سنجاقکم کجا بود تو این هاگیر واگیر!
و دیگر هیچ.
شب از نیمه گذشته بود و من مثل هر شب در اوهام اندیشه های این دنیایی غرق بودم بی آنکه چشمانم پلکی بزند و ذره ای خواب وجودم را بگیرد. سکوت بود و سکوت تنها چیزی که میتوانست این سکوت عمیق پر از فریاد را بشکند رسیدن یک پیامک بود حسی به من میگفت پیامی در این موسم شب خبر خوبی نمی تواند باشد و این چنین بود که محمد رضا اسدی دوست مهربانمان در اثر سانحه رانندگی در گذشت یک لحظه ناخودآگاه تمام خاطرات سال های پیش از جلوی چشمم گذشت سالهایی نه چندان دور که در کلاس های خانه هنر با فاطمه جمال لو آشنا شدیم چه زود و غم ناک تمام شد خاطراتی که محو بودن و سکوت بی صدای من در عمق لحظات شب دیگر بی صدا نبود. شب بود و ناگزیر از اعتراض دیگران باید همه ی این تالمات را در خود خفه میکردم لحظاتی که در یک لحظه روح آدم را درگیر میکند ولی چه سود که این لحظه و دم و ساعت و روز و هفته و شاید سالی طول بکشد فقط تلنگری زود گذر حرف هایی که فقط چنین مواقعی در من و ما خودی نشان میدهد آسمان دلمان به وسعت دنیا ابری می شود اشکی نیست که ببارد فقط بغضی است و افسوس و حسرت و درد چه سود که باز هم فردایی دیگر و فردا های دیگر این همه بغض در گوشه ایی از دلمان پنهان میشود باز هم دنیا زدگی جای خود را به این حس غریب می دهد باز هم هر شب تکرار بودنمان رادر دفتر مشق شب دیکته میکنیم که نکند یادمان برود که هستیم باز هم اصرار داریم که باشیم و در تعلقات پوچ غرق شویم و دست و پا بزنیم که نکند کسی بگوید نیستیم محمد رضا اسدی بایک دنیا عشق به همسر و فرزندانش رفت او که مثل من و ما می خواست بماند مایی که تکرار هایمان را هر روز حفظ می کنیم همیشه فکر می کردم که فقط من هستم که میدانم مرگ عزیز ترین کس یعنی چه همیشه حسی مغرورانه می گفت فقط تو میدانی جدا شدن رگ و ریشه ی عزیز ترین کس از اعماق قلبت چه دردی دارد اما امروز با تمام وجود ذره ذره سنگینی داغی را که بر دوش امیر حسین و صبا مانده حس میکنم ولی چه سود که نه حس من بلکه هزاران حس و همدردی از امثال من و ما ذره ایی از داغ عزیز از دست رفته را تسکین نمی دهد آنچه می ماند بی وفایی دنیا و قسمت ماست که خود غافلیم و هر روز ریشه ایی می زنیم بر ریشه های بی نهایت این دار دنیا می بافیم و می بافیم امان از روزی که یکی از این تار ها گسسته شود و دردی جانسوز قلبمان را بسوزاند......
