تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
ای همه دخترهای شهر
تمام صبح امروز، شناسنامه زرشکی من توی جیب عقب شلوارم بود.
فکر نکنم دیگر تا مدتها چنین شانسی در خانه تان را بزند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 0:28 توسط وارنو |

حالا من هیچ
جواب پرده آبی دراز توی حمام را چه میدهی
اگر خیره نگاهت کند که: باز هم تنها آمدی؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 9:56 توسط وارنو |

 

   هم‌خانه، موضوع، تصویر و موسیقی خوبی داشت. دو نکته‌ی مثبت فیلم یکی این‌‌که روسری داشتن نقش‌ها منطقی بود و دیگه این‌که مانتوی دختره همچین صاف و اتوکشیده و غیرطبیعی نبود.  

یکتا سحرخیز

   اصلن منو چه به این نظرها. بریم سراغ موسیقی و نامجوش.

   تنها ابزاری که این‌جا برای جدا کردن موسیقی فیلم داشتم، یه ویندوز مدیا پلیر هفت و یه سند ریکوردر ویندوز بود؛ دریغ از یه موی میکر که البته اگر هم بود ویدیو سی دی رو نمی‌خوند. و اما حاصل:

   1. آهنگ اول

   2. آهنگ دوم

   3. آهنگ سوم

   4. آهنگ چهارم

   5. آهنگ پنجم

   6. آهنگ ششم

   7. آهنگ هفتم

   8. آهنگ هشتم

   9. آهنگ نهم

  10. آهنگ دهم

  11. آهنگ یازدهم

 


 

 

 

پی‌نوشت:

ببین دوباره داشت یادم می‌رفت که بگم آلبوم جست و جو آماده‌ی دانلود شده: این هم لینکش

البته یادم نیست کی درخواست کرده بود. ه

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 10:19 توسط |

 

می‌زد به لب‌های کبودم، بوس کوچک

سیگار من، این آخرین ققنوس کوچک

ای کاش تا گاه سحر می‌ماند روشن

این آخرین امید، این فانوس کوچک

 

شعر از عباس کیقبادی

 

 

پی‌نوشت:

این که مدتی از عباس کیقبادی انتخاب می‌کردم به پیشنهاد ناگفته‌ی سوین‌مان بود

به من چه ربط که خودش هم خسته شد

با من در نیفتید که این آخری‌اش بود

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 10:14 توسط |


با استكان قهوه عوض كن دوات را
بنويس توی دفتر من چشم‌هات را

بر روزهای مردهی تقويم خط بزن
وا كن تمام پنجره‌های حيات را

خوانندهی كتيبهی چشم و لبت منم
پررنگ كن به خاطر من اين نكات را

ما را فقط به خاطر هم آفريده‌اند
آن سان كه خواجه حافظ و شاخه نبات را

نام تو با نسيم نشابور می‌رود
تا از غبار غم بتكاند هرات را

يك لحظه رو به معبد بوداييان بايست
از نو بدل به بتكده كن سومنات را

حالا بايست! دور و برت را نگاه كن
تسخير كرده‌ای همهی كائنات را

تا پلك مي‌زنی، همه گمراه می‌شوند
بر روی ما مبند كتاب نجات را

                                                                     عليرضا بديع

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 5:23 توسط راد |

 

تا در نگاه آیینه تکثیر می‌شوم

در هر نگاه ثانیه‌ای پیر می‌شوم

روزی برای دعوی حق جوانی‌ام

با پیرمرد و آیینه درگیر می‌شوم

 

از عباس کیقبادی

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 10:40 توسط |

 

 شاد شادم یا که حسی اشتباه

لحظه هایم را کند یک یک تباه

حس دیروز و پریروزم نبود

آنچه را حس می کنم از روی ماه

 

ماه می گوید احساسی غریب

بوی نفرت می دهد یا بوی سیب

بوی عشقی نا تمام و بی جواب

یا که بوی لذت ننگ و فریب

 

باز دل را اسارت برده اند

آنکه عمری خفته و افسرده اند

پس چرا دل بی سبب خندان شده

از کسانی که شرف را خورده اند

 

بازمی ترسد دلم شاید

روز دیگر با غمی آید

آنکه اینسان ساده و بی کینه است

آسمان و زمین به هم ساید

 

من فراموشم شده آن خنده ها

آن همه دنیای پاک زنده ها

گریه حتی پاسخی بهتر نداد

می روم دنبال این دل کنده ها

 

 

کاش می شد غزلی گویم شاد

تا کنند از من غمگینم یاد

باورم نیست که باشد شادی

لعن و نفرین به من و شعرم باد

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 14:59 توسط هیوا |

به نام خدا
شکم مامانی بزرگ شده است، مادر بزرگ مرتب سرش را روی شکم مامانی می گذارد و می گوید:«دختره والا! دختر ده تا هم باشه کمه ولی همین یه پسر برا هفت پشتت بسه » منظورش من بودم که داشتم گوشه ی اتاق مشق می نوشتم اوضاع کاملا عادی بود انگار حمید قضیه ی قفل مدرسه را به بیب معصومه نگفته بود! رویشان نشده بگویند. بابا که می گوید تو به هیچ دردی نمی خوری اگر بشنود کلی به من افتخار می کند ولی مامان دخلم را می آورد. فعلا گندش درنیامده. خاله زهرا با دود اسفندش همه را دارد خفه می کند دایی جواد وعلی ضامن توی حیاط مشغول ور رفتن به موتور قدیمی پدربزرگ هستند تازه از انباری بیرونش آورده اند همان که مادربزرگ سندش را با کاغذ باطله ها ریخت توی تنور تا آتیش درست کند. علی ضامن چایی را هورت می کشید :« شرط می بندم هلاکوخان با کمبوجیه ترک این میشستن! هاه هاه هاه»  « دوبرابرسن تو  وا ون سیبیلات کار کرده، یاماها هشتادِ ژاپنیِ اصل با تشدید! می فهمی» .مادر بزرگ صدایش را بالا می برد تا آنها هم بشنوند همیشه عادتش همین است «تو هم بعدا که تُقُلیت گنده شد(بازم منظورش منم) می گی خاشکی هفت تا دختر کور داشتم واینو نداشتم! آخرش یه غول بیابونی میشه مث این داییش» علی ضامن خنده ی ریزی کرد مادربزرگ دیگر حدودا داد می زند « الهی ناله نال بزنی ننه! به زمین گرم بخوری جواد! -مشتش را روی سینه اش می زند-الهی همیشه نون بدوئه تو هم از ردش، بیا برو دختر وسطی زینب خاتونو بسٌون هی افتادی دنبال اون دختر چش سیفیده واین پسر سیاهه »خنده ی علی ضامن قطع شد دایی جواد با آچار فرانسه سرش را توی پنجره آورد :« من زن لاغر نمی خوام، زن لاغر بو سیمیت میده! » .  «بو سیمیت میده؟!! اون علی ضامن بو سیمیت میده »  شرط می بندم علی ضامن همان یه ذره چایی هم کوفتش شد آخه این حرف ها رو جلوی خاله زهرا می گفتند، مادربزرگ دو دستی روی شکمش می زند:«چاق مث من باشه خوبه؟!! نکن بینیم دختر خفمون کردی » همچین با دست پشت ساق پای خاله زهرا زد که در جا نشست و دیگه از جاش تکون نخورد خاله زهرا بعضی وقت ها بی صدا گریه می کند.
زنگ میزنند!! در خانه ی ما همیشه باز است چون همه می آیند ومی روند و هیچ کس کلید ندارد.بابا می گوید:«می خوام اینجا رو نصفش رو بکنم مهمونسرا نصفش رو هم بکنم گاوداری».
یعقوب بود! دوتا سیب بزرگ برایم آورده بود همینجور دم در وایساده  و من را نگاه می کرد یعقوب اصلا حرف نمیزد فقط نگاه می کرد زن عمو تنه ای بهش زد دوتا سیب از دستش افتاد،همچین نیشگون محکمی به یعقوب گرفت که اشکش درآمد« اوووووووخ! پهلوم رو بردی تو! بچه بی تربیت »دوباره محکم زد پس کله اش و رفت. من و یعقوب به هم نگاه می کردیم،هنوز اشک توی چشمش بود  خندید، یکی از سیبها گلی شده بود دوتا را برداشت و رفت تا از درخت سیب دوتای دیگر بچیند.
«یا آلله مش جمیله! صدات تا سر کوچه سیدعلی میاد » دویی رضو همیشه فصل انگور و زردآلو برایمان از باغ پدربزرگ میوه می آورد.مادر بزرگ هم می نشیند از سیر تا پیاز زندگیمان را برایش تعریف می کند اصلا مادربزرگ به هر کی برسد هر چی میداند می گوید دویی رضو که جای خود دارد دویی رضو هم فقط می خندد و این بیشتر مادر بزرگ را کفری میکند « هاه.........................................هاه هاه هاه زن لاغر بو سیمیت میده هاه.........» از خنده اشک توی چشمای دویی رضو جمع شده قیافه ی مادربزرگ در این مواقع خیلی جالب است وقتی اینجور می شود به یکی گیر میدهد تا بحث را عوض کند خاله زهرا که هنوز دارد گریه می کند اسفندهایش هم همه اش سوحته « بچه بلند شو برو دوتا نون بسّون » یادش رفته بود که همین صبح نون خریده بودم! نگفته بودم آلزایمر هم دارد دست کرد تا چیزی را به طرفم پرت کند گلدون مامانی را ورداشت ،مامانی صدایش درآمد: « ننه اون مال جهیزیمه...».خون خون مادر بزرگ را می خورد می خواست همان گلدون را بزند تو سر دویی رضو. خنده ی دویی رضو تمام شده بود ولی هنوز از چشمهاش اشک می آمد نگاهش به موتور پدربزرگ است دستش را زیر چانه اش گذاشته بود مادربزرگ بلند شد:« دواره این فیلُش یاد هندستون کِرد» دایی جواد سوار موتور شده وعلی ضامن دورتا دور باغچه هل می دهد تا روشن شود « خاک توسرت! بیب معصومه از تو بهتر هل میده » ، « اینو باید میکردی تو مهریه  شیرین خانوم!! هاه هاه هاه عاشق شکست خورده ی موتور سوار هاه هاه هاه» چند دور زدند و خسته شدند و روی زمین وا رفتند دویی رضو لبخند میزند « آخه تو مغزتون هم  روغن نباتیه؟ سوئیچش رو وا کن ساساتش رو بکش تک هندل روشن میشه» دایی جواد و علی ضامن مات نگاه دویی رضو کردند علی ضامن سرش را پایین انداخت وپس کله اش را می خواراند « سوئیچش کجاست جواد؟!! حیثیتمون رو به باد دادی که...» دویی رضو دوباره دارد می خندد. همیشه اشک از چشمش می آید معلوم نیست که می خندد یا گریه می کند.گمانم می خندد.
زنگ می زنند.  یعقوب است چون این طرف ها کسی زنگ نمی زند، در را که باز کردم صورتش کبود و لباس هایش خاکی بود دوتا سیب دستش بود خودش که چیزی  نگفت ولی خر بودم اگر نمی فهمیدم، نامردها به تلافی من، یعقوب را زده بودند، نامردها! حسابشان را می رسم! پدسّگ ها!...

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 11:9 توسط کریم دوغی |

دیگرم بر تو. من امیدی نیست

ای که از یاد من گریزانی

لحظه های سیاه را دیدم

بی گمان عاشقی رفته مهمانی

 

کاش می شد که بار می بستم

از تمام آزوهایم

و دگر تو را نمی دیدم

به خداوندگار رویایم

 

وای بر من که رخت ها را برد

باد غربت و فراموشی

آن لباسی که خوب می دانم

روز مرگم تو می پوشی

 

سفره ها رنگ مهربانی داشت

عطر نان در گلو خشکید

بوی نا می دهد این نان

رفت هر که سفره را بویید

 

آن زمان که مهربانی ها

از میان پینه ها می ریخت

دوش دیدم که مرد همسایه  

مردی خود به میخ می آویخت

 

کاش می شد گفت دنیا را

بی سبب منتظر رها کرده

یا ز عمد بوده یا سهوا

بر من و عاشقان جفا کرده

 

باز هیوای زندگی ها مرد

در میان خمار بدمستی

یک کلامی نگفت آن یا رب

زنده ای، مرده ای، یا هستی

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 8:50 توسط هیوا |


نشست توی ماشین و نگاهی به جلو انداخت. خیابان تمیز بود. آسفالت سیاه و سرد بود و آفتاب کم رنگ پاییزی دیوارها را طلایی رنگ کرده بود. سرما به عده کمی اجازه داده بود اول صبحی از خانه بیرون بیایند. یادش آمد که خودش هم سنگین است و در انبوهی از لباس  سختش است که جا به جا شود. فکر می کرد وقتی برسد هنوز کسی نیامده و او الکی مثل بچه ها اول صبحی راه افتاده و حالا باید منتظر بماند تا بقیه برسند. هی به ساعت نگاه کرد به این امید که زودتر بگذرد و امید بیشتری به آمدن بقیه و تنها نبودن باشد. وقتی پیاده شد آفتاب از نصفه دیوار پایین تر آمده بود. کمی که پشت به آفتاب قدم زد، گرمش شد. تکانی به شانه هاش داد و ذوق کرد. جلوی در کسی نبود. این قدر خوشحال بود که نخواهد از درست درآمدن حدسش برای تنها بودن غصه بخورد و حال خودش را خراب کند. شانه ای بالا انداخت و کمی پا به پا کرد. بعد کلید انداخت و در را باز کرد و داخل شد. چند پله که بالا رفت برگشت و در را بست. دلش می خواست بداند پس از او اولین نفر چه کسی می آید. نمی خواست غافلگیر شود. با خیال راحت لباس عوض کرد و چای گذاشت. تلویزیون را روشن کرد و صدای همه جا را پر کرد. پرده کرکره را کنار کشید. نور پاشید توی آزمایشگاه و همه جا گرم شد.
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 6:39 توسط راد |