تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
به نام خدا
همين كه امتحان مدني را داديم بوي سه ماه تعطيلي بدجوري به كله یمان خورد از سر امتحان كه بلند شديم جلوي در، جواد با چشماي غضبناك از بالاي عينك دودي اش نگاهمان مي كرد، جلوي همه مان را گرفت قول داد اگر تو كوچه خيابون بيبينه ما رو با جيپش از رومون رد بشه جيپش را هم جلو در مدرسه گذاشته بود. آرام مثل بچه ي آدميزاد از جلوَش رد شديم، كنار جاده تمام كتابهامان را پاره كرديم.

مادر بزرگ و ماماني وخاله زهرا داشتند وسايل آش رشته نذري مادر بزرگ را آماده مي كردند اول موسم درو موسم آش مادر بزرگ هم هست دایی جواد و علی ضامن تجدیدی آوردن دویی رضوکلی داس و اره چاقو ریخته بود گوشه ی حیاط و داشت تیزشان می کرد حاج علی از توی کوچه داد میزد:«دویی ر ضو داس گنده اضافی نداری ی ی ی ی ی ی ی!!» دویی رضو هم جواب می داد:«نه!!!!!!!!!!!!!!!!!! ولی علی عوض قصاب داره ه ه ه ه ه ه ه ه !» همه پیرمردها داشتند دنبال داس می گشتن مادر بزرگ سبزی ها را خورد می کرد  رو به دویی  همین جوری داشت آرام حرف می زد داشت دایی جواد را نفرین می کرد یک سالی هست که دایی جواد موضوع همه ی بحث های مادر بزرگ با همه ی زن ها و اهل محل شده است مشت پر از سبزی اش را به سینه اش می زد دویی رضو مثل همیشه از خنده زبانش بند آمده بود.

یعقوب  پشت در بود! بچه های محله خیلی یعقوب را اذیت می کردند مادرش دوسال پیش خودش را سوزانده بود و بچه ها این را خیلی توی سرش می زند به خاطر همین فقط با من دوست شده بود قرار بود با هم بریم مسابقه ی فوتبال!اصلا فوتبال دوست ندارم ولی باید روی کامران حمید را کم می کردم، دیروز همه مان آيينه با خودمان آورده بوديم تا نور بندازيم توي چشم راننده تريلي ها! صداي بوق تريلي ها همه ي محله را ورداشته بود،حمید آیینه شمعدان بابایش را آورده بود و کامران هم مثل همیشه غضبناک نگاه منو یعقوب می کرد یعقوب آیینه نداشت وایستاده بود با تعجب من را نگاه می کرد راننده یکی از تریلی ها پیاده شد وگذاشت دنبالمان آیینه شمعدون بیب معصومه از دست حمید افتاد وشکست ما هم نیم ساعت بهشان خندیدیم،«عوض آقُو» هم دور ورداشته بود وبلند می خندید« هاه هاه هاه بابات دوباره باید بره زن بِسّونه  یاه هاه هاه» کامران با هیکل گنده اش می خواست من را تا می خورم بزند! یعقوب نذاشت،پنج شیش تا سنگ توی دستاش گرفته بود که توی کله ی کامران بزند اگر من را ول نمی کرد همه اش را توی کله اش می زد،دست به سنگ بودن را خودم یادش دادم، حتی مرد های گنده هم از سنگ می ترسن، فرقی نمی کند کی جلوت باشد مهم اینه که چند تا سنگ توی دقیقه میندازی!باید بتونی بارون سنگ درست کنی! همانجا قرار هِشتیم مسابقه بدهیم تا معلوم بشه کی زورش بیشتر است،معلوم است که کامران زورش بیشتر است ولی رویش را که می شود کم کرد!!.

حمید انگار کل بچه های محله را به زمین فوتبال آورده بود تا اگر باختیم خفتمان بدهد،حمید وکامران ومسلمی رَخشَوان(رخش روان) وحسینی عمویی و مَرِّضایی(محمدرضا)یک تیم شده بودند ولی هیچ کس حاضر نبود بیاید توی تیم ما تا "عوض آقُو"از راه رسید!«می خوایک چیکار کُینیک!مَنوم بازی می دیک؟ چِر اونا بیشترن؟ اینجو که خاکیه! من بازی بلد نیستَمَه! این کامرانی زورش خیلی زیاده وَ...»عادتش بود همینجور حرف بزند گذاشتیمش توی دروازه«شما بریک جلو خاطروتون جمع! من اینجو هستم ولی اگر کامرانی اومد جلو من فرار می کنمَه!خیلی خره وَ! خیلی مُکَّم می زنه وَ...»
با آجر، ده پا دروازه چیدیم ! زورمان بهشان نمی رسید زمین مال اونا توپ هم مال اونا! قرار شد بیست گُلِ بازی کنیم، حمید توی دروازه بود ومسلمی وحسنیی ومَرِّضایی وکامران همین جوری مثل گله ی گاو جلو آمدن عوض آقو هم فرار کرد رفت آن طرف زمین«اینا همشون خرن! الان میرن خونه حاج مهدی رو هم خراب می کنن! برو کنار یعقوب این مَرِّضایی تو گاوداری کار می کنه وَ...»  دوتایی با یعقوب جلوشان وایسادیم ولی از روی نعشمان رد شدن رفتن توی دروازه! عوض آقُو راست می گفت اگر همین جور می رفتن دیوار خونه ی حاج مهدی رو هم خراب می کردن! خوب که گل خوردیم عوض آقو برگشت توی دروازه« ولی خیلی شانس آوردیم بیشتر گل نخوردیمَه!این مَرِّضایی میره گردن گاوا رو می گیره وَ! هفت هشت سال روفوزه شده وَ!...» ریش وسیبیل های مَرِّضایی هم داشت در می آمد حمید مرتب شعرهای خفت بار برایمان می خواند وتماشاچی ها هم جوابش می دادند. توپ که افتاد دست من، پاس دادم به یعقوب آن ها هم مثل گرگ همشان با همدیگه حمله کردن از روی نعش یعقوب رد شدن! عوض آقو هم دوباره فرار کرد رفت کنار دیوار خونه ی حاج مهدی «بلند شو بیا اینجا یعقوب! ما دیگه باختیم! خدا به داد حاج مهدی برسه...» عوض آقو گند زده بود به روحیه یمان، همین جوری ده پونزده تا گل خوردیم خیلی داشتیم خفت می کشیدیم حمید دیگر خیلی پر رو شده بود! داشتیم مجبور می شدیم بازی را نا جوانمردانه بکنیم از توی خاک ها جیب هایمان را پر سنگ کردیم که هر کسی با هیکل گنده اش جلویمان آمد بزنیم توی کله اش! کله ی مَرِّضایی را همینجوری خودم شخصا شکستم خیال می کند از هیکل گنده اش می ترسم حسینی ومسلمی هم با چند تا سنگ پناه گرفتن من ماندم و حمید که از اول بازی تا حالا داشت توی دروازه برایمان شعر می خواند. که دم دروازه می دن عدس پلو، همچین عدس پلویی نشانش بدهم به یعقوب گفتم با سنگ نذارد هیچکدامِ نره غول ها جلو بیایند مَرِّضایی هنوز دنیا دور سرش می چرخید  تا آمد به خودش بیاید وبه من حمله کند هفت هشت بار حمید را با توپ، داغ کردم آخریش هم گل شد که مَرِّضایی از پشت من را گرفت و برد بالا و توی خاک وخُل ها به زمینم زد می خواست سرم را گوش تا گوش ببردکه سنگ یعقوب روی مهره کمرش نشست انگار برق گرفتش عوض آقو دوباره رفته بود کنار دیوار حاج مهدی!«ما باختیم! آقا ما دخیلیتونیم!بیست تا شما! هیچی ما...»مسلمی و حسینی عمویی، یعقوب را از پشت گرفتن دوتایمان را گذاشتن توی دروازه مسلمی با سرعت دنبال عوض آقو دور زمین می دوید«غلط کِردم!!!!من طرفدار شما بودم! من چه میدونستم اصلا چهل تا شما هیچی ما حاج مهدی ی ی ی  به دادم برررررس...» فایده نداشت انگار یک برّه توی بغل مسلمی دست وپا می زد  جایتان خالی سه تایمان را انقدر با توپ داغ کردن که مثل سرخپوست ها شدیم، به یعقوب بیشتر می زدند مَرِّضایی خیلی از دستش عصبانی بود « غربتیِ ننه مرده یِ پدسّگ »طرف های غروب خسته شدن و توی خاک ها ولمان کردند و رفتند نیم ساعت بعد که حالمان جای خود آمد لباس هایمان را تکانیدم عوض آقو هنوز بلند و زشت گریه می کرد«من دیگه با شما بازی نمیکنم شما دوتا چِل هَستیک شما گاویک شما خَریک» یعقوب و من به همدیگه نگاه می کردیم خنده وگریه یمان قاطی شده بود پلک پایینی اش پر اشک شده بود ولی نمی گذاشت بریزد شب که یک کاسه آش نذری مادر بزرگ را برایش بردم هنوز پلک پایینی اش پر اشک بود.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 9:38 توسط کریم دوغی |

 

   پسرک گفت: «آقا من قبول ندارم. کل دنیا حساب نیس. این جوری قایم‌باشک سخت میشه‌ها! اصلن اگه پیدات نکنم چی؟» دخترک جواب داد: «عوضش می‌دونیم که به اندازه‌‌ی کل دنیا با هم بازی کردیم.»

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 17:59 توسط مسافر سكوت |

تا دل به دریا زدم
آب از سرم گذشت

 

هوای تو که به سرم می زند
دنیا از چشمم می افتد

 

دستم را بگیر
از خر شیطان
پایین بیایم

 


پنهان نمی ماند
عشق و شعر و آتش
دندان روی جگر هم بگذارم
دود از سرم بلند می شود

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:59 توسط سو‌يـن |

 

هر سال در سینمای ایران کمتر از انگشتان دست فیلم پیدا می شود که بتوان آن را تا آخر دید. این روزها فیلم «درباره الی» روی پرده سینماهاست. این فیلم شاید بهترین فیلم سینمای ایران در سال گذشته باشد. «درباره الی» درباره دروغ است. به جای هر چیزی، مطلب يك منتقد خارجي را مي آورم كه خيلي خوب و كوتاه نوشته است:

 «درباره الی» یک شاهکار است، که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت/بهترین فیلم 2009 تا به حال/[a Masterpiece]

حقیقتش را بخواهید این روزها حسابی فعال بوده ام و از همان هفته اول جشنواره فیلم آرت هم فیلم های زیادی دیدم و به آرشیوم اضافه کردم. حتی فیلم «نگهبان» را با آن همه سر و صدایی که به راه انداخته بود، دیدم. اما امروز به من اجازه بدهید درباره فیلمی صحبت کنم که هفته پیش در فیلم آرت دیدم. فیلمی که به شدت درگیرش شدم...
   فیلمی که موقع نمایش در فیلم آرت به قدر کافی به آن اهمیت داده نشده بود، و از همه فیلم های دیگر لذت بخش تر و ارضاکننده تر بود. بهترین و محبوب ترین فیلمی که من امسال تا به این جا دیده ام،
«درباره الی» است. فیلمی که اصغر فرهادی کارگردانی اش را برعهده داشته و برنده جایزه خرس نقره ای برلین هم شد. نمی توانم درباره آن خیلی صحبت کنم مگر این که خیلی حاشیه بروم و توضیح بدهم. مانند بسیاری از فیلم های ایرانی این فیلم هم به شدت بر پایه تعلیق استوار است. تعلیقی که گاهی برمبنای موقعیت است (برای این شخصیت چه اتفاقی خواهد افتاد؟) و گاهی هم تعلیق روانی است (این شخصیت ها چه چیزی را از یکدیگر مخفی می کنند؟). شروع فیلم به نوعی تحت تاثیر اریک رومر است و بعد به سمت چیزی تلخ تر و دردناک تر می رود. حتی کمی هم حال و هوای شومی دارد چیزی در مایه های آثار پاتریشیا های اسمیت.×
درست زمانی که دارید قصه را عمیقاْ و کاملاْ با همه وجودتان احساس می کنید و با آن همراه می شوید، فیلم به نرمی سوالات غیرمعمول اخلاقی را هم مطرح می کند. به غرور و شرف مردانه اشاره می کند و به این که چه طور ممکن است یک خنده از سر بی فکری، احساسات یک نفر را جریحه دار کند تا جایی که باعث نگرانی مان شود که نکند ما مسئول سرنوشت محتوم دیگران باشیم. نمی توانم فیلم دیگری را به یاد بیاورم که آن قدر عمیق به خطرات دروغ گفتن برای تخفیف غم و اندوه کسی پرداخته باشد. اما دیگر چیزی نمی گویم: هر چه قبل از دیدن این فیلم درباره اش کمتر بدانید، بهتر است. «درباره الی» شایستگی یک پخش جهانی فوری را دارد.
                                                                           دیوید بوردول

×[پاتریشیا های اسمیت، نویسنده مشهور داستان‌های جنایی؛ از جمله بیگانگان در ترن و معمای آقای ریپلی]
 
 
نویسنده و کارگردان: اصغر فرهادی (فیلم های قبلی: رقص در غبار، شهر زیبا، چهارشنبه سوری)
بازیگران: گلشیفته فراهانی، شهاب حسینی، ترانه عليدوستی، پیمان معادی، مریلا زارعی، مانی حقیقی، رعنا آزادی ور، احمد مهران فر و...
         بهترین فیلم بخش بین الملل جشنواره ترایبکا
         سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی جشنواره فجر
         بهترین فیلم از نگاه تماشاگران در جشنواره فجر
         سیمرغ بلورین بهترین صدابرداری در جشنواره فجر
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:15 توسط راد |

 

نفرين نمي‌کنم ولي با دعاي دوستان

قلبم شکست و هنوز در تلاطمم

پيدا نمي‌شود اويي که اسمش رفيق بود

رفت و هنوز انگشت‌نماي مردمم

 

ميثم بخشي

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 12:44 توسط مسافر سكوت |


«قبل از اسلام کشورهای متمدن تفکیک قوا داشتند، مال این قرن و آن قرن نیست. الان هم کشورهای اسلامی و غیراسلامی دارند. معلوم می‌شود این جزو فطرت و بنای عقلاست.
   معنای تفکیک قوا این است که یک عده قانون وضع می‌کنند، یک عده اجرا می‌کنند، سومی می‌بیند آیا قانون درست اجرا شد یا نه؟ تفکیک قوای مملکت به سه قوه مقننه و مجریه و قضائیه این است. این که کسی خودش قانون وضع کند و خودش اجرا کند و خودش قاضی باشد، مشکل دارد.
    حالا ما گفته‌ایم فصل‌الخطاب قانون است؛ اما همان که دارد اجرا می‌کند، می‌گوید کار من مطابق قانون است. تطبیق قانون بر کار او به دست اوست، اندراج کار او تحت قانون هم به دست اوست و این مشکل‌آفرین است.
  این را هم بدانید که در ایران "از خارجی هزار، به یک جو نمی‌خرند". بعد از این که کشور نظامِ مقتدر دارد، رهبر آگاه دارد، ملت متقنی دارد، از خارجی هزار به یک جو نمی‌خرند.»

               بخشي از سخنان آيه اله جوادي آملي در خطبه هاي اين هفته نماز جمعه قم.


 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:24 توسط راد |

 

وفا کردیم و با ما غدر کردند
برو سعدی که این پاداش آن است.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 13:4 توسط جزیره |

هميشه به همه ي رفقام گفتم كه خدا به آدم فقط مغز نداده كه بخواي همه چي رو فقط با اون حل و فصل كني چهار سال پيش در جمع دوستاي گل و بلبلم كه همه به رييس جمهور محترم راي دادن چيزايي گفتم كه فكر نمي كردن اتفاق بيفته يعني به فكرشون خطور نمي كرد از اون جمع هشتاد و خورده اي نفري فقط دو نفر به رييس جمهور محترم راي ندادن.

طيفي كه يا سابقه اي ندارن يا اگر دارن شعار مرگ بر بهشتي و از اين قبيل رو به دوش مي كشن  و في الحال هم كه معلوم الحال هستن شعار «ميزان حال فعلي افراد است» سر مي دهند  و هر كس كه مقابلشان هست را اگر سابقه اي نداشته يزيد و هرمله و اگر داشته باشد طلحه و زبير مي خوانند وخودشان را هم شمشير عدالت علي(ع) و مالك اشتر(ع). طيفي كه به خاطر عقايد تند و افراطيشون در باب همه چيز خصوصا حكومت اسلامي با مرگ مظلومانه ي بهشتي به انزوا رفتن و حوادث هشت سال دوران خاتمي باعث شد آن ها تبديل به موجوداتي فعال در اين زمينه بشن و با استفاده از خلا و بي تعادلي در سطح نظام  ناگهان سوار مردم عزيز و فهيم ايران بشن با شعار هايي مثل مفاسد اقتصادي و مانند آن كه توهماتي بيش نبود.

غم انگيز ترين روزهايي كه در زندگي سياسي و اصلا كل زندگيم سراغ دارم وقتي بود كه مي شنوم «از ناحيه ي مقدسه دستور رسيده از فلاني حمايت كنيد»  ناحيه ي مقدسه كه سهل است آن ها خود پيامبر(ص) را هم براي رسيدن به قدرت خرج مي كنند و به قصد قربت آدم مي كشند باور كنيد اين ها از اسراييل نيامده اند من خودم چند تايشان را مي شناسم با آن ها دم خور بودم از ده دوازده سال پيش كه مي رفتند جوان هاي فرق وسط و با شلوار لي را مي زدند حرف هم توي كتشان نمي رفت...

شطحياتي بود كه اومد شما خيلي جدي نگيريد دوراني كه حق وباطل به هم بريزه و شما نتونيد تشخيص بديد و يا نتونيد كاري بكنيد دوران فتنه است بايد به خمودي بگراييد و زندگي كنيد و زنده بمونيد براي چهار سال ديگه

در ضمن منتظر پيشنهاد بازنگري در قانون اساسي از طرف رياست محترم جمهوري هم باشيد با پيشنهاد رفع ممنوعيت بيش از دو دوره ي متوالي براي رياست جمهوري شايد هم رياست جمهوري بيست ساله

براي اون روز زنده بمونيد


+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 10:6 توسط کریم دوغی |



                           اگر از احوال ما خواسته باشي اين جا حال همه ما خوب است؛
                                              اما تو باور نكن!




+ نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:12 توسط راد |