به نام حضرت دوست
چند ماهي از آخرين نوشته من در اين حلقه مي گذرد.
قرار بود از سياست و حواشي آن دور از خبر نويسي معمول بنويسم.
اما اتفاق هايي در اين دو ماهه رخ داد كه نخواستم و نتوانستم چيزي بگويم.
چهار سال قبل در جمع دوستاني پر حرارت و تندخو درباره انتخابات صحبت مي كرديم.
سخن از يكي از كانديداها شد و تفكري كه در حاشيه او به وجود آمده بود.
من آن موقع از خطر افراط مي گفتم كه به دنبالش تفريط خواهد داشت.
از اينكه تفكري در حال تقويت است كه مشتاق به ولايت و رهبري است
اما نه از جنس محبت به ولايت كه براي جلب محبت از ولايت.
هفته اي كه گذشت باز هم يكي از نمودهاي اين تفكر به ظاهر ولايتمدارانه بروز يافت.
حلقه هايي از اين تفكر به خوبي شكل گرفته و خيلي آرام و دقيق كار مي كنند.
شخص مشايي و حتي معاون اولي مهم نيست
كه به اعتقاد من مشايي در خانه هم بنشيند باز هم شمس مولانا است.
براي من ولايت مداري و ولايت پذيري مهم است.
رهبري نامه اي در تاريخ 27 تيرماه مي نگارد و متن نامه صراحت در حكم حكومتي دارد
يك هفته تا اعلام علني آن براي مردم گذشت.
در اين يك هفته دو خبر منتشر شد: مصاحبه با واحد مركزي خبر و مراسم توديم مشايي
اگر نخوانده ايد حتما بخوانيد كه مخالفان مشايي از ديدگاه رييس جمهور يا مخالف دولت هستند
يا دلسوزاني كه آگاهي ندارند و مشايي را نمي شناسند. و از ديدگاه سايت رسمي مشايي
مخالفان او حسوداني هستند كه رياست جمهوري دور بعدي او را تاب ديدن ندارند.
در وراي اين سخنان، نامه رهبري در بين خواص منتشر شده است.
نامه علني مي شود... مشايي خودش استعفا مي دهد و رييس جمهور بنابر اصل 57 قانون اساسي
آن را مي پذيرد آن هم با نامه اي خشك و رسمي به رهبري و نامه ي فدايت شوم به مشايي.
و امروز او رييس دفتر رييس جمهور است و كانال رسمي دسترسي به رييس جمهور.
مشايي و معاون اولي خيلي مهم نيست.
مهم براي من احساس خطري بود از انجمني سري به نام حجتيه كه گويا ديگر پنهان هم نيست...
خيلي دلم مي سوزد
براي خيلي چيزها و خيلي افراد كه به آساني ننگ ضديت با ولايت خوردند
و براي كساني كه ولايت فقط بهانه آنهاست براي آنچه من آن را خوب حس مي كنم.
شايد هم نه مشايي مهم باشد نه معاون اولي و نه اين احساس خطر من ...
*** فوري: عزل وزراي ارشاد و اطلاعات در پي اعتراض به مشايي در هيات دولت***
یک. من هر چی می خوام توی این گعده ی یکدست اهالی هنر، حرفی خارج از گود نزنم انگار راد بزرگ نمی ذاره منم از خدا خواسته گفتم چشم. آخه حال می ده !
دو. هر کی دردی داره و هرکی دردی دیده و چشیده و شنیده از انواع گوناگونش از درد مو و بی مویی گرفته تا درد ناخن انگشت پای چپ. تا برسه به درد فراق یار و زلیخا و… جالبی اش هم به اینه که این یکی بالا نشین و پایین نشین نمی شناسه میاد سراغ همه میاد حتی دورا و خارجا هم هست توی پاستور و بهارستان هم پیدا می شه.
سه. دیروز یه بدبخت بیچاره ای رفته جلوی مجلس فکر کنم گل های گرمسیری دیده بود یه لحظه جوگیر شد از نفتی که سر سفره اش آورده بودن یه کمش رو ریخت روی خودش و یه کبریت هم حواله اش کرد… فکر کنم اونم درد داشته اما رییس پارلمان اومد درستش کنه یه چیزی گفت که کاش نمی گفت… گفت جانباز نبوده معتاد بوده و مشکل داشته… یکی نیست بگه بابا آدم که بوده ! نمی دونم چرا اینجوریه نگاه ما نمی دونم.
چهار. همه ی اینها رو گفتم واسه این که بگم بابا داداش محمد و محمود و اکبر و علی! دمتون گرم ! بلا دوره خدا کنه هیچ دردی نگیرین اما یه کم وجدان درد هم بد نیست!
پنج. الان که دارم اینا رو می نویسم یکی داره تو شبکه یک حرف می زنه خیلی باحاله خداییش! ازش یه سوال پرسیدن که سرنوشت یه میلیاردی که گم شده به کجا رسید؟ می گه اینهایی که این رو می گن ( بخوانید وزیر نفت، رئیس و نمایندگان مجلس، اساتید دانشگاه و ...) یا مغرض هستن یا بی سواد. اینم از منطق انقلابی رییس و روسای ما !
شش. وجدان هم وجدان های قدیم ! درد هم دردای قدیم !
لینک اول: درخواست دیوان محاسبات برای پاسخگویی به رییس جمهور
لینک دوم: احمد توکلی: آمارها اشتباه است !
احمدی نژاد در زنجان: بدخواهان بدانند اگر بخواهند به حقوق ملت ايران تعدي كنند، ملت ايران با چاقوي زنجان، دست و پاي آنان را قلم خواهد كرد.
احمدی نژاد در خوزستان: هر روز یک قطعنامه تهیه و در شورای امنیت علیه ما صادر کردند. من امروز به آنها می گویم آنقدر قطعنامه بدهید تا قطعنامه دان شما پاره شود.
اول سلام و تعارفات کلیشه ای برای یه تازه وارد !
بعدش اینکه فکر کردم نوشته های من که قراره اجتماعی سیاسی یا سیاسی اجتماعی باشه رو چجوری به حلقه ای از "جوانان دوست دار ادبیات و سینما" ربطش بدم که بیرونم نکنن از حلقه شون.
منتظرین بدونین چی شد؟ هیچی نشد خیلی بی مزه اون دو تا جمله بالا رو نوشتم که بگم ادبیات سیاسی دولتمردان ما داره خیلی باحال می شه. نظر شما چیه؟
اینم از ربط ادبیات و سیاست !