تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه
 

مثل این که سرش را بردارد و ببرد. سرش را میان دو دستش گرفته بود و می رفت. ناراحت شدم. نباید این طور بهش می گفتم؛ حتی اگر حقش بود و واکنش طبیعی کاری که کرد این بود. بوی خون می آمد و هر طور شده باید جلوی پیش رفتن آنان را می گرفتم؛ اما نمی فهمیدند که مخالفت های من به خاطر دوست نداشتن تغییر نیست، به خاطر روش غلطی است که می خواستند تغییر کنند. خراب کردن، هیچ وقت مقدمه ای برای درست کردن نیست. خانه ای که خراب می کنند به حدّی خراب شده که دیگر ارزشی ندارد. هیچ وقت خانه ای که ارزش دارد را نباید خراب کرد؛ حتی اگر می خواهی خانه ی بزرگ تری بسازی. قدیم ها که این طور بود. حالا را نمی دانم.
           محسن و عاطفه سر پدر و مادرهاشان داد کشیده بودند و حالا جفتشان توی خانه ی پدری شان بی آبرو بودند. همان روز اول که عاطفه آمد پیش من و گفت که محسن را می خواهد و محسن به او پیشنهاد ازدواج داده، به او گفتم که باید صبر داشته باشد. به او گفتم اگر می خواهی صد سال داد بزنی باید یک سال سکوت کنی. سرش را تکان داد؛ اما نفهمید. محسن عاقل تر بود. پول هاش را جمع کرد و همانی شد که بهش گفته بودم؛ وقتی به باباش گفته بود می خواهم زن بگیرم، گفته بود من پولی ندارم. محسن هم گفته بودم ازت پول نمی خوام. فقط باهام بیا. باباهه هم دیگر جوابی نداشت بدهد و جلوی همه گفته بود چه بهتر یک نان خور کم تر؛ بعد محسن مشکل اصلی را مطرح کرده بود که من دختر فلانی را می خواهم. معصومه بهم گفت که اگر محسن همان اول جلوی همه گفته بود من دختر فلانی را می خواهم شک نکن که باباش می زد توی گوشش و سر لج بازی هم که شده هرگز رضایت نمی داد؛ اما با روشی که محسن پیش گرفته بود بابایش نتوانست کاری بکند. فقط پوزخندی زده بود و گفته بود: زرنگ شدی پسر!
           عاطفه مثل خنگ ها همان اول به مادرش گفته بود و او هم از ترس این که برادرهایش دخترک را ناکار نکنند، حبسش کرده بود و قضیه لو رفته بود. پدرش داد زده بود که محسن را خواهد کشت و برادرهایش هر روز مسیر رفت و آمد محسن را پی جویی می کردند؛ مگر گیرش بیاورند و زهر چشمی نشانش بدهند. دخترک همه چیز را به هم ریخته بود.
            محسن که مُرد، اول از همه عاطفه دید؛ جلوی چشم خودش بود. خیر سرمان پادرمیانی کردیم که بعد از سه ماه عاطفه را ببریم خرید. محسن خبردار شده بود و از آن سر خیابان می خواست بیاید این طرف که ماشین رسید و بلندش کرد هوا. عاطفه بعداً گفت که دیده مردی پرت شد توی جوب. نشناخته بودش. مادرش چادر انداخت روی چشم های عاطفه که نبیند. سر و صدایی به پا شد. عاطفه را به خانه برگرداندند. همه فهمیده بودند که محسن بوده جز عاطفه.
            هر چه از دادن خبر بد بیزارم باز تا چشم باز می کنم وسط نکبت و مصیبت هستم و همه از حال رفته اند و خودم باید جمع و جورش کنم. مادرش لباسم را کشید که تو باید خبر را به عاطفه بدهی. بیچاره نمی دانست قبلاً یک بار خبر مرگ محسن را به او داده بودم. آن بار عاطفه سرش را میان دو دستش گرفت و به طرفِ در رفت. ناراحت شدم. نباید خبر را این طور به او می گفتم. آن بار وقتی عاطفه دروغ بودن خبر را فهمید برایم پیغام داده بود که: «از شما انتظار نداشتم». این بار چه می کردم؟


 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:34 توسط راد |

 

   می‌ايستم. ماه، کامل است. شخصی آن سوی خیابان در حالی که راه می‌رود، به بالای سرم خیره شده است. به این فکر می‌کنم که چرا ماه این قدر خیره کننده است. آن شخص با این که پیش می‌رود، هنوز به همان نقطه خیره است؛ انگار که ماه بالای سرم ایستاده باشد. مشکوک می‌شوم. با خودم می‌گویم: هنگامی که راه می‌رود، باید این طور به نظرش آید که ماه هم پیش می‌رود. مسیر نگاهش را که دنبال می‌کنم به پنجره‌ای می‌رسم که بسته می‌شود.

 

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 17:51 توسط مسافر سكوت |


وقتی شماره بالای مقبره را نگاه کرد و مطمئن شد درست آمده، مشتش را باز کرد و کلیدی که داخل دستش عرق کرده بود را داخل سوراخ قفل کرد و در را گشود. همراه با باز شدن در ، هجوم بوی نم و خاک خیس خورده بینی اش را سوزاند. همان دم در ایستاد و قدمی به جلو برنداشت. از همان دم در نگاه گذرایی به سه قبر خالی که به او خیره شده بودند انداخت. دو قبر چسبیده به هم بود و یک قبر کمی آن طرف تر کنار دیوار تنها افتاده بود. حدس زد باید آن دو،  قبر پدر و مادرش و این یکی قبرخودش باشد. ازین که می دید قبرخودش گوشه­ای تنها افتاده دلش گرفت اولین باری بود که به این جا پا می گذاشت. وقتی وارد قبرستان شده بود اولین چیزی که توجهش را جلب کرد دو ردیف درختان سرسبزی بود که فارغ از فضای مرگ آلود و سرد آن جا، سرسبز و استوار بیننده را به خود می خواندند و نسیمی که از لابه لای شاخه های تازه و سبزشان عبور می کرد به صورتش  خورد و اورا تشو یق کرد که بدون تردید پا به قبرستان بگذارد اما حالا که مقبره را یافته بود جرأت نزدیک شدن به آن را نداشت...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:57 توسط جزیره |


عمه خانم مشغول سرخ کردن بادنجان است. محسن با داد صدایش می زند. عمه که سرش را بالا می گیرد، پسر عمو می گوید:
- عمه جان یه بادنجون به ما بده!
عمه اشاره می کند که بیا. پسر عمو به تاخت می رود پایین و از ظرف کنار عمه بادنجانی سرخ شده را برمی دارد و پیش ما می آید. با هم توی آشپزخانه می رویم و نان های مانده را در حالی که از تکه های بادنجان داغ شده اند و از میان آن ها روغن می چکد به دندان می کشیم. عمو که وارد حیاط شده داد می زند:
- بچه ها کجا رفتین؟
و بعد رو به عمه می گوید:
- اینا یه جا دارن خرابکاری می کنند که ساکتن.
خنده مان می گیرد. خرابکاری اصلی رو صبح انجام دادیم. صدایش فردا در می آید که البته ما اینجا نیستیم. قرار است فردا با عمو به دریا برویم. بابا فردا که ماشین را ببیند دستش به ما نمی رسد. تا هفته آینده هم که برگردیم دیگر سرد شده است و دلش نمی آید ما را بزند هر چند سرکوفت ها سرجایش هست.
    مسأله ماشین از آن جا شروع شد که محبوبه گفته بود می خواهد برود امتحان بدهد و فردا همه جا تعطیل است. رضا این خبر را برای من آورد. با خودم گفتم که این چه جور امتحان کوفتی است که توی مرداد ماه برگزار می شود آن هم روز جمعه. فهمیدیم امتحان نقاشی است. جاسوس ما توی دخترها خواهرم زهراست که هم سن محبوبه است و بیش از دو تا دختر عمو با هم دوست هستند. مشکل محبوبه این است که تک فرزند است  و کمی لوس. امتحان برای ورود به هنرستان است. پریروز عصر با هزار بدبختی زهرا را کناری کشیدم و با تطمیع و تهدید راضی اش کردم محبوبه را بیاورد زیر پنجره. از آن جا به محبوبه گفتم که حاضرم او را با ماشین برسانم به شرطی که دهنش قرص باشد. اصلاً قبول نکرد. آن قدر ترسید که از گفتن خودم پشیمان شدم. صبح زود با رضا و محسن ماشین را به هزار بدبختی از توی گاراژ در آوردیم و تا سر کوچه هل دادیم. به راحتی روشن شد. محسن و رضا هر چه قدر التماس کردند یک دور بزنیم قبول نکردم. گفتم فقط محبوبه را می رسانم و تمام. هر چه دهنشان آمد به من گفتند. گفتم که اگر دور بزنیم حتماً کسی ما را می بیند اما محبوبه را که برسانم از جاده پشتی می روم. باورشان نمی شد. آن جاده پر از دست انداز با شیب های تند بود. محسن و رضا قبول کردند برودند اما فهمیدم که پشت درخت ها قایم شده اند. می خواستند ببینید واقعاً از جاده پشتی می روم یا نه. ساعت هفت و ربع محبوبه از خانه بیرون آمد. کتانی پوشیده بود. معلوم بود که خودش را آماده کرده که اگر وسیله ای آشنا گیر نیاورد همه راه را پیاده برود. سر کوچه جلویش سبز شدم. جا خورد. ماشین را نشانش دادم و گفتم که می خواهم او را برسانم. کلی ترسید. گفتم:
- حالا که ماشین را آورده ام، بیا سوار شو!
 سوار نمی شد. داد زدم:
- همه اش رو پیاده برو تا با سر و وضع گِلی به امتحان برسی.
خودم پشیمان شدم. رفتم جلویش ایستادم. راهش را کج کرد. خودم را کنترل کردم و گفتم:
- یک دقیقه حرف من و گوش بده!
- نمی دم.
- محبوبه!
ایستاد. گفتم:
- ببین! از اون جاده پشت درخت ها می ریم توی جاده رسولی بعدش می ریم کنار زمین های کارخانه قند. آخر کارخانه قند پیاده شو از روی پل رد شو برو شهرک. هیچکس نه ماشین را می بیند نه تو را. الان اون جا هیچکس نیست.
آن قدر ترسیده بود که نمی توانست فکر کند. راه افتاد که برود. گفتم:
- مگه ندیدی جمعه ای من بچه ها رو رسوندم باغ. فکر کردی بلد نیستم؟
این آخرین تیر ترکشم بود. اگر نمی گرفت دیگر دنبال محبوبه نمی رفتم و بچه ها را صدا می زدم تا ماشین را طرف گاراژ هل بدهیم و سر جاش برگردانیم. محبوبه ایستاد. خودش هفته پیش دیده بود که ماشین جلوی باغ ترمز کرد و من راننده بودم و بچه ها را آوردم. نمی دانست که سر کوچه بابا ماشین را به من داده بود تا پز بدهم. آن کوچه هیچ چیزی نداشت تا بابا بترسد. حداکثر آن وانت قراضه را به دیوار گِلی می زدم. محبوبه آن روز فقط رسیدن ماشین و پیاده شدن بچه ها را دیده بود. تردید محبوبه را که دیدم جان گرفتم. فهمیدم قلابم گرفته و هر چه بیشتر از این حرف بزنم کار خراب تر می شود بهتر است بگذارم خودش با خودش کلنجار برود. محبوبه برگشت نگاهی به من انداخت و گفت:
- اگر کسی ما را ببیند چی؟
- خوب ببیند. مگه چی کار کردیم. تازه شم من ماشین رو برداشتم. پای من حساب میشه.
رفت طرف ماشین.  ذوق کردم. خیلی سعی کردم جلوی خوشحالی خودم را بگیرم. اولین بار بود تنها سوار ماشین می شد. چه برسد که مسافر هم داشتم. نباید می فهمید. خیلی آرام. ماشین را راه انداختم. خیلی یواش می رفتم. محبوبه توی خودش بود و نمی دید چه قدر می ترسم. جاده به درد موتور هم نمی خورد چه برسد به وانت که اصلاً فنر ندارد.  دست انداز ها آن قدر بد بودند که محبوبه یک بار سرش به سقف خورد. خندیدم. ناراحت شد و گفت:
- چرا تند می ری؟
خنده ام گرفت. گفتم:
- کجای این تنده؟
نگاهی از پنجره به بیرون انداخت. خداییش یواش می رفتم. خنده اش گرفت. کیف کردم. ادای مردها را در آوردم و حواسم را دادم به شیشه جلو اما هیچ چیز را نمی دیدم. آن قدر فکرم مشغول بود که وقتی از روی یک سنگ رد می شدم یادم می افتاد چند ثانیه پیش آن را دیده بودم و این ضربه به کف ماشین مربوط به آن است. از همه بیشتر دم کارخانه ترسیدم. نگهبان کارخانه ماشین بابا را می شناخت و اگر از شانس بد من هوس می کرد جلو بیاید یا بعداً به بابا می گفت که ماشین را دیده است بد می شد. خوشبختانه هنوز چراغ محوطه کارخانه روشن بود. فهمیدم هنوز بیدار نشده است. آرام از جاده کناری کارخانه رد شدیم تا به آخر جاده رسیدیم. محبوبه که خواست پیاده شود تازه فهمیدم که تمام زمین گِل است. گفتم بیاید از طرف من پیاده شود که مجبور نباشد ماشین را دور بزند. آمد. باز هم دو سه متری را توی گل ها رفت تا به پل رسید. کف کفشش را به سیمان های پل می زد تا گِل هایش بریزد. سرش را بلند کرد و گفت:
- خیلی ممنون.
خودش خجالت کشید. دیگر کفشش را تمیز نکرد و رفت. باید دور می زدم. جاده آن قدر باریک بود که برای دور زدن باید توی زمین های اطراف می رفتم که سطحش پایین تر از جاده بود. جلو که رفتم ماشین افتاد توی چاله کنار جاده و تا به خودم بجنبم نصف ماشین از جاده بیرون رفته بود. آن قدر شیبش زیاد بود که با شکم افتاده بودم روی فرمان. زدم دنده عقب. ماشین زورش نمی رسید بیاید بیرون.  تا آخر گاز دادم. دود لاستیک های عقب بلند شد. آخرش صدای خیلی بدی داد و بوی سوختگی آمد اما دیدم که دارد بیرون می اید. به محض این که کمی بالا آمد به سرعت عقب رفت و تا بیایم پایم را از روی گاز بردارم و ترمز بگیرم زد به توری محافظ زمین های پشتی کارخانه و دو سه متر را کند. آن قدر ترسیده بودم که خیس عرق بودم. من که می خواستم هیچکس آمدن و رفتنم را نبیند آن قدر سر و صدا و خرابکاری کرده بودم که همه  عالَم داشتند خبردار می شدند. زدم دنده جلو و یواش ماشین را بیرون آوردم. راه افتادم. چند متری که رفتم نگه داشتم. دلم می خواست گریه کنم. آمدم پایین. هیچکس تا دورها دیده نمی شد. اما می دانستم ماشین بابای من را از  دور می شناسند. به سپر جلو و عقب نگاهی انداختم. چیزی نشده بود. لامصب تیرآهن بود. کیفور سوار شدم و راه افتادم. سر کوچه ماشینی رد شد. سرم را پایین انداختم و زود پیچیدم. بعد به فکر افتادم اگر من او را ندیدم او که من را دیده است. بهتر بود نگاه می کردم اما دیگر رفته بود. ماشین را کنار درِ گاراژ نگه داشتم و پایین آمد. رفتم توی خانه. بی بی بیدار شده بود. سلام کردم. محسن و رضا از پنجره آمدن منو دیده بودند و به خاطر این که بی بی نبیندشان پشت در بودند. بی بی که رفت دستشویی توی حیاط، آمدند بیرون. در را باز کردیم. از ترس داشتیم می مردیم. رضا شیطنت کرد. در دستشویی را از بیرون قفل کرد. ماشین را که تو بردیم. خیس عرق بودیم. ماشین پر از گِل شده بود. در گاراژ را بسته بودیم و داشتیم گِل ها را تمیز می کردیم که رضا گفت:
-  درِ دستشویی!
و پرید توی حیاط. وقتی آمد. می خندید. گفتیم چی شده. گفت هیچی بی بی نبود. نمی دونم چه جوری در رو باز کرده بود و رفته بود. موقع بیرون آمدن بود که محسن گفت:
- این لاستیک ها چرا این جوری اند؟
نگاهم که افتاد فهمیدم قضیه لو می رود. لاستیک ها را انگار با سمباده ساییده باشی. نازک شده بودند و تمام خطوط روی آن ها رفته بود. معلوم هم بود که تازه است. دیگر نمی شد کاری کرد. در را بستیم و رفتیم. تا فردایش هزار بار مردم و زنده شدم. آخر فقط  چهارده سال داشتم.
+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 6:10 توسط راد |

 

   پسرک گفت: «آقا من قبول ندارم. کل دنیا حساب نیس. این جوری قایم‌باشک سخت میشه‌ها! اصلن اگه پیدات نکنم چی؟» دخترک جواب داد: «عوضش می‌دونیم که به اندازه‌‌ی کل دنیا با هم بازی کردیم.»

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 17:59 توسط مسافر سكوت |


زن بر لبه­ی در نشسته و سبزی پاک می­کند. بی­خیال و آسوده است. هیچ کس گمان نمی­کند کار او باشد. از همان اول بد شد. همان وقت که نگاه اول صاصب­خانه را پذیرفت، دانست که روز خوش نخواهد دید. گاهی که تنها می­شود تنها قطره­ی اشکی ناخودآگاه سرازیر می­شود که زود آن را پاک می­کند. می­خواهد به خودش بقبولاند که چیزی نشده است. حتی سر قبرش رفت و گریست.
    وقتی مرد صاحب­خانه آمد پایین، زن دانست که کارش ساخته است. وقتی آن طور مرد غریبه­ای به خودش جرأت بدهد که در را باز کند و داخل بیاید، زن باید بداند که کار از کار گذشته است. جیغی کشید و به طرف اتاق دوید؛ اما نتوانست در را ببندد. در به زور باز شد و زن با ضربه­ای نقش زمین شد و شد.
     یک هفته توی این فکر بود که به شوهرش بگوید یا نه. درگیری ذهنی مریضش کرد و یک هفته در بستر افتاده بود و کابوس می­دید. شوهر بیچاره گمان می­کرد از دوری خانواده­ است. دیر می­رفت و زود برمی­گشت تا پرستار این عروس جوان باشد. بعد که از بستر برخاست به این نتیجه رسیده بود که گفتنی نیست. چند ماه فکر و ذکرش این بود که چه کند. نمی­شود که وانمود کرد هیچ نشده است. تازگی­ها هم مردک بیشتر خودش را نشان می­داد و تنش را می­لرزاند که نکند دوباره... چند ماهی همه درها را قفل می­کرد و تا راه داشت توی ساختمان با مردک تنها نبود و به بهانه­ای بیرون می­زد. وقتی تصمیمش را گرفت، توی آینه نگاه کرد. هیچ تردیدی در چشم­های آن زن درون آینه ندید.
    از یک هفته قبل به سیمین گفته بود که این هفته چهارشنبه با جاری­اش می­خواهد برود سینما و اخراجی­های دو را ببیند. سیمین روزهای زوج هفته عصرها ساعت پنج تا هشت می­رفت دیالیز. دخترشان چهارشنبه­ و پنج­شنبه­ها بعد از مغرب به خانه می­آمد و پسرشان هم آن روز رفته بود ورزشگاه. چند ماه بود که تمام آمار خانه­ی آن­ها را داشت. این ماه عصرها شوهر خودش اضافه­کاری می­ماند. پس عصر چهارشنبه این هفته مردک توی خانه تنها می­ماند. فکر همه جایش را کرده بود. حدود ساعت پنج، لباس­های بیرونش را پوشیده بود و آماده بود. می­دانست که سیمین هم آماده است و منتظر تاکسی است. صدایش زد که:
-        سیمین جون! قربونت به آقاتون بگو یه نگاهی به این دودکش آب­گرم­کن بندازه! به نظرم گرفته.
چند دقیقه بعد سیمین با مردک آمدند پایین. مردک نگاهش را کنترل می­کرد تا زنش نفهمد. نگاهی به لوله­ی دودکش انداخت. دست کرد و چیزی را پایین کشید. یک کبوتر توی لوله گیر کرده بود. لوله باز شد و سر و صورت مردک سیاه شد. دو زن کمی خندیدند. زن جلوی سیمین در خانه­اش را قفل کرد و با سیمین و مردک بالا رفت و از خانه بیرون زد. از پشت سرش صدای سیمین را ­شنید که سر شوهرش داد می­زد:
-        اون­جوری راه نیفتی تو خونه! برو دوش بگیر لباساتو عوض کن!
 تاکسی را دید که جلوی خانه ایستاد. سرکوچه کمی این پا و آن پا کرد تا سیمین سوار بر تاکسی بشود و برود. بعد به خانه برگشت. صدای لوله­های آب می­آمد. برای این که مطمئن شود رفت توی آشپزخانه خودشان و بخار آب را از پنجره­ی کوچک حمام آنان دید و صدای شرشر آب را شنید. رفت روی صندلی ایستاد. سیم را از کیفش بیرون آورد. از پیش اندازه گرفته بود. نیم متر از سیم را لخت کرده بود. سیم را از پنجره توی حمام آنان انداخت. با شتاب دو شاخه را به پریز زد و دادهای مرد را شنید. چند دقیقه بعد سیم را کشید. آرام آینه­ای را که درست کرده بود درآورد و سر چوب دسته­ی زمین شوی گذاشت و بالا برد. از توی پنجره مرد را دید که لخت کف حمام افتاده است و خِرخِر می­کند. دوباره سیم را انداخت و به برق زد. مرد خلاص شد. رفت بالا توی هال و در خانه­ی آنان را آرام باز کرد. پشت در حمام ایستاد و به در زد. صدایی نمی­آمد. آرام در را باز کرد. مرد مرده بود. لامپ حمام را شکست و رفت.
    توی مراسم بیشتر از همه گریه کرد. زن­ها با تعجب نگاهش می­کردند. می­دانستند غریب است و گمان می­کردند این را بهانه کرده تا دلی سبک کند. عصر بود. نشسته بود لبه­ی در و سبزی پاک می­کرد. یکی از پیرزن­های محله از کنارش رد شد. برگشت و به او گفت:
-        رو پایین در نشین دخترم. به تهمت گرفتار می­شی!
بلند شد و کناری نشست.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:39 توسط راد |

سالی که بر من و تو گذشت
فقط سیصد و شصت و پنج روز
نبود
جمعه­ها را
باید
دو روز حساب کرد.
                          احمدرضا احمدی.

تمام فروردین به فکر کردن به یک خانواده­ی عراقی گذشت. یک فیلم­نامه بلند که به عنوان اولین کار جدی می­خواستم انجام بدهم. این قدر لفتش دادم که امسال چهار یا پنج فیلم با این موضوع از تلویزیون پخش شد!
  هنوز مزه­ی آمدن اردیبهشت را نچشیده بودم که روز دوم آن بهترین دوستم رفت. محمدرضا اسدی که مثل برادر بزرگ­تر برایم مهربان بود، در آزادراه تهران ـ قم به رحمت خدا رفت.
اردیبهشت بر همه کس خوب و خرّم است
اردی­بهشت ماست که اردی­جهنم است.
   بعد از سال­ها یک دلِ سیر، گریه کردم. دیگر هم حوصله ندارم بقیه ماه­ها را بنویسم. فقط در شهریورماه یک اتفاق شخصی برای من افتاد که برای خودم مهم بود.
   امسال چهارسال است که حلقه سه­شنبه تشکیل شده است. دو سال است که دیگر جلسه­ی هفتگی نداریم. هر چه به بچه­ها گفتم که بیایید یک مجلس ختم بگیریم و رسماً تمامش کنیم کسی جدی نگرفت. راستش همه عادت کرده­ایم دعوتمان کنند.
   بچه­ی یکی از بچه­ها مرده به دنیا آمد. سوین عضو وبلاگ ما شد. جزیره ارشد قبول شد. کریم دوغی پدر شد. من موبایل خریدم. سیما مادر شد. مستفا زن گرفت. جلسه­ی پایان­نامه دکتر ارنست برگزار شد و چند پدیده­ی دیگر که شاید مهم نباشند یا من یادم نیاید. امسال هم گذشت و ما داریم هر سال کوچک­تر می­شویم. خواسته­هامان محدودتر و دلمان سخت­تر. این­قدر که دوری از هم را تاب می­آوریم.
    بگذریم. یک چیزی نوشته­ام. بخوانید و نظر بدهید!

 

نگاه کرد. چيزي نديد. باد، برخاسته بود و گردوغبار جلوي ديد را مي­گرفت. ديگر داشت  غروب مي­شد و تاريک­شدن هوا دلش را بيشتر آشوب مي­کرد. گفته بود "زود برمي­گردم" اما ترس، زمان را کش مي­دهد و دردآور مي­کند. نور خورشيد به طلايي مي­رفت و از پشت سر کم­رمق می­شد. درختانِ بلند، خم شده بودند و برگ­هاشان یکی­یکی به زمین می­ریخت. خورشيد پشت کوه­هاي روبه­رو بود و پايين رفتنش ديده نمي­شد؛ اما مي­شد ديد که از پشت سر، سياهي بالا مي­آيد. تلفن همراه، توی دست دختر عرق کرده بود. پیوسته شماره­ می­گرفت؛ اما در آن گودالی، هیچ مرکز پیامی خط نمی­داد. از آن جا هم جایی دیده نمی­شد. سردش بود و ديگر داشت تعجب مي­کرد که این اتفاق دارد می­افتد. انگار دلداري­هايش تمام شده بود و محض احتياط هم بايد کاري مي­کرد که اگر تنها ماند، به کارش بيايد.
   به آتش نزديک شد. کمي شاخه انداخت و از خاموش شدن نجاتش داد. شاخه­ها بلند و بزرگ بود و تازه فهميد که بايد شاخه­ها را تکه­تکه کند و برگ­هاي سبز را نسوزاند که دود مي­کند و در چشمش مي­رود. خودش را به آتش چسباند. سرفه­اش گرفت و چشمش سوخت. جايش را عوض کرد تا باد از پشت سرش بيايد و دودش را ببرد. دیگر بی­حرکت نشسته بود و به اطراف هم چشم نمی­گرداند؛ چون چیزی دیده نمی­شد و رقص سایه­ها بیشتر خیالاتی­اش می­کرد. حتی جرأت نکرد صدایش را بلند کند و داد بزند. همه چیز از فکرش گذشت؛ شاید مرده باشد، شاید گیر افتاده باشد، گرفته باشندش یا خودش ول کرده و به هر علّتی نخواسته دیگر او را ببیند؛ حتی این­که شاید بیمارگونه همین اطراف باشد و از میان تیرگی جنگل او را می­پاید. از نیمه شب که گذشت، به خودش آمد. برای خودش چوب­دستی درست کرد و آتش را بزرگ کرد و اطرافش را از خاشاک خالی کرد تا به جنگل نگیرد. فک­ها را بر هم فشرد. فکرش را تعطیل کرد تا بتواند به راحتی دقایق را بگذراند. می­دانست که فقط باید زمان بگذرد و هوا روشن شود. حالا، کاری از او ساخته نیست. همه­ی احتمالات را بست. سرش را تکان می داد انگاری بخواهد افکار شوم را بیرون بریزد. اول ناخودآگاه چند بار دماغش را بالا کشید بعد آرام شانه­هایش تکان خورد و بعد صدایش همه جا را پر کرد. دستش را بالا آورد تا صورتش را خشک کند؛ اما بعد پایین آورد. قطرات اشک بالاتر از زانویش می­چکید و آتش را بازتاب می­داد. گریه­ای بی پروا با آستین­هایی خشک را فهمید و تجربه کرد. اصلاً مهم نبود که شاید او ببیند، شاید بخندد یا هر شاید دیگری. او توانسته بود این جا تنهایی بماند و حالا فرصتی یافته بود تا دلش را خالی کند. بی­آن­که مجبور باشد نگران نگاه­های دیگران باشد یا به دیوارهای بلند و سرد و ساکت خیره شود. آتش، داغش را تازه کرده بود و اطرافش بزرگ و وسیع بود؛ گرچه او نمی دید.
   خودش هم تعجب کرد. چرتش گرفته بود! یعنی این همه شجاع شده بود که ترس را فراموش کند یا غریزه­ی خواب این قدر قوی است؟  اولین پرتوهای فجر کاذب را دید؛ نورهای پراکنده­ای که خورشید قبل از بالا آمدن، از شکاف کوه­ها به آسمان می­پاشد. بعد هم فجر صادق که خط روشنِ افق و نور آفتاب در یک خط منظم است. روشنی لحظه به لحظه بالاتر می­آمد. برای اولین بار، فجر صادق و کاذب را دید؛ همان چیزی که سال­ها خوانده بود، اما ندیده بود. باورش نمی­شد به همین زودی آفتاب طلوع می­کند.
  آسمان به­سرعت روشن می­شد. برگ­ها را کناری زد. حدود قبله را از روی طلوع فهمیده بود؛ اما حداقل و حداکثر را گرفت و به دو طرف نماز خواند؛ جبرانی باشد برای آن­چه از او در روزهای خواب­آلودگی از دست رفته بود. خمیازه­ای کشید. دست­هایش را باز کرد و داد کشید:
- سلام صبح!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 15:18 توسط راد |

 

گذشت. نگاهي به پشت سرش انداخت كه چيزي جز جاي پاهايي محو شونده در برف نبود. بوران، برف را روي برف مي­ريخت و جاي پايي باقي نمي‌ماند. شقيقه‌اش تير مي‌كشيد و پره‌هاي بيني‌اش مي‌سوخت. سوز سرما انگار لاغرش كرده بود. مدام عينكش را تميز مي‌كرد تا بهتر ببيند. آن‌قدر سرد بود كه مشكل بخاركردن شيشه‌ي عينك نداشته باشد. به ماشين كه رسيد در را باز كرد و نشست. كسي توي ماشين نبود. ماشين گرم و آماده حركت بود. كمي كه گرم شد دور و بر را نگاه كرد و از دور سايه‌اي را ديد كه نزديك مي‌شود. خودش را آماده‌ي جواب دادن كرد. دختر نشست و هنوز جاگير نشده بود كه ماتش برد. انگار از سرما لرزيده باشد، ترسيد و زبانش قفل شد. مرد جوان گفت:
-         سلام خانوم!
دختر هنوز مانده بود چه كند. مرد ادامه داد:
-         من اين‌جا گم شدم اگه مي‌شه تا پليس‌راه منو ببريد!
دختر حواسش از خودش پرت شد و با همان برف‌هايي كه روي روسري سبز روشن و شال قهوه‌اي و پالتوي سياه پر از پرزش جمع شده بود، حركت كرد. هيچ حرف نمي‌زدند. كنار پليس‌راه متوجه شدند كه راه بسته است. انبوه ماشين‌ها ايستاده بودند و يك زمين‌صاف‌كن (گريدر) جاده را بسته بود و سربازي جوان با لباسي كه شب‌رنگ‌هاي خوشگلي داشت تابلوي "ايست" را بالا گرفته بود و ماشين‌ها را به كنار جاده راهنمايي مي‌كرد. مرد جوان گفت:
-         چه خبره!
پريد پايين و توي برف گم شد. چند لحظه بعد با يك فلاسك چاي برگشت و گفت:
-         جاده بسته شده. فكر كنم تا عصر باز شه. اين پيشت باشه برمي‌گردم.
وقتي نگاه‌ مات دختر را ديد گفت:
-         من سرباز همين‌ جام. اومده بودم برا بچه‌ها سيگار بگيرم ماشين روستا منو جا گذاشت.
 وقتي مرد جوان آمد تا فلاسك را ببرد، دختر او را نشناخت. سربازي بلند قد با لباس‌هاي گشاد زمستاني نظامي با شب‌رنگ‌هاي قرمز و فسفري كه لباس،‌ برازنده‌اش بود. لبخندي زد و گفت:
-         من بايد برم كمك بچه‌ها. به جناب ستوان گفتم هواتو داشته باشه. خداحافظ.
صداي انفجار تا به آن پاسگاه برسد آن‌قدر آرام شده بود كه فقط دو نفر فهميدند. يكي سربازي كه تمام سر و شانه‌هايش را برف گرفته بود و تابلوي "ايست" را دست به دست مي‌كرد و يكي هم راننده تريلري كه رفته بود پشت ساختمان خودش را راحت كند و طاقت صف طولاني دستشويي را نداشت. راننده همان‌طور كه به طرف مردم مي‌آمد گاهي به صورت‌ها و گاهي به پشت‌ سرش نگاه مي‌كرد تا ببيند كه فقط فكر كرده چيزي شنيده يا صدايي بوده و ديگران هم شنيده‌اند. سرباز جوان داخل ساختمان پليس راه رفت و چند لحظه بعد سراسيمه برگشت. تمام ماشين‌ها را از جاده دور كرد. انگاري قرار است جاده خالي باشد. وقتي سربازها از درون پاسگاه با تفنگ‌هاي آماده بيرون آمدند همه فهميدند كه اتفاقي در حال وقوع است. ستوان بيرون آمد و به سربازها اشاره كرد و آنان هم به سراغ مردم آمدند و با آرامش آنان را به درون ساختمان پاسگاه بردند. سقف پاسگاه پر از سرباز شده بود. دختر گوشه‌اي نشسته بود و به نفرين‌هاي زني گوش مي‌كرد كه در چند جمله در حال شرح تمام زندگي‌اش بود:
-         الهي كفن‌پيچ بشين! چي مي‌خواهين از جون مردم؟ من با دو تا بچه مريض كه باباشون اون طرف مملكت تو عسلويه سر كاره دارم مي‌رم واسه عيد خونه خواهرم باشم...
پسر نوجواني دوان‌دوان وارد راه‌رو شد و گفت:
-         جنازه آوردن.
ترس توي مردم افتاد. كامل‌مردي بلند شد و خواباند توي گوش پسر:
-         به تو چه؟ برو گم شو!
و او را هل داد طرف بيرون و خودش هم با او رفت. دختر ایستاد و از پنجره بیرون را نگاه کرد. همان سربازی را که رسانده بود روی برانکارد می آوردند. دختر با ناراحتی نشست. مرد که برگشت گوشه‌اي نشست و حرف نزد. لحظه‌اي بعد سربازي سراسيمه سرش را توي راهرو آورد و گفت:
-         كسي پرستار يا دكتر داريم؟ كسي بلده زخم رو باندپيچي كنه؟
دختر ایستاد. سرباز آن‌قدر مکث کرد تا مطمئن شود كه دختر طرف او مي‌آيد بعد رفت تا دختر دنبالش بيايد.
   عين شير آب، خون از شكمش بيرون مي‌زد. پيراهن مردانه‌اي را مچاله كرده بودند و روي زخم فشار مي‌داند اما باز هم از كنارش خون بيرون مي‌زد. رنگش زرد شده بود؛ اما هنوز به‌هوش بود. دختر نشست. بدون اين كه چيزي بگويد يا در صورتش تغييري ايجاد شود نگاهي انداخت. بعد ايستاد و مانتواش را درآورد، تا كرد و گوشه‌اي گذاشت. نگاهي به اطراف انداخت. هفت سرباز و يك ستوان و دو مرد غريبه او را نگاه مي‌كردند كه با بلوز كاموايي و شلوار جين ايستاده بود. روسري‌اش را به پشت سرش گره زد و گفت:
-         يه لباس سربازي برام بيارين! اضافي‌ها هم برن بيرون!
ستوان به خودش آمد و سربازي را دنبال لباس فرستاد و بقيه را بيرون كرد. دختر لباس سربازي را پوشيد. ستوان تنها ايستاده بود و نگاه مي‌كرد. يك سرباز را كنار در نگه داشته بود تا نيازمندي‌ها را به او دستور بدهد. دختر، لباس سرباز را پاره كرد، زخمش را بست و بدن بي‌هوشش را توي پتويي پيچيد. وقتي بلند شد، جلوي لباس سربازي كه تنش كرده بود، مثل قصاب‌ها خون‌چكان بود. خواست برود بيرون كه ستوان جلويش را گرفت:
-         تشريف داشته باشين! مي‌گم آب بيارن!
 تا عصر طول كشيد كه راه باز شود. دختر با ولع كنسرو لوبيا را مي‌خورد. چرخ‌بال تازه بلند شده بود و چند امدادگر به مردم كمك مي‌كردند كه سوار ماشين‌هاشان بشوند و راه بيفتند تا به شب برنخورند. معلوم نبود كه راه تا آخر شب باز بماند و دوباره بهمن نيايد. دختر كه توي ماشينش نشست، سربازي جلوي ماشين ايستاد و مردي لباس‌شخصي هم در را باز كرد و نشست. مرد گفت:
-         گروهبان رضايي بي‌خود نمي‌گفت "خوشگل"
دست كرد توي جيبش. دختر مضطرب شد و دستش را به طرف كيفش برد. مرد كارتي را جلوي صورت دختر گرفت. دست دختر را توي هوا نگه داشت و گفت:
-         جنجال نكني بهتره برا خودت.
دختر كه در را باز كرد تا پياده شود، زني چادري از پشت، ماسكي را جلوي دماغ دختر گرفت و نگه داشت. دختر زور مي‌زد كه رها شود اما آسمان تيره مي‌شد تا وقتي كه ديگر چيزي نديد. وقتي چشم‌هايش را باز كرد با لباس بيمارستان خودش را توي اتاقي ديد. فقط دو تكه لباس پلاستيكي گشاد تنش بود. احساس برهنگي داشت و سردش بود. زني وارد شد و با اشاره به گوشه اتاق گفت:
-         تنها نيستي.
دختر  دوربين كوچكي را گوشه‌ي سقف ديد و حرصش گرفت. عصر كه برايش لباس آوردند، كفشش را طرف دوربين پرت كرد و برايشان شكلك درآورد. راه زيادي نرفتند. يك آسانسور و چند راهرو و اتاقي تميز و خالي كه همان سرباز جوان روي صندلي نشسته بود. سرباز بلند شد، صندلي تعارف كرد و نزديك دختر نشست. زني كه دختر را آورده بود، رفت. تنها كه شدند، سرباز گفت:
-         جدا از بقيه بحث‌ها، من يه تشكر به شما بدهكارم؛ البته دو تا. يكي هم به خاطر اين كه منو رسوندين.
 دختر، نگاهي به سرباز انداخت و گفت:
-         تو رو برا چي آوردن اين‌جا؟
-         من شاهدم.
دختر صورتش را در هم كشيد. سرباز گفت:
-         وقتي تو ماشينت نشسته بودم...
از دختر فاصله گرفت. گوشه‌ي اتاق ايستاد و ادامه داد:
-         همه‌ي مردم اون منطقه مي‌دونن نبايد به اون ساختمون نزديك بشن. اصلاً من همين حالاش هم نمي‌دونم اون‌جا چه خبره. هميشه ديوارهاي بلند و ورودي كوچيكش تو فكرم بود. وقتي گفتن كه راه اون‌جا بسته شده و يه بسته رو بايد پياده براشون ببرم. كلي كيف كردم. گفتم الان مي‌رم تو و حداقل حياطش رو مي‌بينم. نامردا تو اون برف از پنجره دست بيرون آورند و بسته رو گرفتن و گفتن"خوش اومدي" داشتم برمي‌گشتم كه ماشين شما رو ديدم. وقتي تو بيمارستان ازم پرسيدن به كي مشكوكي منم جريان رو گفتم اونا هم فكر كردن شما اومدي منو برگردوني و ازم حرف...
در باز شد و مرد جاافتاده‌اي وارد شد و گوشه‌اي نشست. سرباز، ساكت ايستاده بود. مرد تازه‌وارد گفت:
-         مي‌فرمودين.
سرباز جا خورد. دختر به گوشه‌ي سقف اتاق اشاره كرد و سرباز، دوربين را ديد. مرد تازه‌وارد گفت:
-         بذار بقيه‌اش رو خودش بگه!
دختر سرش را بالا آورد و گفت:
-         به خدا من نمي‌دونستم كه اون‌جا اصلاً چيزي هست.
مرد تازه وارد گفت:
-         مي‌دونم. برا همين هم رفتي وسايل رو اون‌جا انداختي.
مرد خيلي صميمي پرسيد:
-         تو كه خودت بمب رو گذاشته بودي زير اون ماشين چپ شده تا بهمن بیاد و جاده بسته بشه چرا اين بنده خدا رو پانسمان كردي؟
چشم‌هاي سرباز از چشم‌خانه بيرون زده بود و انگار اولين بار است كه عجيب‌ترين شيء عالم را مي‌بيند، زل زده بود به دختر. دختر گفت:
-         به شما مربوط نيست.

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 8:54 توسط راد |

 منا گفت : به نظر من خدا چاق و قد کوتاهه .

آرمان گفت : نخیرم . به نظر من لاغرو درازه .

ایمان گفت : ریش و موهای بلند سفیدی داره .

 تینا گفت : نه کچله و ریش نداره .

هانیه گفت : سفیده .

سمیرا گفت : شاید سیاه پوست باشه .

 متین گفت : دختره  .

 رز گفت : پسره .

من خندیدم و عکسی رو که خدا از خودش گرفته بود و  برام فرستاده بود ، به هیچ کدومشون نشون ندادم .

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 16:30 توسط وارنو |

 

   یکی بود و یکی نبود. در روزگار قدیم دو بوقلمون زندگی می‌کردند؛ یکی از آن‌ها جوان بود و دیگری پیر. بوقلمون سال‌خورده دیر پاییده بود و گل سر سبد بود و بوقلمون جوان می‌خواست که جانشین او شود.

   بوقلمون جوان به دوستانش گفت: «یکی از این روزها دخلش رو می‌آرم.» و چون دوستانش را به دانه‌هایی که به غنیمت برده بود مهمان کرده بود، همه گفتند: «البته که می‌تونی.»

   بعد دوستان آن چه بوقلمون جوان گفته بود برای بوقلمون پیر نقل کردند و بوقلمون پیر در حالی که برای رفقا دانه می‌آورد گفت: «سنگدونش رو بیرون می‌کشم.» و همه گفتند: «البته که می‌تونی.»

   یک روز که بوقلمون پیر مشغول تعریف دلاوری‌های جنگیش بود، بوقلمون جوان سر رسید و گفت: «هم چی بزنم تو دهنت که فضله‌دونت تو چینه‌دونت بره.» و بوقلمون پیر گفت: «اروای ننه‌ات!» بعد بوقلمون‌ها مدتی دایره‌وار دور یکدیگر گشتند؛ می‌خواستند میدانی باز کنند. در همین زمان زارع که مالک بوقلمون‌ها بود، بوقلمون جوان را بلند کرد با خودش برد و او را سر برید.

   نتیجه‌ی اخلاقی: به ظن قوی شکم این بوقلمون جوان را با شاه‌بلوط پر می‌کنند و می‌پزند.

 

داستان از جیمز تربر

ترجمه‌ی مهشید امیرشاهی

 

---------------------

   پس‌نوشت:

   ۱. اولن که گر چه امروزه برخلاف گذشته‌های دور که مخالفت مخصوصن با جمله‌ی مزخرف بود یا خیلی مزخرف بود و جدیدن حالم به هم خورد، مد شده است؛ اما در هر صورت بهتر از آن گذشته‌های دور است که همه الکی می‌گفتند خیلی با حال بود به ما هم سر بزنید یا...

   ۲. دومن این داستان با بوقلمونیسم یا خیانت دوستان بوقلمون جوان، ابتدا ذهن را به جهتی منحرف می‌کنه و درست در جایی که درگیری پیش می‌آد و داستان باید به اوج برسه، زارع ناخوانده می‌پره وسط ماجرا و. نتیجه‌ی اخلاقی این که: حادثه هیچ وقت خبر نمی‌کنه.

   ۳. اصلن چرا ۳.

   سومن گر چه شاید به نظر برخی، مهشید امیرشاهی در داستان‌نویسی یا ترجمه ضعیف باشد، اما این ترجمه انصافن خوب بود. بهتر از ترجمه‌های دیگر بود.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 10:45 توسط |

هوا گرم بود. آفتاب ناجوانمردانه اکسیژن را بالا می­کشید. همه چیز دورو بر لَه لَه می­زد. حتی گیاه­ها هم سر به زیر انداخته بودند و سبزی­شان پیدا نبود. عرق، سوزناک شده بود و ایستادن خطرناک. پسر جوان می­دانست که به محض ایستادن، جابه جایی هوا، که بر اثر راه رفتن در اطراف بدن ایجاد شده، از بین می­رود و آن وقت به دقیقه­ای گرما زده می­شود. درنگ جایز نبود. فکر کردن هم. لحظه­ای اختلال در راه رفتن، او را کندتر می­کرد و آن وقت دوباره توانِ سرعت گرفتن معلوم نبود و آن وقت می­ماند و تنهاییِ ساعت دو بعد از ظهر در یک زمین کشاورزی خارج شهر در تابستان شهریورِ خوزستان.

    باید آن وقت که مثل دیوانه­ها هوس کرد از بیراهه به ایستگاه قطار بیاید، فکرش را می­کرد نه حالا که نه راه پس دارد نه پیش رو چیزی دیده می­شود. به سختی نفس می­کشید و ساک را می­کشید دنبالش و به ضربه­های آن به پایش اعتنا نمی­کرد. فقط به تصویر موج­دار روبه رو نگاه می­کرد که به نظرش هر لحظه دورتر می­شد. حتی به تکان­هایی که بر اثر افتادن در شیارهای آبیاری می­خورد یا سوزش پوست صورت که می­دانست ماه­ها رنگ صورتش سبزه می­ماند، توجهی نداشت. فقط باید می­رسید. این مسافرت شاید تلخ­ترین مسافرت عمرش می­شد.

  ساک را انداخت کنار دیوار ایستگاه و پیروزمندانه راه می­رفت. رسیده بود. تا ایستاد، شعله را از کف پایش حس کرد. کفشش گُر گرفت و گرما بالا آمد. داشت بالا می­آورد. در آخرین لحظه فکرش به کار افتاد: داری گرما زده می شوی. هوا اطراف بدن جریان ندارد تا عرق را تبخیر کند و گرمای بدن تخلیه شود و گردش خون هم آرام شده و بدن دارد می­سوزد. با تمام توان خودش را به جایگاه سیمانی رساند و شیر آب را بازکرد و هر چه توانست آب بر سر و صورتش زد. فایده نداشت. باید راه برود. با صورت خیس دوید تا با تبخیر آب­ها کمی صورتش خنک شود.

    دختر از توی ماشین یک آبمیوه آورد و دراز کرد طرف او. اشاره کرد که جلوتر بیا. وقتی رسید، دختر دستش را عقب کشید و گفت:

-         پاهاتو بشور!

به شیر آب کوتاهی اشاره کرد که پشت ایستگاه برای آبیاری باغچه گذاشته بودند. پسر روی بلوک سیمانی نشست و پاهایش را شست.

-         تا زیر زانو!

خجالت کشید پای پر مویش را برهنه کند. دختر آبمیوه را گذاشت و رفت طرف ایستگاه قطار. آب که روی پاها آمد انگاری گرما را از سوراخ­های پوست بیرون می­کشید. می­سوخت اما لذت داشت. تازه توانست نفسی به آرامی بکشد و آبمیوه خنک که سطح بیرونی­اش عرق کرده بود، سرما را تا درون بدن او رساند.

     قطار که راه افتاد، توی کابین­ها سرک کشید؛ اما پیدایش نکرد. ساک را درون کابین خودش گذاشت و برای بادخوردن به کنار پنجره راهرو آمد. ماشین­ها از جاده­ی کنار ریل می آمدند و می­رفتند. نگاهش به ماشینی خورد که موازی قطار حرکت می­کرد. تا دختر را دید که برای او دست تکان می داد، مسیر ریل و جاده جدا شد و از هم دور شدند. هوا گرم شد.

+ نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 8:20 توسط راد |


نشست توی ماشین و نگاهی به جلو انداخت. خیابان تمیز بود. آسفالت سیاه و سرد بود و آفتاب کم رنگ پاییزی دیوارها را طلایی رنگ کرده بود. سرما به عده کمی اجازه داده بود اول صبحی از خانه بیرون بیایند. یادش آمد که خودش هم سنگین است و در انبوهی از لباس  سختش است که جا به جا شود. فکر می کرد وقتی برسد هنوز کسی نیامده و او الکی مثل بچه ها اول صبحی راه افتاده و حالا باید منتظر بماند تا بقیه برسند. هی به ساعت نگاه کرد به این امید که زودتر بگذرد و امید بیشتری به آمدن بقیه و تنها نبودن باشد. وقتی پیاده شد آفتاب از نصفه دیوار پایین تر آمده بود. کمی که پشت به آفتاب قدم زد، گرمش شد. تکانی به شانه هاش داد و ذوق کرد. جلوی در کسی نبود. این قدر خوشحال بود که نخواهد از درست درآمدن حدسش برای تنها بودن غصه بخورد و حال خودش را خراب کند. شانه ای بالا انداخت و کمی پا به پا کرد. بعد کلید انداخت و در را باز کرد و داخل شد. چند پله که بالا رفت برگشت و در را بست. دلش می خواست بداند پس از او اولین نفر چه کسی می آید. نمی خواست غافلگیر شود. با خیال راحت لباس عوض کرد و چای گذاشت. تلویزیون را روشن کرد و صدای همه جا را پر کرد. پرده کرکره را کنار کشید. نور پاشید توی آزمایشگاه و همه جا گرم شد.
+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 6:39 توسط راد |

 
به نام خدا
چند وقته كه خاله زهرا درسش تمام شده و مادر بزرگ مي‌خواد براش آستين بالا بزنه، علي‌ضامن بلند مي‌خنده: «مادرجون برا پسرا آستين بالا مي‌زنن. واسه دخترا بايد بشيني تا صبح دولتت بدمد» و بعد بلند با دايي‌جواد مي‌خندند. خاله زهرا دمپايي به طرف دايي‌جواد مي‌اندازد. علي‌ضامن ريسه مي‌رود. چشم‌هايش را مي‌بندد و مثل هميشه فقط سيبيل‌هايش تكان مي‌خورد و اصلاً متوجه مادربزرگ و جارويش نمي‌شود. من مي‌دانم خاله‌زهرا رويش نمي‌شود علي‌ضامن را بزند. به قول مادربزرگ: «خوبيت نداره. ميگن دختره دست بزن داره. سليطه‌ست».
   بابا مي‌گفت قراره يكي از همكاراش بياد خواستگاري. خاله‌زهرا از اول هفته مرتب به من ميگه آقاي كريمي و يه چيزايي ميگه كه من ازش سر در نمي‌يارم مثل تفاهم و احترام متقابل و من بايد درسم رو ادامه بدم و خواهش مي‌كنم و اون كه جاي خودش رو داره و... .  من ربط اين حرفا رو نمي‌فهمم. مادر بزرگ خيلي عصباني است: «درس تو سرت بخوره. هي درس‌درس كردي كه هم‌سن من شدي. خاك تو سر!»
   ميترا دختر كوكب‌خانوم  به خاله‌زهرا گفته بود كه وقتي ميخنده خيلي خوشگل‌تر ميشه. اونم از اول تا آخر خواستگاري خنديد. خواستگارا هم رفتن تو محل هو انداختن كه دختر فلاني روانش چوقه! مادربزرگ رفته پيش زينب‌خاتون برا خاله‌زهرا دعا بنويسه. زن‌عمو دوباره به ديوار تكيه داده تخمه مي‌شكند: «صديقه جون! از مامانت بپرس روانش چوقه يعني چه؟ نه كه از كلمات قديميه، گفتم شايد اون بدونه» طريقه‌ي خنديدنش عوض شده ديگه «هاه هاه» نمي‌كنه، آخه تخمه تو دهنشه. خاله‌زهرا رفته كنج اتاق پستو كز كرده، همون‌جا كه دايي‌جواد يه زماني كز كرده بود. بابا ميگه «من اين اتاق رو خراب مي‌كنم هر كي تو قوم وخويشاي تو، كار و زندگي نداره مي‌ياد اينجا بست ميشينه».
   زن عمو كه چشم مادربزرگ رو دور ديده، پوست تخمه را فوت مي‌كند وسط قالي: «خب راستي از آقاي كريمي چه خبر؟ بيب معصومه مي‌گفت رفته پشت سرش هم نيگاه نكرده! مردم چه حرفا مي‌زنن! خب شايد كار براش پيش اومده. بالاخره برميگرده پشت سرش رو نيگاه ميكنه هاه هاه هاه» مامان اصلاً حرف براي گفتن ندارد آخه مادر بزرگ مي‌گفت: «ديگه بايد ترشي اين دختره رو بندازم» راست مي‌گفت. همين دختر سوم زينب‌خاتون يه روز خواب‌زده شد اومد وسط كوچه دو تا جيغ زد. الان سي و هشت سالشه!
   دايي‌جواد و علي‌ضامن با پاترول از در اومدن تو. هر دوتاشون شلخته شدن. پاي چشم علي ضامن سياه شده. دايي‌جواد اومد سر حوض دستاش رو بشوره. دايي جواد:
- مرتيكه‌ي عوضي. تك و طايفه‌ي خودش روان چوقن. پدسگ.
علي‌ضامن، دايي‌جواد را هل مي‌دهد تا اونم دستاش رو بشوره:
- ولي تلافي قضيه‌ي شيرين رو هم تو شكمش خالي كرديم ها!
دايي جواد مي خندد:
- خاك تو سرت از رامين كتك خوردي!
علي‌ضامن:
- باز صد رحمت به من، تو كه يه جاييت سياه شده كه نمي‌توني به هيچكي نشون بدي.

هر دو شروع مي كنن به هم آب پاشيدن. مامان توي حياط مي‌رود:
- چه خبرتونه؟ مهمون داريم. بريد گم شيد همون قبرستوني كه تا الان بودين!
دايي‌جواد به مامان آب مي پاشد:
- همون مهمون هميشگي؟
مامان به طرف هر دوشان دمپايي پرت مي كند. خاله زهرا از پنجره‌ي اتاق پستو سرك مي‌كشد. خودم ديدم مي‌خندد نگاهش به نگاه علي ضامن خورد علي‌ضامن بي‌ناموس رو هم ديدم زيرچشمي نگاه مي‌كرد خاله زهرا پرده را كشيد...            ادامه دارد.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 17:48 توسط کریم دوغی |


مرد کنار جاده ایستاده بود. نگاهش به پشت سرش بود که زن و مردی جوان کنار هم نشسته بودند. دوباره نگاهش را به جاده دوخت. هیچ چیزی در آن دیده نمی شد. سطح صیقلی و صاف آن که بر اثر ریزش باران تمیز شده بود، تا دور دست ها خالی بود. کنجکاوی مجبورش کرد باز به زن و مرد نگاه کند. این بار به نظرش یک دختر و پسر جوان آمدند. بیشتر که دقت کرد متوجه شد که آن دو روی یک قبر نشسته اند. کنار جاده نشست. سنگی برداشت و روی زمین خطی کشید. صدایی به گوشش آمد. ایستاد. از دور هیبت چیزی را روی جاده تشخیص داد. باز که به پشت سرش نگاه کرد، پسر را دید که روی قبر خم شده، دستش را تکیه گاهش کرده و از گریه بدنش می لرزد. دختر هم دست روی شانه اش گذاشته و آرام می گرید.
  مرد کنار جاده رفت و دستش را بلند کرد. ماشین نزدیک می شد. کیف پولش را درآورد و نگاهی به عکس پسر و عروسش انداخت. خودش را ملامت می کرد که چرا به مراسم آن ها نرفته است. قصد کرده بود از دلشان در بیارود. بار دیگر نگاهی به پشت سرش انداخت. کسی پشت سرش نبود. صدایی شنید. تا خواست برگردد، ماشین او را زیر گرفته بود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:37 توسط راد |

   اين خانم خيلي وقت است كه همراهش را بر گوش نگه داشته و با سكوتي ممتد به پيش پايش نگاه مي‌كند. كمي بعد از اين كه اتوبوس راه مي‌افتد، گاهي مي‌توان ميله‌ي اتوبوس را رها كرد و روسري را مرتب كرد.
   بعد از خواندن
مطلبي در يك وبلاگ، ديگر زياد خوشحال نيستي كه ماهي چهار ساعت اينترنت مجاني داري.
   ...گوشي رو بردار تا صدات
   دست مي‌كند در جيب كتش و تلفن همراهش را بيرون مي‌آورد: الو...
   تعجب مي‌كني. نكند كسي مي‌شنود تو در دلت چه مي‌خواني. با خودت مي‌زني زير خنده و هنوز مطمئنی که ديگران فقط لبخندت را مي‌بينند.
   البته اگر كسي اين صداي نكره‌ات را مي‌شنيد حتما دست روي شانه‌ات مي‌زد كه آقا لطفا آروم‌تر، گوشم كر شد.
   براي محكم‌كاري هم كه شده ترانه‌ات را عوض مي‌كني.
   بگو بگو كه چه كارت كنم...
   هيچ چي. هيچ چي. خد. خداحافظ. بدون اين كه دكمه‌اي را بزند گوشي را در جيبش مي گذارد.
   به خودت حق مي‌دهي تعجب كني و ترجيح مي‌دهي ساكت بماني.
   پس چرا ساكت شدي؟
   بيشتر تعجب مي‌كني. و البته تو هم مثل بقيه مطمئن مي‌شوي كه در اين مدت سكوت كه همراهش را بر گوش نگه داشته، در حال مكالمه بوده است.
   خيلي‌ها به تو نگاه مي‌كنند. بد نگاه مي‌كنند. شك مي‌كني. كسي مي‌شنود تو در دلت چه مي‌گويي، چه فرياد مي‌زني و چه ساكتي؟؟
   كسي مي‌شنود تو در دلت چه نمي‌گويي؟!

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:9 توسط |

   هنوز شروع به نوشتن نكرده است. دستش زير ميز مشغول ور رفتن با بند لباسش است.
   وقتي مي‌نويسد لرزش دستانش معلوم نمي‌شود. هميشه في‌البداهه شروع مي‌كند به نوشتن و تا تمامش نكند دست‌بردار نيست. من هم هميشه في‌البداهه شروع مي‌كنم به خيره شدن در تصويري كه قاب پنجره در اختيارم مي‌گذارد و تا سكوتم تمام نشود دست‌بردار نيستم.
   هر وقت كه چيزي نمي‌گويد يعني به دنبال پيدا كردن گرهي براي داستانش است. تصوير اين كوچه‌ي بزرگ خلوت كه حتي درخت‌هاش هم بي‌حركت ايستاده‌اند، من را به اين توهم وا مي‌دارد كه تا كنون باد زير پاي عابران، كوچه و برگ‌هاي درختانش را به حركت در مي‌آورد.
   سكوت به من اجازه مي‌دهد تا موسيقي كوبيدن قلم بر كاغذ را با تمام وجودم حس كنم. سر كلاهي در محدوده‌اي كه به آن خيره شده‌ام، ظاهر شده است. پيرمردي خسته و خميده مي‌لنگد. نمي‌توانم بروم و بياورمش بالا. شايد كار داشته باشد و بخواهد برود. شايد به‌اش بربخورد و ناراحت شود. البته من وقتي به چيزي خيره شوم، حركت كردن برايم سخت مي‌شود. در اين مدت حتي كادر نگاهم تكان نخورده است. اين سرما هم كه حوصله‌ي بيرون رفتن را از من مي‌گيرد.
   صداي وسيله‌ي نقليه‌اي به گوش مي‌رسد كه انگار به داخل كوچه مي‌آيد و مي‌خواهد تكليفي را از دوش من بردارد. قلمش را روي ميز پرت مي‌كند و سكوت را بر هم مي‌زند كه «اه!». برمي‌گردم. دستانش مي‌لرزد. گاهي وسط داستان نوشتن شروع مي‌كند به گريه كردن. مي‌گويد دنبال يك حس مي‌گردم. سپس ناگهان وسط گريه، مي‌زند زير خنده. با آن ريزخندهاي هميشگي‌اش كه وقتي مي‌شنوم، نمي‌توانم تحمل كنم و مي‌خواهم در آغوشش بگيرم. مي‌گويد اين حس را دوست دارد و مي‌خواهد در تمام داستان‌هايش جاي مناسب اما متفاوتي براي آن پيدا كند. البته فعلا هنوز مشغول گريه است. برقي كه در قطره‌ي اشكش مي‌درخشد زجرآور است. از وقتي به خانه رسيده، كاپشنش را هم در نياورده است. البته من كه دقيقا سر در نمي‌آورم. به گمانم مي‌گفت مي‌خواهد از يك زنده اما از يك مرده بنويسد كه كاملا واقع‌گرا باشد با كمترين گفتگوي ممكن(!) شما متوجه شديد؟!! در چنين مواقعي ترجيح مي‌دهم بيشتر نپرسم...
   صداي موتور عبور كرد. پرده را دوباره كنار مي‌زنم و با دستانم نگه مي‌دارم. پيرمرد به روي زمين افتاده است. با دستانش روي زمين فشار مي‌آورد تا كمي سرش را بالا بياورد اما دوباره نقش كوچه مي‌شود. چيزي حجم قلبم را اشغال كرده است. تصويرش را در زير پرده‌ي قهوه‌اي پنجره دفن مي‌كنم. گيجم. احساس مي‌كنم انسانيتي در كوچه مرده شده است. ناگهان شروع مي‌كند به خنديدن و از جايش بلند مي‌شود اما چيزي جلوي ايستادنش را مي‌گيرد و پايش مي‌خورد به درب كمد ميز و داد مي‌زند كه «اه!».
   صداي موتور برمي‌گردد و به سمت خارج از كوچه عبور مي‌كند. دوباره پرده را كنار مي‌زنم. شالي بر گردن موتورسوار، دارد با من خداحافظي مي‌كند. موتور در حال خارج شدن از كوچه است و پيرمرد سرش را بر دوش موتورسوار جوان تكيه داده است. بند كاپشنش به دستگيره‌ي كمد ميزش گره خورده است. دوباره اما با هم شروع مي‌كنيم به خنديدن. پيرمرد هم لبخند مي‌زند.
   كلاهي در كوچه افتاده است.

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:51 توسط |

 

   - اينگار يه چيزي مي‌خواي بگي! بگو. راحت باش.
   - براي اين‌كه بيشتر با هم آشنا بشيم، مي‌تونم شماره‌ي تماسي از شما داشته باشم؟
   - صورتت چه سرخ شد؟
   - با اين خنده‌هاي وحشتناك شما، تمام عابرهاي اين‌جا هم چهره‌شون بنفش شد.
   - شرمنده. دست خودم نبود.
   - درخواستم براتون مضحك بود؟
   - نه. سوالت خنده‌دار بود.
   - چرا؟
   - آخه. راستش من بيشتر از اين كه مي‌بيني نيستم تا بيشتر با من آشنا بشي.
   - ببخشيد منو. اماه. انگار اين خنده‌ها براي شما عاديه و تـ...
   - آره. ولي با اين‌كه بد خنديدي، به من نمي‌رسي...
   - ببخشيد، مي‌شه بپرسم چي داريد مي‌نويسيد؟
   - ببخ شيد مي شه بپر سم چي دا ريد مي نوي سيد.
   - منظورتون اينه كه داريد گفتگوي ما رو مي‌نويسيد؟!
   - من ظورم اينه كه صحبت‌هاي مهم نوشتني‌اند، حتي اگه خيلي ساده و بسيط باشند.
   - حتي اگر بي‌ارزش به نظر برسند. نمی‌دونم.
   - مطمئني؟
   - به هر حال منو ببخشيد. يك لحظه احساس كردم بايد از فرصت استفاده كنم و قهقهه‌اي رو به عنوان نشانه‌اي براي اين خاطرات ثبت كنم.
   - آوه. چرا؟
   - چرا چرا؟
   - ...

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 13:31 توسط |

ساعت از دو صبح هم گذشته بود. جرعه­ای آب از لیوان همیشگی اش نوشید و چند جمله از داستانش را تایپ کرد. دوباره لیوانش را در دست گرفت. این لیوان تک لیوان باقیمانده از آن دست لیوان مورد علاقه اش بود. مادر هر بار به بهانه­ای تک تک آنها را می­شکست و هر بار هم  با رضایت اعلام می­کرد که "بهتر! این لیوان­های لامسلمون­هاست. توش از اون چیزهای کوفتی کوفت می­کنن"
   دختر، تک لیوان سالم مانده را از دست مادرش دور کرده بود و در کمد وسايل شخصی خودش نگه می­داشت. هر بار که می­خواست چیزی بنویسد یا بخواند آن لیوان را پر از آب می­کرد و کنار دستش می­گذاشت و هر چند دقیقه یک بار به یاد همان کوفتی­هایی که مادر می­گفت، می­نوشید. آن شب هم به نیمه رسیده بود. خود را مجبور کرده بود این داستان را همان شب تمام کند و طلسم یکساله اش را بشکند. هر جا ذهنش قفل می­کرد، چند جرعه آبی که دیگر خنکی­اش را از دست داده بود بالا مي‌کشید. گرم بود؛ ولی لذت خاصی به او می­داد. حس می­کرد نویسنده بزرگی شده که با چند جرعه آب آن لیوان بهترین داستان­ها را خلق می­کند. هر چند داستان­هایی که در چنان لحظاتی می­نوشت، انصافاً خوانندگان بیشتری داشت. آن شب، خیلی خسته بود. دیگر آبی هم ته لیوانش نمانده بود. آنقدر هم رمق نداشت، برود  لیوان را پر کند. پلکهایش سنگین شده بود. درست متوجه چیزهایی که تایپ می­کرد، نمی شد. خودش را کنار کامپیوتر تکانی داد و سرش را روی میز گذاشت. خوابش برد. چند لحظه بعد دست برد و لیوان را برداشت. خوابش آنقدر عمیق شده بود که حتی متوجه صدای برخورد لیوان با صفحه مانتیتور نشد. لیوان را چنان دست گرفته و به صفحه مانتیور کوبید که گویا در مجلس بزمی به سلامتی نویسنده، جام­ها را بهم می زنند. لبخندی روی لبانش جای گرفت.
همان طور که لیوان را در دستش روی آرنج ایستاده­اش نگه داشته بود،  مفصل میانی دستش را صاف کرد. لیوان با شدت به میز کوبیده شد و به زمین افتاد. خانم نویسنده با بلندی صدای ضربه، از خواب شیرین پرید. بهت­زده خودش را روی صندلی مرتب کرد. به دور و اطرافش نگاهی انداخت تا شاید اشیا در به یادآوری گذشته کمکش کنند. نگاهی به صفحه مانیتور انداخت و به یاد آورد که داستانش هنوز کامل نیست. دست دراز کرد تا لیوانش را بردارد؛ ولی لیوان، سرجایش نبود. دوباره دور و اطراف را برانداز کرد. تکه­های خرد شده لیوان توجه­اش را جلب کرد و داستان دوباره ناتمام رها شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 21:47 توسط هیوا |

پسر جوان کفش هایش را درآورد. دلش نمی آمد پایش را روی ماسه های خیس بگذارد. پایش را که گذاشت، نم تمام جوراب سفید و پشمی اش را گرفت. کفش دیگرش را هم در آورد. نشست تا جوراب هایش را هم درآورد. حالا دیگر شلوارش هم خیس شد. موج تا زیر بدنش می آمد و برمی گشت. وقتی ایستاد نگاهی به پاهای برهنه اش انداخت که به همین زودی از سرما قرمز شده بودند. آرام به طرف دریا قدم برداشت و چند قدمی جلو رفت. ایستاد. انگار که چیزی بجود مدام فکش را تکان می داد. بغض را به زور پنهان کرده بود. به طرف تخته سنگ بزرگی رفت که موج ها را پودر می کرد و به هوا می فرستاد. پر از گلسنگ بود و لیز و لزج. به سختی از آن بالا رفت و رو به دریا نشست. دلش ترکید. بخار اشک های گرم جلوی چشمش را گرفته بود. نمی دانست چه قدر گذشت اما آرام شد. خواست پایین بیاید. شیب آن طرفی  که بالا آمده بود زیاد بود و لیز. به طرف دیگر رفت. توی شکاف سنگ، پارچه سیاهی را دید. پارچه تکانی خورد و از میانه سیاهی صورت زن جوانی پیدا شد. چشم هایش قرمز و صورتش خیس بود. آرام از کنار او گذشت. زن دوباره چادر را روی سرش کشید. پسر جوان سنگ را دور زد و با پاهای خیس، جوراب و کفشش را پوشید. به طرف کافه ای رفت که کنار جاده ساحلی بخار سماور بزرگش آسمان سرد را می شکافت و به طرف ابرهای سیاه می رفت. چای خواست. چای داغ، دلش را که خالی شده بود گرم می کرد. چند کامیون را دید که وارد راه دریا شدند؛ اما میانه راه ایستادند. یکی از راننده ها پیاده شد و سراغ شاگرد قهوه چی آمد و چیزی گفت. شاگرد قهوه چی شانه بالا انداخت و آن ها را به چای دعوت کرد. چهار راننده تازه چای اولشان را تمام کرده بودند که شاگرد قهوه چی اشاره ای به آن ها کرد. پسر جوان هم با آن ها گردن کشید و زن جوانی را دید که از طرف دریا به سمت یک سواری می آمد که وسط راه دریا پارک شده بود و جلوی کامیون ها را گرفته بود. زن چادرش را توی کیفش گذاشت. سوار ماشین شد و به سرعت از میان کامیون دوم و سوم گذشت و به جاده ساحلی پیچید و رفت. پسر چای سومش را که می خورد کامیون چهارمی در حال خالی کردن بار برفش توی دریا بود و سه تای دیگر خالی و سبک برمی گشتند.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 8:24 توسط راد |

   به تازگي متوجه شده‌ام كه مزخرف بودن توصيف‌هايم به خاطر طرز فكر مسخره‌ام است. آخر من راستي راستي با ديدن موهاش به ياد آن سرسره‌هاي بزرگي افتادم كه به‌اشان مي‌گويند آبشار. خودم هم وقتي متوجه شدم چه تصوري دارم مي‌كنم، خنده‌ام گرفت. اما وقتي چشم‌هايش را ديدم كه چنان مبهوت به دور دست زل زده بود، ديگر به خودم جرأت انفجار اين خنده را ندادم. البته به نظر نمي‌رسيد، نه او و نه كس ديگري مرا ببيند.

   دهانش كمي باز مانده بود. احساس كردم او هم مثل من، سردش است، اما براي اين‌كه با برف‌هاي يخ‌زده متفاوت باشد، روي شيشه‌ها ها مي‌كند تا بگويد نفسش از دلي گرم بر‌مي‌آيد. من كلي راه رفته بودم و او هنوز هم پلك نمي‌زد. آخر براي تماشا كردن وجود، كافي است به نقطه‌اي خيره شوي و مهم نيست كدام نقطه و كجا. چشم‌هاش هم مثل خودش بي‌حركت مانده بود. آخر براي برانداز كردن خستگي از اين وجود، نيازي به تكان خوردن نيست.

   من درد مي‌كردم. احساس كردم او هم مثل من، وجودش درد مي‌كند. سرم را انداختم پايين. دستم را بيشتر در جيب فرو كردم. شانه‌هايم را به جلو جمع كردم. و به بدنم اجازه دادم بلرزد، بيشتر بلرزد. از رو به روي پنجره‌اي كه نگاهش پشت آن زنداني شده بود، گذشتم.

   هوا لغزنده بود. احساس كردم مي‌تواند دركم كند، حتي با يك نگاه در نگاه شدن. اما عابر بودم و توان برگشتن و نگاه كردن به نگاهش نداشتم.

   ناگهان صدايي شنيدم كه مجبور شدم بي‌اختيار برگردم و نگاهش را دريابم. پنجره باز شده بود. دو دخترك خندان، مرا به يكديگر نشان مي‌دادند و گويي مسخره‌ام مي‌كردند. يكيشان او را در دست گرفته بود و تكان مي‌داد. آخر عروسك به اين بزرگي و طبيعي را از كجا پيدا كرده بودند! هنوز نفهميدم كه چطور مطمئن بودند من در نگاه آن عروسك غرق شده بودم. اما همان لحظه كه برگشتم، فهميدم كه در این وسعت وجود، احساس من چه مترسكي است!!؟

   پنجره که باز شد دیگر بخاری بر شیشه‌ها نمانده بود.

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 11:11 توسط |

 

«پس چي بود؟» همه‌اش شايد به دقيقه نرسيده بود كه چند بار اين سوال را...

بهتر است بگويم چندين بار تا بداني چقدر خيلي! نمي‌دانم چرا گاهي اين طوري مي‌شوم و بعضي سوال‌هاي الكي و پوچ در ذهنم قلمبه مي‌شود و انگار آژير مي‌كشد و وقتي آژيرشان تمام مي‌شود، هي روشن و خاموش مي‌شود...

اه! تشبيه بد و نچسبي بود، نه؟ اما اگر تو هم اسير اين سوال‌هاي مسخره مي‌شدي، از توصيف كردنشان زجر مي‌كشيدي. نمي‌دانم شايد هم من الكي اين‌قدر بزرگش كردم. نمي‌دانم شايد هم خودش اين‌قدر بزرگ شد. نمي‌دانم. نمي‌دانم. فقط مي‌دانم كه گاهي اين سوال‌ها ديوانه‌ام مي‌كند. البته شايد تو هم با ديدن اين چيز كوچك و عجيب، مي‌رسيدي به اين سوال كه: «پس چي بود؟»

بله! من فكر مي‌كنم درست فكر مي‌كني و من الكي دارم اين‌قدر بزرگش مي‌كنم اما مطمئنم اين علامت خودش بود. درست است كه از آخرين باري كه ديدمش و لمسش كردم، نزديك به يك سال گذشته اما خوب يادم هست. خب آخر وقتي يك سال است كه به نديدنش عادت كردم؛ وقتي يك سال است كه نتوانستم لمسش كنم؛ وقتي يك سال است كه فقط با عكس‌هاش سر كردم، حالا كه به طور ناگهاني ديدمش به من حق بده ابتدا كمي شك كنم كه خودش بود و در نتيجه اين سوال مزخرف در ذهنم ورجه و وورجه رود كه: «آخه پس چي بود؟»

چرا اين طوري نگاه مي‌كني و مي‌خواني؟ خيلي تابلو بود؟

خب بله راستش دروغ گفتم. من حتي شك هم نكردم كه خودش باشد. حتي به فكرم هم نرسيد. به همين خاطر هم اذيت شدم كه چرا همان ابتدا نشناختمش و كارم به اين سوال رسيد كه: «پس چي بود؟»

صبح پنج‌شنبه بيست و نهم آذر سال ۱۳۸۶ چند دقيقه از ساعت شش گذشته بود كه از شدت سرما و در نتيجه پركاري كليه‌هاي حساسم، مجبور شدم بالاخره از جا بلند شوم و از خير اين خواب شيرين بگذرم. شب دير وقت بود كه كنار پنجره خوابم برده بود و هنوز هم خسته و خواب بودم.

بعد از تكرار كارهايي كه به انجام دادنشان در هر صبح عادت كردم، از خانه بيرون زدم تا كمي بدوم به عنوان ورزش صبحگاهي كه چند صبح است شروع كرده‌ام. بعد از كمي دويدن، كم كم چشمم به خورشيد خيره ماند و همين طور دويدنم تبديل شد به قدم زدن. خورشيد هم با اين كه خيلي بالا آمده بود، مثل من خواب‌آلود و خسته به نظر مي‌رسيد. آسمان صاف بود و هوا بي‌هيچ آلايش. ريه‌هايم راحت نفس مي‌كشيدند، اما قلبم، آرام و خسته و فقط انگار بود. كمي با خورشيد چشم در چشم مانديم. ولي من كه خورشيد نيستم همين طور راست راست بايستم وسط اين سرما. لذا سردم شد و مجبور شدم به خانه پناه ببرم. در خانه كار خاصي نداشتم جز اين كه آماده شوم براي رفتن. شدت سرما، بقيه را در خواب نگه داشته بود. در خانه هم كمي قدم زدم، حال عجیبی داشتم؛ من به اين حالت مي‌گويم بي‌قراري. انگار درونم مي‌دانست كه امروز قرار است اتفاق خاصي بيفتد. نقشه‌ي استانمان افتاده بود وسط راه روي قالي. گرفتمش و به فونتي كه با آن اسم استانمان نوشته شده بود دقت كردم. با خودم گفتم: «اگه بچه بوديم و اين صفحه رو با يه جعبه مداد رنگي به ما مي‌دادن، براي شادي سوراخ حرف قاف و ميم هم كه شده، رنگش مي‌كرديم. ولي حالا اگه اين صفحه رو با يه جعبه مداد رنگي به من بدن، يا ژست فهم و بزرگي و شخصيت و از اين چرت و پرتا به خودم مي‌گيرم و خط خطيش نمي‌كنم، يا اگه حوصله‌ي اين ژستا رو نداشته باشم يا كسي نفهمه، مداد سفيد رو مي‌گيرم و روي اسم استانمونو رنگ مي‌كنم.» در فكر همين جواب‌هاي بي‌سوال مسخره بودم كه ناگهان فهميدم حالم دارد از فضاي دل‌گير و چارديواري خانه به هم مي‌خورد. ساعت را نگاه كردم: داشت ديرم مي‌شد. نه وقت صبحانه خوردن داشتم و نه حوصله‌اش را. هنوز چند دقيقه به ساعت هفت مانده بود كه از خانه زدم بيرون و نتوانستم لحظه‌ي قرار گرفتن عقربه‌ي بزرگ ساعتمان روي عدد ۱۲ و صداي رنج‌آور اما زيباي ساعت را درك كنم. اين صدا برايم مثل يك موسيقي شده بود و حتي حالا بيرون از خانه مي‌شنيدمش. حس مي‌كردم زندگي بيشتر از من وجود دارد، با اين كه تمام روزهاي زندگي‌ام مثل امروز تكرار مي‌شد. همين طور تكرار... همين طور تكرار... تكرار... تكرار...

داشتم پخش شدن صداي ساعت را در ذهنم تحمل مي‌كردم كه ناگهان همان جا...

«اين چيه؟». از آن جلوتر كه ديدمش، برايم جلب توجه كرد و ايستادم. آرام و خرامان به طرف من آمد. با خودم گفتم: «يه تكه گچه ديگه! از اون بالا افتاده.» اما سبك‌تر از اين حرف‌ها بود و خيلي خرامان و آهسته پايين مي‌آمد؛ اين‌قدر كه بتوانم چند تا حدس ديگر بزنم: « شايد تكه‌اي رنگ باشه كه پريده!» وسط راه سرم را مثل بچه‌ها، گرفتم بالا و اطراف را نگاه كردم. هيچ شيء يا بنايي در اين اطراف نبود كه گچي يا به رنگ سفيد باشد. با خودم گفتم: «اين چيز سفيد! به اين كوچيكي! يعني پس چيه؟» خيلي كوچك بود؛ تقريبا يك نقطه بود، يك نقطه‌ي سفيد. سرم را كه پايين آوردم هنوز به زمين نيفتاده بود، طوري كه اگر دستم را باز مي‌كردم و زيرش مي‌گذاشتم بدون اين كه خم شوم در دستم مي‌افتاد. همين كار را كردم. آهسته و زيبا فرود آمد و در دستم نشست. ولي... ولي... زود اما بي‌صدا ناپديد شد. انگار كه رويايي بيش نبوده است. طوري كه حس كردم، نه تنها اين سفيد، بلكه تمام اين داستان، تمام امروز، تمام زندگي، تمام من، تمام هست، همه رويايي است كه به زودي حبابش مي‌تركد و ناپديد مي‌گردد و من مي‌فهمم زندگي من طور ديگري بود و آن‌چه گذشت زندگي من نبود، بلكه رويايي بود در گوشه‌اي از زندگي‌ام. خوابم پريده بود اما آن لحظه آرزو مي‌كردم كاش نپريده بود. بي‌رمق، بي‌تفاوت، غرق بي‌سببي، تند و بي‌قرار راه مي‌رفتم، مثل وقتي كه در جاي شلوغ و آلوده قدم مي‌زنم. «اگه رنگ يا گچ نبود، پس چي بود؟ خب لابد يه چيز ديگه بود! ديگه اين‌قدر كه نمي‌تونم رويايي شده باشم. تو يه فيلم تخيلي كه بازي نمي‌كنم.» با خودم گفتم: «شايد واقعيت نبود! اما اگه واقعيت نبود، پس چي بود؟» راستش خودم هم مطمئن نبودم كه در يك فيلم تخيلي بازي نمي‌كنم. ...خلاصه مدام با خودم كلنجار مي‌رفتم كه اگر فلان نبود، پس چه بود؟ همه چيز به فکرم می‌رسيد، حتي غيرواقعي بودن اين شيء و رویایی بودن آن چه با چشم خود دیدم؛ هر حدسي مي‌زدم الا...

خب بله از ابتدا خودم اين سوال را اين‌قدر بزرگش كردم اما كمي جلوتر كه رفتم، دوباره...

دوباره آن شيء سفيد رنگ. درست است! خودش داشت اين‌قدر بزرگ مي‌شد. چند تاي ديگر. هر لحظه بيشتر و بزرگ‌تر مي‌شدند. باورم نمي‌شد. كاش رويا بود، چون مي‌ترسيدم نتوانم خودم را كنترل كنم. هنوز چند روز مانده بود به زمستان و اين علامت زمستان بود. به زمستان سلام كردم و «برف! برف! برف اومده! برف! برف! برف! ...» اما كسي صدايم را نمي‌شنيد، چون هنوز فرياد نزده بودم. اگر هم فرياد مي‌زدم، همه به من مي‌خنديدند. البته اين مهم نبود، مساله اين بود كه كسي نمي‌توانست دركم كند. در اين لحظه، ملاقات با كسي كه مثل من، اولين دانه‌ي برف در دست او آب شده بود، باارزش‌تر از هر چيزي بود. چون حتي اگر زبان يكديگر را نمي‌فهميديم، همديگر را مي‌فهميديم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:19 توسط |

 

قلم مو را به دست می گیرم و رو به روی بوم سفید می نشینم. به تلی ازکارت پستال ها و طرح های مختلف که کنار بوم ریخته شده خیره می شوم. هر کدام یک منظره مختلف را نشان می دهد. اما هیچ کدام به دلم نمی چسبد؛ چون از درونم چیزی با خود ندارند. پس چه تصویر کنم؟ دیروز توی پاساژها و مغازه های مختلف دنبال طرحی می گشتم که با من حرف بزند اما هرچه گشتم ازیافتنش مایوس تر شدم. دست آخر فقط خستگی راه برایم ماند و ناامیدی از پیدا کردن طرحی که تکه ای از وجودم را با آن روی بوم بیاورم.اتاق برای طراحی تاریک است. ابرها ی تیره جلوی نور خورشید را گرفته اند. چراغ را روشن می­کنم و سعی می کنم در پس این نور مجازی افکار درهمم را برای تصویر کردن خودم  متمرکز کنم.

باید چیزی  بکشم.  باید خلق کنم. بدون خلق کردن خودم هم می میرم. قلم مو را برمی­­دارم و به رنگ هایی که پیش رو دارم چشم می دوزم. سفید؟ سیاه؟ سبز؟ آبی؟

آبی! رنگ مورد علاقه ام! اما آیا آبی آسمانی درونم را نشان می دهد؟با آبی آسمان می شود افکاری به وسعت سیاهی را به تصویر کشید؟آسمان! وسیع و بی انتها، آبی و یکدست. گاهی مثل الان دلش می گیرد؛ اما بی ریا اشک می ریزد و نمی گذارد چیزی  در درونش رسوب کند.

باد قطرات باران را به شیشه می کوبد و تمرکزم را بر هم می ریزد.باز به فکر طرحی برای نقاشی می افتم. چه طرحی؟ چه رنگی می تواند آشوب درون را نشان دهد؟ سیاه؟ خاکستری؟ سفید...؟

یکباره اندیشه ای ذهنم را پر می کند .چرا همیشه  یا سیاه سیاه می ببینیم یاسفید سفید؟ کسی که ذهنش را در حصار سیاه و سفید محصور کرده محروم از دیدن آبی آسمانی است .دلش هم  سبز و قرمز را از یاد می برد  و در سیاه ها و سفیدها و گاهی خاکستری گم می شود دلش می پوسد و می پوسد تا جایی که دیگر آبی آسمان را هم سیاه می بیند ...

یاد شعری که  چند روز پیش خواندم می افتم:

ازبودن گریزی نیست

حال که باید باشم

بگذار پرده ها را به کناری بزنم

پنجره ها را باز کنم

وگاهی آواز بخوانم

حتی اگر صدایم برای تو دلنشین نباشد

زیر لب تکرار می کنم : از بودن گریزی نیست...

یکباره احساس گرمایی در پشتم می کنم. برمی گردم. نور خورشید است که از پنجره می تابد و پشتم را گرم کرده؛ باران بند آمده و ابرها کنار رفته اند. انگار خیلی وقت است جلوی بوم نشته ام. این قدر در سیاه ها و خاکستری ها غرق شدم که روشنای خورشید را بر بوم ندیدم. بلند می شوم و به سوی پنجره می روم. بازش می کنم و هوای خیس باران خورده را به ریه هایم می کشم. هوا  بوی باران می دهد. هنوز چند لکه ابر در آسمان باقی مانده  و بقیه، از آسمان در حال آّبی  شدن سفر کرده اند. کنار چند تکه ابر باقی مانده هفت رنگ روشن کنار هم  پلی رنگی درست کرده اند. پرنده ای که نمی دانم چیست روی درخت همسایه نشسته؛ نوکش زرد است و انتهای بال هایش سبز. روی درخت نشسته و از باران و رنگین کمان به وجد آمده و  برای درخت آواز می خواند. به سوی بوم می روم و آن را به سمت پنجره می گردانم حالا روبروی پنجره ام و نور به صورتم می پاشد. نور مجازی را خاموش می کنم. می دانم چه تصویر کنم. مداد را برمی دارم و طرح را می کشم و بعد رنگ ها را با هم می آمیزم. کم کم طرح شکل می گیرد؛ دستی که در تاریکی در حال باز کردن پنجره ای است و نوری که به درون می تابد... و تکه ای از وجودم روی بوم شکل می گیرد.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 7:4 توسط جزیره |

 

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...

به جز مداد سفيد...

هيچ كسي به او كار نمي داد...

همه مي گفتند: "تو به هيچ دردي نمي خوری"

يك شب كه مداد رنگي ها...

توي سياهي كاغذ گم شده بودند...

مداد سفيد تا صبح كار كرد...

ماه كشيد...

مهتاب كشيد...

و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...

جاي خالي او...

با هيچ رنگي پر نشد

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:56 توسط |

از بچگي بازي با اعداد را دوست داشتم. همه من را مي شناختند. يك مغز رياضي كه ديپلم ادبيات دارد. بنا به اجبار پدرش و اين يك شكست براي او بود و او اين را مي فهميد. مرد محترمي بود و با آن كه سن زيادي نداشت بزرگ فاميل بود. يك فاميل عجيب و غريب كه به قول خودش "يك آدم عجيب و غريب مثل تو بيرون مي دهد."
   همه اش از خدا بيامرز پدربزرگ مادري ام سرچشمه مي گيرد. كه به اسم زهرا خيلي علاقه داشت و معتقد بود كه در هر خانه اي بايد حداقل يكي باشد. به همه ي بچه هايش هم وصيت كرده بود چنين بكنند و مادر من كه هيچ دختري نداشت از اين جهت ناخلف بود. خودش اسم دو تا از دخترهايش را زهرا گذاشته بود كه ما خاله بزرگه را خاله زهرا و خاله كوچيكه را خاله زري صدا مي كرديم. قضيه به همين سادگي نبود. چون خاله مادرم، دخترعمو و تنها عمه ام هم زهرا بودند و زهرا خانم همسايه ما هم انگار عضوي از خانواده ما بود.
   با عمل كردن به وصيت پدربزرگم قضيه از اين هم سخت تر شد. دختر اول خاله زهرا و دختر خاله زري و دختر دايي جواد پشت سر هم به فاصله چند سال زهرا شدند و خاله زهرا براي اسم دختر دومش بعد از كلي كلنجار با شوهرش راضي شد كه فاطمه الزهرا بگذارد كه ثبت احوال قبول نكرد و فاطمه گذاشتند.
   دست تقدير هم اين وسط بيكار نبود و زن دايي عباس و نامزد داداش بزرگه هم زهرا شدند. بهتر است بيشتر توضيح ندهم. خلاصه اين كه وقتي در اين مهماني مي گفتي:‌"زهرا" اقلاً هفت، هشت نفر سرمي گرداندند. مردم مي گفتند اثر دعاي پدربزرگم است مي گفتند مستجاب الدعوه بوده و اين كه در تقدير هر مردي از فاميل يك زهرا وجود دارد، يا مادر يا همسر يا خواهر يا دختر اعتقادي به اين حرف نداشتم.
   خدا بيامرزدش،سيگار مي كشيد و مي گفت:"طعم آتيش تلخه" وصورتش توي دود گم مي شد
   حالا پدرم بزرگ فاميل بود به شدت به او علاقه داشتم و هيچ گاه نمي خواستم با او رو در رو شوم. مبارزه منفي هميشه گزينه منتخب من بود. مثل همين شركت نكردن در كنكور به يك بهانه اي. مي خواستم او را وادار به اقرار به اشتباهش در اجبارم به ادبيات كنم و او اين را مي فهميد. سال اول مقاومت كرد و سال دوم خودش برايم دفترچه گرفت و ثبت نامم كرد تا تمام بهانه ها را از دستم بگيرد از طرفي وقتي مي ديد كنكوري ها براي رياضي پيش من مي آيند كمي نرم شد و كم كم به دهانش مزه كرد. به چند تا از همكارانش آدرس من را داد. دختر آقاي حسن پور، دختر آقاي غلامي و پسر خانم كريمي و... با تبليغات پدرم كم مانده بود كار و بار موسسات كنكور را كساد كنم با اين تفاوت كه به جاي پول تشكر و قدرداني صميمانه اين و‌ آن را مي پذيرفتم. خودم نديدم ولي مي گفتند همه شاگردان من رياضي را بالاي هفتاد مي زدند. هيچ وقت رغبت ديدن نتايج كنكور را نداشتم. چون همان وقت مي فهميدم طرف چه قدر خواهد زد. مي دانستم كه دختر آقاي غلامي بالاي نود را مي زند. ولي دختر آقاي حسن پور خيلي كار لازم داشت تا بتواند هفتاد را بزند. پدرم مي دانست كه دل خوشي از اين سفارش هايش ندارم ولي مطمئن بود كه تمام سعيم را براي رو سفيد كردنش مي كنم. به روي خودش نمي آورد. بالاخره قواعدي در مبارزه ما شكل گرفته بود كه هر دو رعايت مي كرديم. چند وقت بعد برنامه كلاس هاي كنكور ادبيات را برايم آورد تا زيادي در رياضي غرق نشوم و آماده كنكور باشم. مي خواست بدون اين كه اقرار به اشتباهش كند مجبورم كند در كنكور شركت كنم ولي مي دانست كه نمي تواند.
  چيزي تا كنكور نمانده بود كه همه شاگردانم مرخص شده بودند. دختر آقاي غلامي همان اول تمام كرد و رفت. بقيه هم كمابيش تمام شدند غير از دختر آقاي حسن پور كه كلافه ام كرده بود. دختر معاون اداره كه پدرم اصرار داشت بايد اقلاً هشتاد را بزند. پدرم هم مثل من هيچ وقت در مقابل خدمت ها و خوش خدمتي هايش چيزي يك تشكر صميمانه نمي خواست. كلي كار كردم تا تست ها را قاطي در پاسخنامه وارد نكند. به سرعت گيج ميشد و گند مي زند به پاسخنامه و دوباره پاسخنامه مي خواست. اوايل كفرم را درمي آورد ولي اين آخري ها ديگر عادت كرده بودم خصوصاً به خنده هاي ساده لوحانه اش. هر چه به كنكور نزديك تر مي شديم پدرم بيشتر مراقب من مي شد چون مي دانست بالاخره از يك جايي درمي روم و مي دانست اين قدر كله شق هستم  كه شركت نكنم و به سربازي بروم. ديگر فهميده بود كه اشتباه كرده فقط نمي خواست تسليم شود. كارش شده بود پرسيدن از كلاس هاي كنكورم و سفارش در مورد دختر آقاي حسن زاده. مي گفت پدرش مي خواهد انتقالي بگيرد  و فقط منتظر نتيجه كنكور دخترش است. اگر قبول بشود مي رود و گرنه يك سال ديگر مي ماند.... قبول مي شد.... .
    خيلي وقت بود ديگر به خاطر سفارش هاي پدرم نبود. بازي با اعداد مرا ديوانه مي كرد. اي كاش هيچ وقت رياضي درس نمي دادم. ادبيات شايد سرنوشت بهتري برايم رقم مي زد.
    درس ها، كلاس ها، همه تمام شدند. كنكور مي خواست شروع شود و من كز كرده در گوشه خانه هيچ آمادگي براي آن نداشتم از رياضي بدم مي آمد تمام كاغذ ها را سوزانده بودم پدرم درمانده مثل هزار بار ديگر مي گفت: "ديوانه اگر قبول نشي بايد بري سربازي" درست گوش نمي دادم شايد اقرار به اشتباهش هم كرد ولي ديگر... برايم مهم نبود. قبل از آن كه او در مبارزه شكست بخورد من شكست خورده بودم و كنكور چيزي بود كه انتظار نيامدنش را مي كشيدم. اي كاش آن همه رياضي درس نمي دادم.
    نمي دانم دختر آقاي حسن زاده با پاسخنامه اش چه كرده ولي مطمئن بودم كه سياهش نمي كند. تمام پاسخنامه هايي را كه سياه كرده بود نگه داشته بودم و احتمالاً مجبور بشوم براي هميشه آن ها را نگه دارم، مطمئن بودم كه قبول مي شود و مثل هميشه نيازي نبود كه نتيجه ها را نگاه كنم ولي من دلم مي خواست مثل هميشه نباشد. هر چه قدر فكر كردم اسمش يادم نيامد. گمانم هيچ وقت اسمش را نپرسيدم ولي آن جا وسط خيابان ناگهان ماندم... زهرا حسن زاده فرزند محمد علي... ماشين ها بوق مي زند....
   حالا ديگر همه چيز گذشته است،آن ها ديگر حتما رفته اند،با بيدارباش بيدار مي شوم وبا خاموشي مي خوابم و روزها...تمام به دور پادگان آمورشي مي دوم،رژه مي روم،شايد از خط جدا مي شوم شايد اضافه مي خورم ولي هميشه در دود عكس آن خنده هاي ساده لوحانه را مي بينم.
خدا بيامرز راست مي گفت طعم آتش تلخ است.
+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 13:47 توسط کریم دوغی |

آسمان آبی بود که دخترک از خانه درآمد. منگ و هاج و واج به جاده پیش رویش فکر می کرد. امروز که پدرش همه چیز رو می فهمد دیگر دختر در خانه نیست. تحمل این رسوایی را نداشت. آن هم پدری که دخترک کوچولوی خود را دوست داشت. دختر از آن حادثه چیزی نفهمیده بود ولی می دانست که نباید چنین پیشامدی رخ می داد. عیب بود. نباید هیچ کس از جنس مردی دستان ظریف با آن انگشتان چاق را لمس می کرد. هیچ کس جز پدرش. می ترسید. خیابان و تنه های نامهربان سختی و زشتی دنیای پیش رویش را به او می نمایاند. او  لحظه به لحظه بیشتر بزرگ می شد و می ترسید. هیکل درشتش سنش را بیش از آن که باید نشان می داد. دیگر از خانه دور  دور شده بود که حتی اسم و ترکیب کوچه ها و خیابان ها را نمی شناخت. و حالا حقیقتا توانسته بود خود را در شهر بی در و پیکرشان گم کند. توانش را از دست داده بود. دلش می خواست جیغ بکشد تا پدرش به فریادش برسد. هوا تاریک شده بود. هیچ گاه تا این موقع شب و تاریکی هوا بیرون نبوده است. ته دلش خالی شد. منتظر معجزه و آدم مهربانی می گشت تا او را به خانه برساند. ماشینی نه چندان مدل بالا جلوی پاییش ترمز کرد. جلو رفت. پسر نگاه هرزه اش را در عمق چشمان دختر دوخت که دختر تاب نیاورد و نگاهش را از نگاهش به کف ماشین دوخت. بی آن که حرفی بزند سوار شد. سعی داشت به خود بقبولاند که دستان سرد و زخمت این پسر همان دستان مهربانی است که آرزویش را کرده بود. با آن که سردی و زشتی را در نگاه پسر جوان حس می کرد خود را به او سپرد تا شاید او را به خانه شان برساند.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 8:43 توسط هیوا |

به بهانه شروع محرم ......

فکرش کاملا مشغول بود. حتی متوجه نشد کی از کنار نانوایی رد شده زیاد وقت نداشت باید زود تصمیم می گرفت با خودش زمزمه کرد: اگر الان برم خونه اکرم خانم اینا باید  ده دقیقه به تموم شدن روضه بلند شم.اون وقت یک راست برم هییت سر کوچه. ولی نه! هییت یک ساعت طول میکشه وبه خونه آقای اسماعیلی نمی رسم ولی از همه مهم تر مداح خونه حاج کریم رو چه کار کنم؟ اونو که نباید از دست بدم.وای! داشت یادم میرفت جلسه هفتگی رو باید چه کار کنم ؟درست همون وقتی که دختر دایی سودابه روضه داره. اگه نرم بدش میاد. راستی! سینه زنی تو حسینیه  چی می شه؟ درست بعد از سخنرانی خونه آقا رضا تموم میشه!خدایا من چه حواسی دارم.روضه  همسایه کبرا خانم راکی برم؟اون وقت دیگه به مسجد نمی رسم وشام تموم میشه.جواب اعظم خانم رو چی بدم که کلی سفارش کرده برم روضه خونه مادرش.تکلیف شام بچه ها چی میشه؟ای وای! چرا نون نگرفتم؟ اصلا بچه ها کجان؟از دیشب تا حالا ندیدمشون.وای!روضه دایی احمد دیر شد....      ذهن اقدس خانم خیلی شلوغ شده بود مثل یک کلاف سر در گم!راستی او کجا باید برود؟کدام روضه را باید انتخاب کند؟کدام هییت با کدام جلسه را؟!!!                                                        

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 1:10 توسط شهرزاد |

به نام خدا

 

ماشین حرکت می کند. توی این بیابان تاریک جز دو ستون نور که جلوتر از ما می رود، چیزی نمی بینیم. برف آرام می بارد. سرما همه را مچاله کرده است. زیر چشم هام چروک شده و لایه اشک خشک شده روی گونه هام ترک ترک شده است. بخاری ماشین جواب نمی دهد.  دست به پنجره می کشم. بخار نفس ها روی پنجره یخ بسته است و هر ساعت به ضخامت آن افزوده می شود. سه ساعتی می شود که ماشینی ندیده ایم. ترس، زبان همه را بسته است. کم کم باورمان شده که گم شده ایم. بالاخره گازوئیل تمام می شود. حالا پانزده نفر آدم منتظر رسیدن کمک هستیم. دیگر از پنجره چیزی دیده نمی شود. سر خود به دنبال سه نفر دیگر پیاده می شوم. تا چشم کار می کند تاریکی است؛ چیزی دیده نمی شود. همه از همدیگر می پرسند که حالا چه باید کرد. سر جایم می روم. پاها یخ کرده است. همه چمباتمه روی صندلی نشسته اند و بچه ها را به سینه چسبانده اند. خوابم می آید. کسی همراهم نیست که از من مراقبت کند. خودم را با تقویم سرگرم می کنم. امشب شب یلداست؛ باز هم این اسم شوم! پس از یک حادثه پلید و یک خیانت کثیف باز هم در این شب سیاه و بلند باید این اسم را بشنوم؟ هیچ گاه چنین بی پناه نبوده ام. همه چیز پای کسی رفت که مرا به هیچ فروخت. چه گونه می شود این همه سیاهی را به سلامت از سرگذراند؟ هر که این شب را به سلامت رد کند بهار را خواهد دید. آیا من طاقت ناجوانمردی یلدا را دارم؟

چشم که باز می کنم همه جا آبی است. سوزش پوست دستهایم که از سرما سوخته و قرمز شده هشیارترم می کند. موقعیتم را درک می کنم؛ چه بیمارستان تمیزی! مادرم دستی به صورتم می کشد. گرمای وجودش زندگی را به من برمی گرداند. فراری به خانه برمی گردد. کابوس یلدا تمام شده و من بهار را خواهم دید.

 

 

 

 دبیر هیأت تحریریه دوره جدید این ماهنامه سید حمید قادری است و بخشی از کارهای علمی و اجرایی آن به دوش اعضای "حلقه سه شنبه" است. "رواق اندیشه" به همت مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما منتشر می شود و پخش عمومی ندارد. مدیران مراکز فرهنگی، علمی و هنری در صورت درخواست می توانند با دبیرخانه نشریه تماس بگیرند تا برای آنان ارسال شود. ۲۹۱۷۴۴۲ـ ۰۲۵۱ 

این نشریه نگاهی فلسفی و علمی به دو پدیده دین و رسانه و شیوه هم پوشانی این دو بر یکدیگر دارد.    

+ نوشته شده در جمعه یکم دی 1385ساعت 12:2 توسط راد |

IN HIS NAME                                                                            

 

Revenge         

An Insurance Agent was trying to induce a Hard

 Man to Deal With to take out a policy on his house.

 After listening to him for an hour, while he painted

 in vivid colours the extreme danger of fire

 consuming the house, the Hard Man to Deal With

 said: "Do you really think it likely that my house

 will burn down inside the time that policy will run?"
     "Certainly," replied the Insurance Agent; "have I

 not been trying all this time to convince you that I

do?"
     "Then," said the Hard Man to Deal With, "why

 are you so anxious to have your Company bet me

 money that it will not?"
     The Agent was silent and thoughtful for a

 moment; then he drew the other apart into an

unfrequented place and whispered in his ear:
     "My friend, I will impart to you a dark secret.

 Years ago the Company betrayed my sweetheart

 by promise of marriage. Under an assumed name

 I have wormed myself into its service for revenge;

 and as

 there is a heaven above us, I will have its heart's

 blood!"
  
   Ambrose Bierce

 

یک مامور بیمه می خواست مرد بد قلقی را متقاعد کند
 که برای خانه اش بیمه نامه بگیرد. مرد بد قلق بعد از یک
 ساعت شنیدن حرف های او که با شور و حال فراوان،
بحران آتش سوزی خانه را شرح می داد، گفت: «واقعاَ
 فکر می کنی ممکنه خونه ام تو همون مدتی که بیمه نامه
 اعتبار داره، آتیش بگیره و با خاک یکسان بشه؟» مامور بیمه
 پاسخ داد: «صد در صد! مگه تو تمام این مدت، سعی نکردم
 خاطر جمعت کنم که این کار رو می کنم؟» مرد بد قلق گفت:
 « پس ... چرا انقد مشتاقی سر شرکتت رو شیره بمالی که
 با من قرارداد ببنده، خونه آتیش نمی گیره؟» مامور لحظه ای
 ساکت ماند و به فکر فرو رفت. آنگاه به صورت اتفاقی، برگه
 دیگری به قید قرعه درآورد و در گوش او نجوا کرد: «دوست من!
 راز کثیفی رو برات رو کنم. شرکت سال ها پیش، نامزد عزیزم رو
 به ... داد. (فنا داد) منم با یه اسم جعلی، خودمو به استخدام
 شرکت درآوردم برای انتقام و تا سایه خدا بالاسرمون هست،
 جیگرشونو خون خواهم کرد

برگردان:‌ محد رصا اسدي

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 5:51 توسط راد |

به نام خدا                                          

دختر نزدیک مرد آمد و گفت: آن جا به چه کسی پناه می بری؟ مرد لبخندی زد و جواب داد: همیشه پناهگاه پیدا می شود. تلخی جواب، قلب دختر را فشرد. افسرده و با لبخندی عصبی گفت: امیدوارم آخرین پناهگاهت باشد! و از ماشین فاصله گرفت. مرد رفت. کمی بعد دختر در روزنامه خواند: "فراری سیاسی که شش ماه پلیس را به دنبال خود دوانده بود، دیشب در منزل معشوقه سابقش دستگیر شد. زن این فراری را به امید گرفتن جایزه معرفی کرده است" دختر اشک هایش را با دستمالی که هدیه مرد بود پاک کرد. روی آن نوشته شده بود: "تنها تو در قلب منی".

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 4:59 توسط جزیره |

به نام خدا

 

روي كدام سنگ نشسته اي تو

با كي يكي شده اي؟

تا خيزبزنم

من هم از پاياب همين كوكب

به سمت حضور بدوي تو و

با تو يكي شوم؟

                 منوچهر آتشي

 

 

(درعنوان بندي حتما"بايد اين شعر لحاظ شود)

 

داخلي-اتاق-روز

 

(دوربين بي هيچ حركتي از زاويه اي نا پيدا به اتاق ودر نهايت تختي زوم شده است.

خارج از كادر مونولوگ):

_ هميشه همين موقع ها پيدايش مي شود .من كمي قبل تر خودم را مرتب مي كنم و همه چيز را مهيا مي كنم تا دور از چشم زنم به تماشايش بنشينم. در اتاق را كه باز مي كند مي آيد مي نشيند روي همين تخت .مقنعه اش را كه مي كند موهايش پخش مي شود روي شانه ها يش.هر وقت حوصله دارد يك رمان بر مي دارد و تا صبح مي خواند .خسته كه مي شود خميازه هاي طولاني مي كشد وكش و قوسي به تنش مي دهد و بعد كتاب به دست ولو مي شود روي تخت و خوابش مي برد و من هم بي آنكه چشم از او بردارم تماشايش مي كنم.

(تخت همچنان خالي ست و خارج از كادر دوباره مونولوگ(:

_ امروز اما دير كرده .هميشه نگرانم .نگران موجودات بيرون .بعيد نيست يكي نگاهش كه به اندام او بيفتد عاشقش شود.نه!من هيچ وقت حسادت نكرده ام.فقط نگرانم.

( تلفن كنار تخت زنگ مي زند):

_ اگر مي توانستم تلفن هايش را هم كنترل مي كردم.مي ترسم كسي صدايش را هم كه بشنود حتي از پشت خط تلفن عاشقش بشود . نمي دانم چرا اينقدر دير كرده.مي ترسم پاي اين عشق بي فرجام دين و دنيايم را هم از كف بدهم.چند بار پي زنم رفتم وتلاش كردم تا برايش توجيهي منطقي ببافم و به راهش بياورم. اما حسادت بدجوري چشمهاي زنك را كور كرده وانگار ديگر از عشق چيزي سرش نمي شود.

( صداي زنگ تلفن قطع مي شود):

_ ديگر بايد پيدايش شود.من همينطور تماشايش مي كنم تا خوابش ببرد و همينطور تماشايش مي كنم تا از خواب بلند شود.وقتي مي آيد زبانم بند مي آيد و قلبم چنان مي تپد كه مي ترسم از حضورم با خبر شود.

( خارج از كادر صداي غيژژ باز شدن در و بعد صداي تپيدن قلب دوربين بلند مي شود. روي تخت خالي دختري مي نشيند .مقنعه اش راكه مي كند موهاي بلندش ميريزد روي شانه هاومجله اي از كنار تخت بر مي دارد و خودش را باد مي زند )

( صداي تپش قلب دوربين بيشتر وبيشتر مي شود.ناگهان نگاه دختر مي افتد به دوربين.مكث مي كند .نزديك مي شود.زل مي زند به دوربين. اخم مي كند. جلو مي آيد جلوتر.مجله توي دستش را لوله مي كند وبايك حركت محكم مي كوبد روي دوربين.دوربين مي لرزد.تصوير اتاق و دخترك به دوران مي افتد.دوران بيشتر وبيشتر مي شود و بالاخره تصوير سياه وسياه تر ميشود.)

(خارج از كادر سياه صداي دختر):

_ ايشششششششششششششششش سوسك كثيف!!!

 

                                   (حالاتيتراژ پاياني مي ياد بالا)

 

                                                                       تمام شد.

 

 

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 6:42 توسط |

 

 

 به انتهاي خط رسيده بود . از اين زندگي بيهوده وكسالت بار چه مي خواست، خودش هم نمي دانست. لحظه به لحظه بيشتر در لجنزاري كه  اسمش زندگی بود فرو مي رفت بايد خودش رانجات مي داد.  .بعد مدتها ترديدبالاخره تصميم خودش را گرفته بود .چه شبهايي را كه بااين فكر به صبح رسانده بود و با كابوسش بارها و بارها ازخواب پريده بود وعرق سردش را ازچهره وحشت زده اش پاك كرده بود.و بعد به خودش لعنت فرستاده بود كه بازهم خواب ديده است وچرا جرات نمي كند كه آن را به واقعيت تبديل كند .بعد مدتها كه جرات اين كاررا پيدا كرده بود نبايد اين فرصت را ازدست مي داد وبا دست دست كردن شانس انتخاب را ازخودش مي گرفت . ازبين همۀ مرگ ها سوختن را انتخاب كرده بود.

مي خواست ازجسدش چيزي باقي نماند.چشمانش را بست.زيرلب چيزي گفت.صداي چكۀ قطرات نفت همراه با بوي آزار دهنده اش اورا به خود آورد.كبريت را روشن كرد. چشمانش را بازكرد شعلۀ زرد رنگ آتش صورتش را روشن كرد چوب كبريت لحظه به لحظه مي سوخت و جوان را در رؤياهاي مرگ آور فرو مي برد.چوب كبريت سوخت وسوخت تابه نوك انگشت پسر رسيد ناگهان احساس سوزش كرد آتش به انگشتش رسيده بود.ناگهان باشدت چوب كبريت رابه گوشه اي پرت كرد وبعد درحالي كه باشتاب انگشتش راتكان مي داد نا خوداگاه شروع به دويدن كرد وفرياد زد :سوختم

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 7:42 توسط جزیره |

به نام خدا

زن در دلش گفت: معلوم نيست كي مي خواد به روي خودش بياره.

مرد در دلش گفت: فكر كرده اگر يه شمع سر ميز بزاره و ظرف هاي شيك بچينه من نمي فهمم

 چه افتضاحي به بار آورده.

 زن در دلش گفت: بي احساس! الان وقتشه ديگه حتما بايد دل منو آب كني تا بگي.

مرد در دلش گفت: ديگه شورش رو در آورده درسته من هيچي نمي گم حداقل يه مغذرت خواهي

 كوچيك هم نميكنه من آروم بشم.

زن در دلش گفت: هميشه همين طوره. وقتي هيجان من خوابيد تازه احساس آقا از خواب بيدار ميشه.

مرد در دلش گفت:حيف... حيف كه اوقاتم خوشه والا نشونش ميدادم اين كار چه مجازاتي داره.

زن در دلش گفت:شيطونه ميگه برم سر كيفش وخودم كادو رو بردارم.

مرد در دلش گفت:بهترين تنبيه اينه كه بعد از غذا برم بخوابم.

زن در دلش گفت :چه عجب بالاخره آقا غذاش تموم شد!

مرد در دلش گفت:أه! براي هميشه اشتهام كور شد و بلند شد سريع به طرف اتاق رفت و

محكم در را بست. بعد از چند لحظه برگشت و گفت: راستي...

زن گفت:ديگه داشتي حوصلمو سر مي بردي! تو هميشه عادتته حرف اول رو آخر بزني.

مرد گفت:جدي! پس هنوزم منتظري حرف اول رو بزنم .

زن گفت: هر چند اگه سر سفره سورپريزم مي كردي خوشحال تر مي شدم. ولي خوب حالا بگو!

مرد گفت:دفعه آخرت باشه كه قرمه سبزي رو شور درست مي كني.

زن كه دهانش باز مانده بود گفت: همين؟

مرد گفت: نه نيومده بودم اين رو بگم  خودت مجبورم كردي. اومدم بگم صبح زود بيدارم كني.....

و رفت و در را محكم بست.

زن در دلش گفت ولي نه در دلش نگفت. فرياد زد: ..............................

(به علت بد آموزي اشكال پخش دارد.)

                                                                              (جودي ابوت)

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 14:3 توسط شهرزاد |

به نام خدا

بی گمان او بدترین و شرور ترین مرد این شهر بود. سوار بر ماشین زانتیا ی خود در شمال شهر

 می چرخید و به جنایات و گناهانی که کرده بود لبخند می زد. به کارهایی که کرده بود می اندیشید

 و به کارهایی که باید می کرد .

 ­..............................................

 

 بی گمان او بهترین مرد این شهر بود. مثل هر روز با دوچرخه به حجره می رفت تا کار و کاسبی کند. وقتی از کنار مغازه ها رد می شد، همه با او سلام و احوال پرسی می کردند. وقتی کلید را از جیبش

 در می آورد یک سکه از جیبش بیرون افتاد.

 ..............................................

 

بی گمان او مرد بدی نبود. البته زیاد هم خوب نبود، ولی بهتر از خیلی ها بود. احساس می کرد بار

 تیر آهنی که به نیسان  زده سنگین تر از دفعات قبل است. دستش را روی بوق گذاشت تا پیکان

 جوانان گوجه ای را که جلوی او حرکت می کرد از خواب بیدار کند.

 ..............................................

 

سکه روی آسفالت غلط خورد و درون فاضلاب افتاد.

 ..............................................

 

زانتیا را دور میدان چرخاند و به سوی دفترش پیش رفت. قصد داشت حال کسی را که چکش را

 گذاشته بود اجرا بگیرد. چه طور چنین جراتی کرده بود!

 .............................................

 

 سکه غلط خورد و بر سر موشی از همه جا بی خبر افتاد که آن منطقه از فاضلاب پاتوق او بود. موش وحشت زده شد و درون سیل فاضلاب افتاد. دست و پا زد، ولی بی فایده بود و جریان کثافات او را

 با خود برد .

 ............................................

 

بی حوصله از ترافیک، از فرصت استفاده کرد تا دماغش را انگولک کند. تصمیم داشت ماشینش را

 عوض کند. نیسان بدبخت زیر بار تیر آهن کج و کوله شده بود. چه هوای گرمی بود! شیشه را تا

 آخر پایین کشید .  

...........................................

 

موش نیمی از شهر را با جریان فاضلاب شناور بود. بالاخره توانست خود را نجات دهد. خسته و

 گرسنه بود. رد بویی خوش را گرفت و به لاشه ی گربه ای رسید که قرار بود طعمه ی موش شود.

 روی لاشه پشه و مگس فراوان بود .

 ..........................................

 

در آینه ی زانتیا به موج ترافیک نگاه کرد. پشت سرش یک پیکان جوانان گوجه ای و پشت سر او یک نیسان با بار تیر آهن ایستاده بود. راننده ی نیسان دماغش را انگولک می کرد و پشت سر هم خمیازه می کشید.

 ..........................................

 

موش با ولع به گربه حمله ور شد! البته به جسدش! هزاران مگس به هوا بر خاستند و از روزنه ای

 کوچک به فضای آزاد گریختند.

 ..........................................

 

اودرون نیسان ترافیک را تحمل می کرد و همچنان خمیازه می کشید. ناگهان دسته ای مگس از شیشه داخل شدند و درون ماشین را پر کردند. او که شوکه شده بود بی اختیار پایش را روی پدال گاز گذاشت.

 ..........................................

 

او در آینه ی زانتیا در حال تماشای نیسان بود که متوجه چیز عجیبی شد. درون نیسان سیاه رنگ

 شده بود. گویی شیشه هایش را دودی کرده باشند. بعد نیسان با سرعت به راه افتاد و به پیکان

 جوانان گوجه ای برخورد کرد. تیرآهن ها از بالای پیکان رد شدند و از شیشه ی ماشین مدل بالایش گذشتند و سرش را از بدنش جدا کردند. او همه ی این ها را در آینه دید. حتی چهره ی وحشت زده خودش را هم دید. ولی خوشبختانه نتوانست قطع شدن کله اش را ببیند و الا حتماً سکته می کرد!

 ..........................................

  

جواب سلامی دیگر داد.  در حالی که دوباره دستش را به جیب می برد، چک برگشتی را لمس کرد.

 

رامین (مهمان حلقه)

 

 http://www.nishozanbor.blogfa.com/

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 18:34 توسط راد |

 

انگشتري زناشويي را

كه نياكانت به دست مي كردندبردار.

صد دست زير سنگيني خاك خويش

به بي بهره گي از آن اندوه مي خورد.

                                                                فدريكو گارسيا لوركا

 

 

طرح

 

كاغذ بوم را با مهارت ميان دستان و روي زانوانش نگه داشته و به طرحش كش و قوس مي دهد. همچنان كه مدادش را مورب نگه داشته و طرحش را سايه مي زند  نگاهش مي كنم.هيچ متوجه نيست كه بهش زل زده ام و دارم تماشايش مي كنم. خب دليلي نداردعكس العملي نشان بدهد . گاهي هم كه من دارم چيزي مي خوانم يا مي نويسم مي دانم كه زل زده و دارد مرا تماشا مي كند.

الان كه يكهو مثلا" من تايي ديگر از روزنامه را باز كنم او يكهو سرش را بالا مي گيرد و زل مي زند توي چشمهام و من هم زل مي زنم توي چشمهاش و انگار كه براي اولين بار است همديگر را ميبينيم مات مي مانيم و بعد مثلا" اول او يا من لبخندي مي زنيم و بعد او طرحش را مي گذارد كنار يا من روزنامه ام را مي بندم و او مي آيدنزديكتر و بازويم را مي گيرد يا من مثلا"كمي خم مي شوم و تار موهاي لختش را كه افتاده روي چشمهاش كنار ميزنم.

استكان چاي را آرام مي برم نزديك لبها و بي صدا هورت مي كشم.او هنوز دارد طرحش را سايه مي زند .اگر سيگار دود كنم شايد بوي سيگاررا كه بشنود سرش را بالا بگيرد. پاكت را دست نخورده برمي گردانم سر جايش. توي خيالات گهگاه لبخندي كوتاه مي نشيند روي لبهايش و دوباره لبخند محو مي شود .الان دارد به چي فكر مي كند به كي لبخند مي زند با خاطره كدام آدم ذهنش قاطي شده تصويري كه دارد مي كشد از كجا الهام گرفته تحت تاثير كدام حالت كدام نگاه.الان كه مثلا"من سيگارم را آتش بزنم و او يكهو سرش را بالا بگيرداسم چه كسي را صدا مي زند مسعود امير رضا يا اگر بگويد سعيد از كجا معلوم كه مرا بگويد . حتي وقتهايي كه جسمش كاملا" مال من است دلم مي خواهد ديوانه وار ذهنش را از هم بشكافم و بدانم توي فكرش توي خيالات افسار گسيخته اش چه مي گذرد. گاهي از كوره در مي روم و مقابل نگاه و چشمان متعجبش رهايش مي كنم و از خانه بيرون مي زنم و تابرگردم مژه هاي خيسش روي هم افتاده اند.

توي سكوت سيگار را مي گذارم گوشه لبها تا مي آيم آتش بزنم يكهو از توي خيالات مي پرد:_سعيد!

ومن بي اختيار سرم را بالا مي گيرم :_ مينا!

و دستپاچه هر دو خنده مان مي گيرد.من سيگارم را آتش مي زنم و او بومش را مي گيرد بالا تا طرحش را خوب برانداز كند. مي دانم كه دارد زير چشمي مرا مي پايد.قبل از آنكه نگاهش را بدزدد نگاهش مي كنم . مي پرسم:_ اتفاقي افتاده؟

مي گويد: _ نه!     مي پرسد:_ واسه تو اتفاقي افتاده ؟        مي گويم : _ نه!

و دوباره هر كدام مشغول كارمان مي شويم. يكهو توي سكوت زنگ تلفن بلند مي شود. هر دو بي صدا به هم خيره مي شويم.تلفن زنگ مي خورد زنگ مي خورد .هيچ كدام گوشي را بر نمي داريم. صداي زنگ قطع  مي شود.با دستان لرزان استكان چاي سرد شده اش را بر مي دارد و من هم عصبي تايي ديگر از روزنامه را ورق مي زنم. مي گويد براي خريد مي رود بيرون.حرفي نمي زنم. برگي كه در آن طرح جديدش را كشيده از بوم جدا مي كندوقبل از آنكه بتوانم طرح تازه اش را ببينم بيرون مي زند.

...

در كه بسته مي شود با عجله گوشي را بر مي دارم, شماره مي گيرم:_ الو مينا!

لبخند مي زنم: _ خوبي عزيزم؟!

و ديگر به هيچي فكر نمي كنم.

                                                              تمام شد.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 8:16 توسط |

 به نام خدا

 

وقت نداشت. بايد سريع تر نگاه مي كرد. يك ربع بيشتر به قرارشان نمانده بود. نبايد خراب مي‌كرد. اگرطرف مي فهميد كه او بار اولش است حتما او را مسخره مي كرد. براي پسري به سن او خيلي بد بود كه يك بوسيدن ساده را بلد نباشد.

احسان گفته بود كه توي فيلم كامل نشان داده شده مي گفت آخه آدم دوست دخترش رو كه مث بقيه نمي‌بوسه و او اين را تا قبل از اين كه دوستش بگويد نمي دانست.

سي دي را درون دستگاه گذاشت صحنه هاي اضافي را جلو زد و جايي كه زن و مرد فيلم روبه روي هم قرارگرفتند نگه داشت. مرد به زن گفت: دوستت دارم و زن به چشم هاي مرد زل زد. مرد خودش را به زن نزديك كرد آن قدرهيجان زده بود كه دستش روي دكمة stop رفت و صفحه آبي شد. به شانس خودش لعنت فرستاد و با شتاب دوباره آن را راه انداخت و جلو زد تا به همان صحنه رسيد دوباره مرد به زن گفت دوستت دارم و زن به چشم هاي مرد زل زد. مرد نزديك تر شد و لب هايش را به صورت زن نزديك كرد در اين لحظه در باز شدو پدر وارد شد. رنگش مثل گچ شد آن قدر هول بود كه به جاي اين كه دستگاه را خاموش كند دستش دكمة pause را فشرد و فيلم روي بوسة مرد و زن متوقف ماند. پدر كه مي ديد تنها پسر سر به زير و سالمش هم به بيراهه رفته سري از روي تاسف تكان داد. پسردستگاه را خاموش كرد. پدر بدون اين كه چيزي بگويد در اتاق را بست و پسر را تنها گذاشت.

كنترل را برداشت. دستش مي لرزيد چرا  اين قدر بد شانس بود. ولي بالاخره بايد از يك جايي شروع مي‌كرد اعصابش به هم ريخته بود ولي وقتي ياد دقايقي بعد و لحظات خوشي كه قرار بود كنار او بگذراند افتاد كمي بهتر شد كنترل را برداشت و دوباره صحنه هاي اضافي رد شدند و باز زن به مرد زل زد. اين بار در را قفل كرد و سعي كرد با دقت حركات آن ها را نگاه كند. مرد نزديك و نزديك ترشد لب هايش را به صورت زن نزديك كرد بدنش داغ شد. اما يك باره صفحه سياه شد. بلند شد كمي آن را وارسي كرد تازه فهميد كه چراغ اتاق هم خاموش شده با استيصال كنترل تلوزيون را به گوشه اي پرت كرد چشمش به ساعت كنار تلوزيون افتاد ساعت 5/5 عصر را نشان مي داد با عجله به ساعت خودش نگاه كرد ساعت 5 بود عقربه اش تكان نمي خورد به ساعت ديواري نگاه كرد نيم ساعت ازوقت قرارش گذشته بود.

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 7:14 توسط جزیره |

كندي عقربه هاي ساعت برايم عذاب آور شده،انگار آسمان هم مثل من دلش گرفته است. هميشه ا ين جور وقتها تنها مونسم دريا بود ولي دريا هم به من وفا نكرد. با خودم عهد كردم كه ديگر نبينمش. به ساعت نگاه مي كنم، در اين پنج دقيقه اي كه به آژانس زنگ زدم، كندي گذر لحظه ها و سنگيني ثانيه ها را با تمام وجود حس مي كنم. بدترين حسي كه در اين سال ها داشتم و حالا به سراغم آمده. اي كاش اين آژانس لعنتي زودتر مي امد و من مي رفتم و كوله بار اين سال هاي سخت را جا مي گذاشتم. با صداي به هم خوردن در يك لحظه ياد مجيد مي افتم. انگار همين ديروز بود كه برگه انتخاب رشته دانشگاه را آورد و دستم داد. با صدايي گرفته كه ديگر به آن عادت كرده بودم گفت:بيا ريش و قيچي دست خودت، اصلا اگر راحتي شهري بزن كه فرسنگ ها از دريا دور باشد. اشك در چشمانم حلقه زد. فكر كردم چرا بايد اين حس تنفر از دريا به مجيد هم منتقل شود. وقتي فرم اماده شد درون پاكت پست گذاشت تا سر راه كه به نانوايي مي رود آن راپست كند. خوب يادم هست آخرين حرفي را كه زد: خيالت راحت من يكي تا ابد با دريا قهرم اصلا از جاده ساحلي نمي روم و بعد خنديد و ادامه داد:اصلا پشتم را به دريا مي كنم و رد مي شوم و رفت براي هميشه و من خنديدم براي آخرين بار. از آن روز به بعد فهميدم كه بين من و دريا طلسمي در كار هست، طلسمي كه روي پيشاني من حك شده و هيچ چيز نمي تواند آن را عوض كند. در ماه هاي اول اصلا نمي خواستم بدانم كه چرا مجيد آن روز بد قولي كرد و به دريا رفت. اصلا برايم مهم نبود. اصل آن چه بود برنده شدن دريا و باختن من در اين جدال نا برابر بود. درست مثل دفعه هاي قبل كه اول مادر بزرگ و بعد پدر طعمه اش شده بودند و من فقط تماشا كرده بودم، فقط شاهد تقديري بودم كه نا گزير بايد با آن مواجه مي شدم. بعدها فهميدم كه آن روز مجيد براي راهنمايي چند توريست تا كنار دريا رفته بود و بعد براي نجات يك نفر كه در حال غرق شدن بود خودش را به دريا زده بود. آن روز دريا دو طعمه داشت، مجيد و آن مسافر كوچولو ....


رد سياه خاطرات با صداي بوق ممتد آژانس از ذهنم پاك مي شود. بايد بروم بايد زودتر فرار كنم و دريا را به حال خودش بگذارم تا طعمه هاي جديدش را شكار كند من اين طلسم را مي شكنم. ديروز نتيجه كنكور مجيد آمد. من به شهري مي روم كه فرسنگ ها از دريا دور است شهري كه مجيد در آن جا قبول شده و حالا حتما زودتر از من رسيده. در ماشين را مي بندم. ديگر با خيال راحت مي توانم تنها با خاطرات قشنگ مجيد در شهري زندگي كنم كه حتي صداي غرش هاي سهمگين دريا را نيز نشنوم.
 
 
 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 0:11 توسط شهرزاد |

به نام خدا

1. مي گم ها...
2. خفه شو!
1. يكي داره مياد
2. كي؟
1. شوخي كردم.
2. غلط كردي.
1. خوب خسته شدم مي گي چيكار كنم.
2. بتمرگ صدات در نياد.
پس از چند لحظه...
2. هي بيا اينو بگير... اِ اِ گرفتي خوابيدي!
1. هوي چه خبرته
2. ساكت. من دارم از استرس مي ميرم تو چرت مي زني ؟ بگير اينو
1. تموم شد؟
2. نه مواظب باش صدا نكني . از ديوار برو بالا ... آها دست منو بگير بيام بالا... يواش بدش به من.
1. بذار من بزنم
2. نمي خواد برو اون جلو برق رو قطع كن
1. اين كه خيلي راحته
2. نه! سيم رو قطع كن زود برگرد. جا مي موني، بزنم سريع مي رم
پس از چند لحظه
2. كدوم گوري رفتي هي...كجايي؟ واي اون جا چي كار مي كنه .
... صداي شماره گرفتن موبايل و صداي حرف زدن:
2. الو اين يارو كه رفت تو!
صداي پشت خط: كدوم يارو؟
2. اين دستياري كه فرستاده بودين.
صداي پشت خط: ما دستيار نفرستاده بوديم.
ناگهان صداي تير مي آيد و با صداي آخ صداي افتادن مي شنويم. پس از چند لحظه صداي
آه و نالة 2. مي آيد كه مي گويد: نامرد
و صداي 1. كه مي گويد: مرتيكة‌ آماتور . آدم حسابي قحط بود تو رو فرستادن وزير رو ترور كني!


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 8:46 توسط راد |

به نام خدا

پسر روي خط ممتد سر به هوا قدم مي زد. از رو به رو دختر مي آمد كه روي خط منقطع سر به زير

راه مي رفت و به پسر فكر مي كرد. كم تر از نيم متر مانده متوجه يكديگر شدند، سر برداشتند

و نگاهشان در هم گره خورد. دل پسر ريخت؛ اما مانند هميشه اخم تنها واكنش طبيعي اش بود.

از هم گذشتند. حالا پسر سر به زير روي خط متقاطع راه مي رفت و به دختر فكر مي كرد و دختر

روي خط ممتد سر به هوا قدم مي زد.


+ نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 13:54 توسط راد |

آمبروزبيرس  Ambrose Bierce فيلسوف و طنز پرداز امريكايي ست.در ايران كتاب" دايره المعارف شيطاني" و مجموعه داستان" تير خلاص "از وي ترجمه شده است. در فرهنگ نامه شيطاني مي خوانيم:

اجتماع: مجموعه كساني كه در يك برنامه هيپنوتيزم دسته جمعي شركت مي كنند.

كشيش: مردي كه مشكلات معنوي ما را حل مي كند تا مشكلات مادي اش كاهش يابد.

ارتش: يك طبقه اجتماعي بي فايده كه منافع ملي را به غارت مي برد تا جلوي به غارت رفتن آن را از سوي بيگانگان بگيرد.

پزشك: مرد محترمي كه در اثر بيماري ديگران قدرت پيدا مي كندو از فرط سلامتي مي ميرد.

پشت: قسمتي از اندام دوست كه در موقع گرفتاري حق داري به آنجا خنجر بزني.

...

داستانكي از آمبروز بيرس: شمع

مرد رو به موت بود و توي رختخوابش دراز به دراز افتاده بود. به سختي زنش را صدا كرد و آخرين وصيتش را زمزمه كرد:

_ عزيزم! مجبورم تو را براي هميشه ترك كنم .اما قبل از رفتن دلم مي خواهد آخرين محبتت را نثارم كني و وفاداريت را ثابت كني. مي داني كه طبق آيات كتاب مقدس مرد متاهلي كه مرحوم مي شود فقط وقتي مورد تحسين بهشتيان قرار مي گيرد كه هرگز همسرش او را با بي وفايي بد نام نكرده باشد.حالا از تو تقاضايي دارم ..روي ميز كارم شمعي را خواهي يافت كه توسط كشيشي والا مقام متبرك شده است . سوگند ياد كن تا وقتي اين شمع وجود دارد هرگز ازدواج نكني.

زن قسم خورد و مرد مرد.

در مراسم تشييع زن در راس تشييع كنندگان قرار داشت . در دستانش شمع متبرك خودنمايي مي كرد كه بي وقفه ميسوخت!

 

برگردان: سیما

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 12:24 توسط |

وقتي پسر بچه بودم پدرم مرتب مي رفت ماموريت :كانادا. فيليپين. لهستان...

هر وقت مي رفت دعا مي كردم زمان متوقف شود. خدا خدا مي كردم باران بزند سيل بيايد  برف و بوران بگيرد.در مدرسه آرزو مي كردم بمباراني چيزي بشود و شهر را خاموشي بگيرد .هر چيزي كه ممكن بود زندگي را از روال معمولش باز بداردو مانع رفتن پدرم شود. وقتهايي كه بچه ها توي زمين بازي به سر و كله هم مي پريدند من يك گوشه كز مي كردم و سرم را مي كردم زير باراني ام و زل مي زدم به ساعتم كه صفحه اش توي تاريكي مي درخشيد و به تيك تيك دردناكش گوش مي دادم. اما زمان هيچ وقت متوقف نشد.

حالا به خودم نگاه مي كنم . به يك چشم بر هم زدن شده ام يك مرد 35 ساله.دارم مي روم ماموريت و پسرم اشك ريزان در پايانه فرودگاه به من زل زده است!

                                                                      

                                                       رابرت كريزلي

                                                       برگردان: سیما

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 16:38 توسط |

دخترک به وسط خیابان دوید.

- آقا گل بدم؟ گل سرخ، گل میخک ... .

هشت سال بیشتر نداشت، ولی به اندازه ی یک پیرزن نود ساله سختی کشیده بود. خرج خودش و مادر علیلش را با گل فروشی  در می آورد.

به گل هایش نظری افکند. گل های سرخ و صورتی و بنفش و... ولی یک گل عجیب هم بود. گل سرخ بود، ولی رنگش سفید بود. البته او می دانست که گل سرخ ها رنگ های مختلفی دارند، ولی سفید ... !

 

- دختر جون یه چند تا گل سرخ بده به من.

- واسه خانمتون می خواین آقا؟ اگه واسه خانمتون می خواین گل صورتی ببرین. زنا خیلی گل صورتی دوست دارن!

مرد از درون ماشین مدل بالای خودش خنده ای بلند تحویل چراغ راهنمایی داد.

- باشه ، چند تا گل صورتی بده .

 نزدیک عصر بود . تقریباً تمام گل هایش به فروش رفته بود. ولی گل سفید هنوز آن جا بود. دخترک از فروختن آن دسته گل نا امید شده بود. آن گل سفید مثل یک وصله ی ناجور بود .

ماشینی نزدیک شد :

-خانوم خوشگله ! این دسته گل رو چند میدی؟

درون ماشین یکی از اون دخترهای بالای شهر بود که گویا خیاط ازل در فروختن پارچه به ایشون کم فروشی کرده بود! دختر از این جور آدم ها حالش به هم می خورد. پس با تانی گفت:

- سه هزار تومان !

قیمت معمول یه دسته گل هزار تومان بود. راننده که گویا پولش زیادی کرده بود گفت:

- باشه قبوله .

وقتی دسته گل را گرفت، ناگهان نگاهش به گل سرخ سفید افتاد و بلافاصله گفت:

-این دیگه چیه؟ بیا بگیرش، نمیخوام. پولش هم مال خودت.

 دخترک با عصبانیت  گفت:

- خانوم ، من که گدا نیستم!

و پول را به درون ماشینش پرتاب کرد. راننده با تعجب سری تکان داد و با سرعت دور شد.

دخترک با عصبانیت گل سفید را در آورد تا دور بیندازد. ولی ناگهان بوی بسیار خوبی به مشامش رسید. بو از گل سرخ سفید بود .

 شهرت گل سرخ بیشتر به خاطر رنگش و بار عاشقانه ی این رنگ است. این گل زیاد هم خوشبو نیست .

 مثل این بود که از خود بهشت پایین افتاده باشد. دختر هر چه بیشتر بو می کرد، بیشتر مسحور می شد. گل را جلوی بینی اش گرفت و آن قدر بو کرد که نفسش بند آمد و به سرفه افتاد. حالا دیگر حاضر نبود تمام پول های دنیا را با آن گل عوض کند. دسته گل را به کنار خیابان انداخت و به سوی خانه دوید. گل سفید را به سینه اش چسبانده بود. به مادرش اندیشید که از بوییدن گل چه قدر خوشحال می شد!

و لحظاتی بعد در حال پرواز بود. ولی یک مشکل وجود داشت. او که بال نداشت! پس به زمین خورد. ماشین ها یک بعد از دیگری متوقف شدند و به ماشینی نگرستند که با دخترک برخورد کرده بود. همه دور او جمع شده بودند و همهمه می کردند.

 دخترک حرکتی نمی کرد. خون از سرش فواره می زد.

گل دیگر سفید نبود. اکنون یک گل سرخ واقعی شده بود. چنان سرخ که هیچ گل سرخی نمی توانست باشد.

 

رامين (مهمان حلقه)

 http://www.nishozanbor.blogfa.com/

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 5:31 توسط راد |

مرد معشوقش را بوسيد. زن جاي بوسه را از روي صورتش پاك كرد. مرد لبخندي زد و گفت: زحمت نكش پاك نميشه! و بعد زن را در آغوش كشيد و بوسه اي ديگر از لبانش گرفت. زن هم خودش را در آغوش مرد رها كرد. مرد گفت: ديگه اين عطر رو نزن. شبيه مال اونه. در اين لحظه صداي زنگ تلفن مرد را از خواب پراند. وقتي چشمانش را گشود، زنش را ديد كه در آغوشش جاي گرفته، با سردي او را از خود دور كرد و با استيصال گفت: بازم كه تويي!

جزیره

+ نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 5:53 توسط راد |

اتاق پر از آدم هاي جور واجور و مختلف است. همۀ مهمان ها لباس هاي رنگارنگ و رسمي پوشيده اند زني كه لباس سفيد عروسي به تن دارد، درميان هياهوي تمام نشدني جمعيت نگران و مضطرب به اطرافش نگاه مي كند. بعضي ها با حسرت به او مي­نگرند و بعضي درحالي كه لبخندي به لب دارند برايش آرزوي خوشبختي مي‌كنند و بعضي به نگراني بيهوده‌اش مي‌خندند و ياد خاطرات خوش خودشان مي افتند. زن نگاه مضطربش را به دست‌هايش مي‌اندازد و عرق آن ها را بادستمالي كه به دست دارد مي گيرد. مدام دست‌هايش را به هم مي سايد. كسي در گوشش چيزي مي گويد ولي او دست خودش نيست سعي مي‌كند ديگر اين كار را تكرار نكند. بالاخره سر و صدايي از گوشه اي بلند مي‌شود. مرد جواني كه كت و شلوار شيكي به تن دارد راهش را از ميان جمعيت باز مي كند و در حالي كه لبخندي به لب دارد جلو مي آيد و در ميان هلهله جمعيت دست زن را مي‌گيرد و او را با خود همراه مي‌كند. هر دو به طرف اتاقي هدايت مي شوند. زن لحظه اي سرش را بر مي گرداند و از آينه اي كه به ديوار است نگاهي به خودش مي اندازد و بعد همراه مرد وارد اتاق مي شود. در بسته مي شود و هياهو كم كم خاموش مي شود.

زن وسط اتاق ايستاده و سرش پايين است. مرد به طرف پنجره مي رود، آن را باز مي كند و نفسي تازه مي كند. پس ازلحظاتي به طرف زن مي آيد. زن تصميم خودش را گرفته مي‌خواهد چيزي بگويد مرد لبخندي مي زند زن منصرف مي شود و حرفش را ناگفته باقي مي‌گذارد.

مرد با لذت نگاهي به سر تا پاي زن مي اندازد و بعد جلو مي آيد دستي به موهاي آرايش كرده زن مي كشد و وقتي نرمي اش را حس مي كند بار دوم دستش را درون موهاي زن فرو مي‌برد. بدن زن ناگهان داغ مي شود. لحظه اي چشمانش گشاد مي شود، مي خواهد چيزي بگويد ولي باز سكوت مي كند. مرد دستش را به طرف عقب حركت مي دهد همين كه دستش به عقب سر زن مي رسد ناگهان موهاي زن همراه با دست مرد از بالاي سرش به زمين مي افتد.

زن كه از خجالت سرخ شده دست هايش را جلو چشمانش مي گيرد. مرد لحظاتي مات و مبهوت زن را نگاه مي كند گاهي به كلاه گيس و گاهي به صورت سرخ زن خيره مي شود پس از چند لحظه ناگهان قهقهه‌اي مي زند و روي تخت ولو مي شود. پس از اين كه خنده هايش اشك به چشمانش مي آورد كمي جا به جا مي شود و پاي چپش را روي پاي راستش مي‌اندازد و بعد با هر دو دست پاي چپش را مي گيرد و به شدت تكان مي دهد و پاي مصنوعي‌اش را درآورده و بالا نگه مي دارد تا زن ببيند

زن بعد از اين كه دستانش را از جلوي چشمانش بر مي‌دارد، ابتدا لبخندي روي لبانش مي‌نشيند سپس لبخند هر دو تبديل به قهقهه‌اي بلند مي شود.

 

جزیره

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385ساعت 5:41 توسط راد |

چندي بود كه آفتاب پشت كوه ها رفته بود و ديگر اثري از پرتوهاي سرخگونش نبود. آسياب هنوز مي‌چرخيد. آسيابان لب از پيپ سفيدش بر نمي داشت. فصل گندم بود. مردم زيادي صف كشيده بودند تا گندم هاشان را آسياب كنند. "اين طرف نه بادي مي آيد و نه آبي جاري است" اين را آسيابان، وقتي كه لبش را از پيپ بر مي داشت، مي گفت. از ديروز تا حالا كه تنها اسب باقي مانده اش مي چرخيد اين را بارها گفته بود و اسب بي چاره هنوز مي چرخيد. پير زني با كيسه اي گندم، كه از بقيه كمتر مي نمود، در ته صف گاهي سرك مي كشيد تا ابتداي صف را ببيند. اما چشمانش سوي آن را نداشت و نا اميد به جاي خود باز مي گشت. همه در صف دربارة آسيابان كه بر بالاي سكو با پيپ سفيدش ژشت خاصي گرفته بود، حرف­ها مي گفتند. برخي او را مردي پول پرست و بي رحم مي دانستند، كه رحمي به اسب بي چاره نمي‌كند و لعنت ها به او مي فرستادند. اما با شنيدن حرف نفر ديگر ساكت مي شدند "اگر او بي رحم نباشد چه با گندم هامان كنيم" پس از آن دست از لعنت برمي داشتند و چند نفري او را دعا مي كردند. "آدم خوبي است مي خواهد كار مردم را راه بيندازد و گرنه پول كه هر چه بخواهد در اين چند روزه به دست آورده.." سخنان مردم در هم مي آميخت و آسياب مي چرخيد. پيرزن كه گوش هايش سنگين بود هيچ نمي شنيد و از اين خوشحال بود. فقط دعا مي كرد تاصف كوتاه شود چرا كه پاهايش ديگر طاقت ايستادن نداشت. صف آرام به پيش مي رفت و پيرزن نزديك مي شد آسيابان از اسب قديمي اش مي‌گفت كه چند روز كار كرد و دم بر نياورد. افسوس مي خورد كه چرا آن را فروخته و پس از آن مشغول توصيف حيرت انگيز آن مي شد. گاهي از سكو پايين مي آمد تا گفته هايش را به صورت تصويري نشان دهد. در همين حال بود كه ناگهان خشكش زد. آسياب از كار افتاده بود. آسيابان به داخل دويد. صداي ناله‌هايش بر جسدِ بي جان اسب از بيرون شنيده مي شد. مردم در هم ريخته و از هر طرف پراكنده شدند. پيرزن هنوز مانده بود و رمق آن نداشت تا كيسة گندمش را به دوش بكشد.

کریم دوغی

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 5:27 توسط راد |

 مگس جوان چرخی دیگر زد. با نیمی از هزاران چشمش به میز غذا و با نیمی دیگر به مرد نگاه کرد. او با قیافه‌ای احمقانه و با دهان باز خوابیده بود. بار دیگر به غذاها نگاه کرد و آهی کشید. چه قدر رسیدن به آن ها آسان و وسوسه کننده بود!

 به سمت میز شیرجه رفت، ولی در میانه راه منصرف شد و ایستاد. عذاب وجدان مثل بند کفشی که زیادی سفت شده باشد، گلویش را می فشرد(بگذریم از این که مگس ها کفش ندارند) چهره رنگ پریده پیش از مرگ پدرش، همیشه جلوی چشمانش بود. البته سعی می کرد تمام هزاران چشم مرکبش را به این تصویر وا نگذارد تا از سوی دشمنان غافلگیر نشود. بنابر این می شود این خاطرات را به حالت تصویر در تصویر تلویزیون تشبیه کرد.

البته همان طور که مگس‌ها کفش ندارند، تلویزیون هم ندارند! پس نمی توان انتظار داشت که این توصیف دقیق باشد. ولی نویسنده گاهی مجبور است در میان دروغ هایش، چند نمونه واقعی هم بیاورد تا این دروغ‌ها راحت‌تر به خورد خواننده برود. پس کم و کاست این دروغ‌ها را نه از تصورات مگس جوان، که از نویسنده بدانید.

در مغز مگس جوان، که وزنش حتی به گرم هم نمی رسد، این ماندگارترین تصویر از پدر بود. پدر به سختی نفس می‌کشید. دیگر چیزی از او باقی نمانده بود. چشمانش که روزی سویی عجیب داشتند، اکنون شبیه توپ فوتبالی بودند که پنچر شده باشد. دستانش  به چوب‌های خشکی می ماندند. بال‌هایش، که روزی عظمتی برای خود داشتند، اکنون مانند پرده‌های تور پاره‌ای بودند که به نسیمی بند است. خرطومی که روزی توانایی مکیدن بهترین کثافات را داشت، اکنون شبیه شلنگی بود که در مجاورت گرما، کشیده و کج و کوله شده بود. در یک جمله، در آخر خط بود. او در آخرین لحظات عمر پر بار چهل روزه خود به سر می‌برد. او در این عمر طولانی، که نصیب هر مگسی نمی‌شد، تبدیل به یک اسطوره و فخر عالم مگس‌ها شده بود. نام او مدت‌ها بر تارک کثافات عالم خواهد درخشید.

 

در آخرین لحظات عمر، او به چه می اندیشید. شاید به درستی نتوان بیان کرد. مگس‌ها موجودات عجیبی هستند. ولی می توان ماحصل افکار وی را این گونه یافت. فکر او به گذشته‌های دور پرواز کرده بود.

پنج روز از عمرش می گذشت که به آن مکاشفه رسید. سوال‌هایی هستند که به مغز هر کسی نمی‌رسند و باید غیر عادی بود تا به آن‌ها اندیشید. او بارها شاهد له شدن دوستانش در زیر مگس‌کش بود. او مگس‌هایی را دیده بود که تمام عمر خود را با عوارض ناشی از حشره‌کش‌ها می گذراندند. سرفه‌های پی در پی پدرش گواهی بر این قضیه بود .

و این گونه بود که به این فکر افتاد: چرا انسان‌ها با مگس‌ها دشمنی دارند؟

 مگر مگس ها مخلوق خدا نبودند؟ مگر حق زندگی نداشتند؟ به علاوه، مگس‌ها قدرت پرواز داشتند، ولی انسان‌ها فاقد این قدرت بودند! گاهی فکر می کرد، انسان‌ها به این دلیل به مگس‌ها حسادت می کنند. ولی این دلیل کافی نبود تا انسان‌ها دست به نسل‌کشی بین مگس‌ها بزنند. هر چه فکر کرد جوابی نیافت. در نهایت به این نتیجه رسید که جواب بین انسان‌هاست. پس تصمیم گرفت زبان آن‌ها را بیاموزد.

برای آموزش این زبان، نزد بزرگترین استاد بین حشرات رفت. روی کارت ویزیت نوشته بود:

 

 آموزش تضمینی علوم مختلف توسط استاد  کتابخوار  

هر علمی آسان است، به شرطی که معلم خوبی داشته باشید!

استاد کتابخوار

دارای مدارک مهم بین الحشرات والحیوانات!

یکی از دوازده عالم بزرگ دنیا!

آموزش تضمینی: فقط در بیست روز!

 

طالب علم ما، کمی با خود اندیشید: بیست روز، این نیمی از عمر یک مگس است! 

ولی تصمیمش را گرفته بود. پس به نزد استاد شتافت.

 

استاد کتابخوار، بزرگترین کرم کتابی بود تا به‌ حال دیده بود. این را هم باید به محسنات وی افزود. او مدت‌ها در کتاب خانه های مختلف زندگی کرده و از همه قماش کتاب تناول فرموده بود! به این صورت بود که او به بزرگ ترین عالم دنیای حشرات تبدیل شده بود. مقدارعلم او را می‌شد از اندازه شکمش فهمید!

او بلافاصله به آموزش جوان داستان ما همت گماشت. هر روز به او زبان انسان‌ها را می آموخت که کار مشکلی هم بود. او همیشه می گفت:

زبان انسان‌ها عجیب ترین و بد ترین زبان در دنیاست‌! آن‌ها یکدیگر را با نام‌های مختلف صدا می‌زنند که کار ما را مشکل می‌کند. برای مثال: پدر، همسر، دوست، مرد، راننده تاکسی، پسر خاله و ... که همه به یک شخص گفته می‌شود .

روزها و روزها می گذشت و جوان ما به میان سالی رسید. او اکنون بیست و پنج روزه بود و بیش از نیمی از عمر خود را سپری کرده بود. اکنون به زبان آدمیان تسلط کافی داشت. پس با استاد وداع کرد و به خانه برگشت (منظور فاصله ی بین قفسه کتاب خانه تا اتاق نشیمن است که او در آن جا می زیست) و آن گاه به صحبت‌های انسان‌ها گوش داد. ولی به زودی پی برد که راز کار در جعبه‌ای جادویی به نام تلویزیون است.

پس ساعت‌ها و ساعت‌ها می نشست و تلویزیون نگاه می کرد تا پی ببرد چرا انسان‌ها با مگس‌ها دشمنی دارند؟ البته او در فکرش اعتراف می‌کند که اگر رسالتی بزرگ بر دوش نداشت، تلویزیون وسیله‌ای بسیار مفرح بود که می‌توانست  از آن لذت ببرد .

ولی او وظیفه‌ای داشت که زحمت زیادی برایش کشیده بود. پس قید تمام لذات را زد و فقط نگاه کرد. آن قدر نگاه کرد تا چشمانش ضعیف شد و مجبور شد عینک بزند. البته مشکل این جا بود که او هزاران چشم مرکب داشت که گاهی تلالو نور آنها در عینک، چشمانش را آزار می داد. ولی او باز هم تحمل می کرد.

 

سی و شش روز از عمرش می‌گذشت و چند روزی دیگر فرصت نداشت که بالاخره دید و بلافاصله سکته کرد. سه روز(لطفاً با مقیاس مگسی محاسبه کنید!) در حالت شوک بود و حرفی نمی‌زد. گویی صاعقه بر او زده بود. دیگر آخرین نفس‌ها را می‌کشید که پسرش را بر بالین خواند و با آخرین نای خود در گوش او چیزی گفت و مرد. به همین سادگی!

 البته در دنیای نوشتن گاهی سادگی و گاهی پیچیدگی پیروز می شوند. شاید اگر شما به جای من بودید، برای این بزرگ دانشمند عالم مگس ها، مرگی رومانتیک تر متصور می‌شدید، ولی چه می‌توان کرد که دنیای ظالمی است!

 

مگس جوان باز هم به پایین نگاه کرد. اکنون چشمان مرکبش به سه گروه تقسیم شده بودند: گروهی تصویر پدر در حال احتضار را می‌پروراندند ، گروه دوم مرد خرناس کش را می پاییدند و گروه سوم به میز غذا می‌نگریستند .

تصمیمش را گرفت. به پایین شیرجه زد. مسیر را خیلی خوب می شناخت. او اکنون افسانه شخصی خود را می دانست. به مردی که با دهان باز خوابیده بود نزدیک شد و شیرجه زد. وارد دهان او شد و راه معده اش را در پیش گرفت.  لحظاتی بعد، در حالی که آخرین لحظات عمر خود را درون معده مرد می گذراند، آخرین تصویر پدر را می‌دید که در گوش او می گفت:

 

مگس ها آفریده شده اند تا انسان ها را بیمار کنند! 

 

نویسنده: رامین (مهمان حلقه)

http://www.nishozanbor.blogfa.com/

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 6:22 توسط راد |

رؤيا از عصبانيت به خود مي‌لرزيد. عضلات صورتش بيرون زده بود. با تمام نيرو دستانش را مشت كرده بود. حرارت آتش صورتش را سرخ كرده بود.

سعيد وقتي شدت عصبانيت رؤيا را مي‌بيند، از رؤيا و آتش رو برمي‌گرداند. چند قدمي فاصله مي‌گيرد و رو به دريا مي‌ايستد. يك سيگار از جيبش در مي‌آورد و گوشه لبش مي‌گذارد و بدون معطلي با فندك آن را روشن مي‌كند. با اولين پك عميقي كه به سيگار مي‌زند گويي يك مسكن قوي مصرف كرده، چشمانش آرام بسته مي‌شود و اخم‌هايش باز مي‌شود.

رؤيا هنوز با چشمان غضبناك سعيد را نگاه مي‌كند كه با نوك كفشش با ماسه‌هاي نرم ساحل ور مي‌رفت. سعيد با يك موج بلند خيس مي‌شود. او كه افكارش پاره شده است چشمانش را ناگهان باز مي‌كند سرش را پايين مي‌آورد و به پاهاي خيسش نگاه مي‌كند ولي همانطور بي‌حركت مي‌ماند و پك ديگري به سيگارش مي‌زند.

رؤيا از سعيد چشم بر مي‌دارد و به آتش نگاه مي‌كند. آرام مي‌نشيند و زانوانش را در بغل مي‌گيرد و چانه‌اش را به زانوهايش تكيه مي‌دهد. اخم‌هايش كمي باز مي‌شود. به آتش زل زده بود. گهگاهي از لابه‌لاي شعله‌هاي آتش شبحي از سعيد را مي‌ديد. افكارش به كلي به هم ريخته بود. صداي موج دريا و جزجز و تق تق آتش و صداي نسيمي كه شعله‌ها را به اين طرف و آن طرف مي‌برد، موسيقي غمگين و عجيبي ساخته بود. اشك در چشمان رؤيا حلقه زده بود و شعله‌ها برق عجيبي در چشمانش ايجاد كرده بود. با اولين باري كه مژه‌هايش روي هم مي‌رود قطره اشكي از چشمش جدا مي‌شود و روي گونه‌اش مي‌غلطد. بغضي گلويش را پر كرده بود، ولي خود را كنترل مي‌كرد. وقتي احساس كرد كه سعيد هم از گريه شانه‌هايش تكان مي‌خورد صدايش را رها مي‌كند و با صداي بلند شروع به گريه مي‌كند و چشمانش را به زانوهايش فشار مي‌دهد.

سعيد با شنيدن گريه رؤيا با آستين چشم‌هايش را پاك مي‌كند و به رؤيا نگاه مي‌كند. مي‌خواهد حرفي بزند ولي پشيمان مي‌شود. برمي‌گردد و به ستاره‌ پر نوري كه در اعماق تاريكي شب مي‌درخشد نگاه مي‌كند و پك ديگري به سيگارش مي‌زند.

رؤيا خيلي سريع تخليه مي‌شود و كم كم آرام مي‌شود. بعد از چند لحظه سكوت سرش را بلند مي‌كند. دماغش را بالا مي‌كشد و از جا بلند مي‌شود. شادي پنهاني در چهره‌اش نمايان مي‌شود. اما از بروز لبخند در چهر‌ه‌اش جلوگيري مي‌كند. به طرف سعيد مي‌رود و سرش را به بازوي او تكيه مي‌دهد و با صداي آرامي مي‌گويد:

ـ سعيد

سعيد (با كمي مكث)

ـ جانم

مي‌گم... مي‌گم من فكرهام رو كردم... بچه ام رو مي‌خوام نگه دارم.

كاغذ كوچكي كه روي آن نوشته شده «تست بارداري» از دست سعيد رها مي‌شود و به دريا مي‌افتد.

نویسنده: ساهامیرو

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 10:49 توسط راد |

خيلي اين پا و اون پا كرده بود تا بتونه حرفشو بزنه، نفسش به شماره افتاده بود. تو دلش مي گفت: اي كاش همۀ آدما مي تونستند هر چي تو دلشون هستو بلند بگن.
- مي بخشيد آقاي آق علي! مي خواستم بگم اگه ممكنه يه مقدار...

***
هواي لونه خيلي سرد شده بود. حال رفيقش خيلي بد بود. يه هفته اي بود كه از لونه بيرون نرفته بودند. دو روزي بود كه كسي بهشون سر نزده بود. شاخك هاش بد جوري صدمه ديده بود. ديگه چيزي هم تو لونه براي خوردن نداشتند.

***
دير وقت بود. فكر خرجِ عمل، يه لحظه هم اونو آروم نمي ذاشت. اما يه دفعه يه انرژي تو وجودش جريان پيدا كرد. بلند شد يه ليوان آب رو سر "ماري" گذاشت و يه بوسه از پيشونيش كرد. به طرف جا لباسي رفت. هر چند ديگه دير شده بود وهيئت تموم شده بود.

***
يه دستي به شاخك هاي دوستش زد. يه كم آروم جا به جا كرد. طوري كه بيدار نشه. مي بايست يه كاري مي كرد. بي اختيار بلند شد و به طرف بيرون رفت. هر چند مي‌دونست كه شبِ و بعيده كه چيزي براي خوردن پيدا بشه...اما بايد يه كاري مي كرد.

***
جلوي آينه ايستاده بود. صورتشو تو آينه ديد. يه لحظه خودشو نشناخت. يه هفته اي بود به سر و روش نرسيده بود و خودشو مرتّب نكرده بود. صداي زنگ اف اف بود. دست پاچه شد. ترسيد "ماري" از خواب بيدار شه. به طرف در دويد. در و باز كرد. باور كردني نبود.

***
خاك هاي دمِ درِ سوراخو جا به جا مي كرد تا بتونه بياد بيرون. خوب دقّت مي كرد كه چه جور بايد موقعِ برگشتن خاك ها رو همون طور سر جاش بچينه تا اگه دست خالي برگشت مضحكه بقيّه نشه. اما دلش روشن بود. سايۀ بلندِ دو تا آدمو ديد كه داشتند با هم حرف مي زدند.

***
- حال خانم "ماري" چه طوره موسيو پترسي؟
- والّا چي بگم آقاي آق علي. دكترش گفته بايد عمل بشه اما...
- راستش ما جوياي احوال هستيم اما خدا شاهده خجالت مي كشيدم ازت بپرسم.
- شما لطف داريد.
- راستش امشب غذا يه كم زياد اومد بهانۀ خوبي بود. گفتم هم يه بشقاب عدس پلو بيارم هم بهت بگم اگه مشكلي داشتي كافيه لب تر كني...

‌ ***
هنوز داشتند حرف مي زدند. بوي خوراكي مي اومد. مي خواست از سوراخ بياد بيرون اما ترسيد. با خودش گفت نكنه برم بيرون من هم زير دست وپا بمونم. بهتره صبر كنم حرفشون تموم بشه و برن. منتظر موند اما يه دفعه ديد يه چيزايي از بين اون دو نفر ريخت رو زمين. باورش نمي شد. خوراكي بود. برنج نرم و خوش بو.

***
حسابي شرمندۀ آق علي شده بود. اون از كمك مالي اين هم از اين كه پيرمرد خودش پا شده بود غذاي نذري آورده بود. آن قدر ذوق زده شده بود كه وقتي اومد بشقابو بگيره دستش خورد و يه كم ازعدس پلوي نذري ريخت روي زمين. نشست براي جمع كردن...

***
ديگه دست خودش نبود. بي اختيار اومد بيرون. به زحمت يه دونه برنجو بلند كرد و سعي كرد اونو داخل لونه ببره. مطمئن بود كه بايد دست تنها همۀ برنج وعدس ها رو ببره داخل لونه.

***
بي اختيار شرمنده شد. نشست تا برنج و عدس هاي روي زمين رو جمع كنه... كه ديد يه مورچه سياه داره به زحمت يه دونه برنجو مي بره داخل لونه اش. آق علي گفت - من با اجازت بايد برم. كارام مونده. حتماً يه سري به ما بزن...دم و دستگاهِ امام حسين ( عليه السلام ) تعارف نداره... موسيو خداحافظ.
مات و مبهوتِ تماشاي مورچه سياه بود. پيش خودش گفت... .

نويسنده: سيد مجتبي طباطبايي
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 6:11 توسط راد |

اقتباسی از تابلو "اسباب کشی" استاد کاتوزیان

۱. روز. داخلي. خانۀ زهره
"زهره" دختري هفت، هشت ساله روي رختخواب هاي تا شده و پيچيده شده، وسط اتاقي خالي از اسباب، نشسته است. دفتري به دست دارد و غرق فكر است. چشمش به دوستش "زيبا" كه هم سن و سال خودش است مي افتد كه غمزده دم در ايستاده و او را تماشا مي كند.
- زهره: چرا اون جاوايستادي؟ بيا تو.
زيبا جلو مي آيد در دستش گل رز صورتي رنگي ديده مي شود سرش را پايين انداخته و غمگين است
زيبا: مي خواين برين؟
زهره: هرچي به مامان ميگم فايده نداره مي گه خونه خريديم بايد بريم خونه ي خودمون
زيبا (درحالي كه به زهره نگاه مي كند): ميري اون جا دوستاي جديدي پيدا مي كني
زهره(بابغض) خوب تو هم دوست مني تازه با تو كه بيشتر دوستم اين همه وقت با هم همسايه بوديم من ميومدم خونه ي شما تو ميومدي ولي بيشتر وقتا من ميومدم خونه ي شما حالا تو هم بايد زياد بياي خونه ي ما
زيبا (كه اميدوارشده با لبخندي جواب مي دهد) باشه با مامانم ميايم
كمي مكث مي كند و بعد : قول مي دي هرجا رفتي منو يادت نره
زهره: آره تو چي؟
زيبا: منم آره. قول مي دم تا آخر عمرم تو رو يادم نره.
كمي مكث مي كند و بعد
زيبا: راستي اين دفتر هم قرار شد يك ماه دست تو باشه يك ماه دست من. يادت كه نرفته؟
زهره: نه. اين دفتر مال دو تامونه ! عكساشو با هم جمع كرديم پس مال هر دومونه.
زيبا (در حالي كه گلي را به زهره نشان مي دهد كناراو روي رختخواب ها مي نشيند).
زيب: بيا اين گل رو پرپر كنيم گلبرگاشو بشماريم هر كي عدد فرد اومد يعني اون نامرده زود دوستشو يادش مي ره باشه؟
زهره: باشه يكي تو يكي من .
زهره و زيبا شروع به كندن گلبرگ هاي گل مي كنند و مي شمارند4 3 2 1 …
يكي زهره و يكي زيبا مي كند آخرين گلبرگ يعني بيست و هفتمين گلبرگ را زهره مي كند
زهره( وحشت زده) بيست و هفت زوجه يا فرد؟
زيبا (مايوسانه) بابام مي گفت هر عددي كه رقم دومش فرد باشه خودشم فرده
زيبا (غمگين مي شود) ديدي تو زود منو يادت مي ره
زهره (درحالي كه بلند مي شود) نه قبول نيست. گله يك برگ كم داشت من اين شرط بندي رو قبول ندارم.
دراين لحظه زني واردمي شود زن (رو به زهره): زهره چرا نشستي بابات دو ساعته منتظره زود باش
زن از در بيرون مي رود .
زيبا دم در ايستاده زهره تادم در مي آيد ولي گويي چيزي را فراموش كرده برمي گردد و از روي اثاثيه گلبرگ هاي پرپر شده را بر مي دارد و لاي دفترش مي گذارد .نگاه هاي غم زده‌ آن ها به هم گره مي خورد.

2.روز-خارجي

صحنه ثابت مي شود. دوربين عقب مي كشد و ما آن صحنه را درون عكسي مي بينيم زن جواني عكس را به دست دارد. قطره اشكي روي عكس مي چكد زن آن را با آستين لباسش پاك مي كند
زن به عكس نگاه مي كند ما نمايي از عكس را مي بينيم. صداي زن روي تصويراست:
شرط بنديمون درست بود تو همون سال رفتي. يادمه دونه هاي سرخك تمام تنت رو پر كرده بود
زن (آه عميقي مي كشد)
زن: ولي من به قولم وفادار موندم
كمي سكوت
زن عكس را درون زيپ كيفش مي گذارد دوربين عقب مي كشدو ما زن را در قبرستان مي بينيم زن بطري آبي را كه بغل قبر گذاشته برمي دارد و روي قبر مي ريزد .فيد به سياهي.

نويسنده : جزيره

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 5:32 توسط راد |

آرزويش برآورده شده بود. در پوست خود نمي گنجيد. فرياد مي‌كشيد و دور اتاق مي‌چرخيد و مي‌رقصيد. اصلا باور نمي كرد كه خدا آن‌قدر دوستش داشته باشد كه حاجت روايش كند. كنار پنجره رفت. كمي پرده را كنار زد و دزدكي نگاهي انداخت. ريز خنديد و خنده‌اش را زير دستانش پنهان كرد. بعد به طرف تلفن رفت. شماره‌اي گرفت. خوشحال و هيجان زده گفت: بهت تبريك مي گم. بالاخره مرد. بالاخره سگ مزاحم پدرت مرد. حالا من با آرامش و بي‌ترس مي‌تونم هر روز بيام خونه‌تون و خوش بگذرونيم.

نويسنده: هیوا
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 5:3 توسط راد |