تبليغاتX
حلقه سه‌شنبه - من دوستت دارم كه مي‌گويم ببار

 

«پس چي بود؟» همه‌اش شايد به دقيقه نرسيده بود كه چند بار اين سوال را...

بهتر است بگويم چندين بار تا بداني چقدر خيلي! نمي‌دانم چرا گاهي اين طوري مي‌شوم و بعضي سوال‌هاي الكي و پوچ در ذهنم قلمبه مي‌شود و انگار آژير مي‌كشد و وقتي آژيرشان تمام مي‌شود، هي روشن و خاموش مي‌شود...

اه! تشبيه بد و نچسبي بود، نه؟ اما اگر تو هم اسير اين سوال‌هاي مسخره مي‌شدي، از توصيف كردنشان زجر مي‌كشيدي. نمي‌دانم شايد هم من الكي اين‌قدر بزرگش كردم. نمي‌دانم شايد هم خودش اين‌قدر بزرگ شد. نمي‌دانم. نمي‌دانم. فقط مي‌دانم كه گاهي اين سوال‌ها ديوانه‌ام مي‌كند. البته شايد تو هم با ديدن اين چيز كوچك و عجيب، مي‌رسيدي به اين سوال كه: «پس چي بود؟»

بله! من فكر مي‌كنم درست فكر مي‌كني و من الكي دارم اين‌قدر بزرگش مي‌كنم اما مطمئنم اين علامت خودش بود. درست است كه از آخرين باري كه ديدمش و لمسش كردم، نزديك به يك سال گذشته اما خوب يادم هست. خب آخر وقتي يك سال است كه به نديدنش عادت كردم؛ وقتي يك سال است كه نتوانستم لمسش كنم؛ وقتي يك سال است كه فقط با عكس‌هاش سر كردم، حالا كه به طور ناگهاني ديدمش به من حق بده ابتدا كمي شك كنم كه خودش بود و در نتيجه اين سوال مزخرف در ذهنم ورجه و وورجه رود كه: «آخه پس چي بود؟»

چرا اين طوري نگاه مي‌كني و مي‌خواني؟ خيلي تابلو بود؟

خب بله راستش دروغ گفتم. من حتي شك هم نكردم كه خودش باشد. حتي به فكرم هم نرسيد. به همين خاطر هم اذيت شدم كه چرا همان ابتدا نشناختمش و كارم به اين سوال رسيد كه: «پس چي بود؟»

صبح پنج‌شنبه بيست و نهم آذر سال ۱۳۸۶ چند دقيقه از ساعت شش گذشته بود كه از شدت سرما و در نتيجه پركاري كليه‌هاي حساسم، مجبور شدم بالاخره از جا بلند شوم و از خير اين خواب شيرين بگذرم. شب دير وقت بود كه كنار پنجره خوابم برده بود و هنوز هم خسته و خواب بودم.

بعد از تكرار كارهايي كه به انجام دادنشان در هر صبح عادت كردم، از خانه بيرون زدم تا كمي بدوم به عنوان ورزش صبحگاهي كه چند صبح است شروع كرده‌ام. بعد از كمي دويدن، كم كم چشمم به خورشيد خيره ماند و همين طور دويدنم تبديل شد به قدم زدن. خورشيد هم با اين كه خيلي بالا آمده بود، مثل من خواب‌آلود و خسته به نظر مي‌رسيد. آسمان صاف بود و هوا بي‌هيچ آلايش. ريه‌هايم راحت نفس مي‌كشيدند، اما قلبم، آرام و خسته و فقط انگار بود. كمي با خورشيد چشم در چشم مانديم. ولي من كه خورشيد نيستم همين طور راست راست بايستم وسط اين سرما. لذا سردم شد و مجبور شدم به خانه پناه ببرم. در خانه كار خاصي نداشتم جز اين كه آماده شوم براي رفتن. شدت سرما، بقيه را در خواب نگه داشته بود. در خانه هم كمي قدم زدم، حال عجیبی داشتم؛ من به اين حالت مي‌گويم بي‌قراري. انگار درونم مي‌دانست كه امروز قرار است اتفاق خاصي بيفتد. نقشه‌ي استانمان افتاده بود وسط راه روي قالي. گرفتمش و به فونتي كه با آن اسم استانمان نوشته شده بود دقت كردم. با خودم گفتم: «اگه بچه بوديم و اين صفحه رو با يه جعبه مداد رنگي به ما مي‌دادن، براي شادي سوراخ حرف قاف و ميم هم كه شده، رنگش مي‌كرديم. ولي حالا اگه اين صفحه رو با يه جعبه مداد رنگي به من بدن، يا ژست فهم و بزرگي و شخصيت و از اين چرت و پرتا به خودم مي‌گيرم و خط خطيش نمي‌كنم، يا اگه حوصله‌ي اين ژستا رو نداشته باشم يا كسي نفهمه، مداد سفيد رو مي‌گيرم و روي اسم استانمونو رنگ مي‌كنم.» در فكر همين جواب‌هاي بي‌سوال مسخره بودم كه ناگهان فهميدم حالم دارد از فضاي دل‌گير و چارديواري خانه به هم مي‌خورد. ساعت را نگاه كردم: داشت ديرم مي‌شد. نه وقت صبحانه خوردن داشتم و نه حوصله‌اش را. هنوز چند دقيقه به ساعت هفت مانده بود كه از خانه زدم بيرون و نتوانستم لحظه‌ي قرار گرفتن عقربه‌ي بزرگ ساعتمان روي عدد ۱۲ و صداي رنج‌آور اما زيباي ساعت را درك كنم. اين صدا برايم مثل يك موسيقي شده بود و حتي حالا بيرون از خانه مي‌شنيدمش. حس مي‌كردم زندگي بيشتر از من وجود دارد، با اين كه تمام روزهاي زندگي‌ام مثل امروز تكرار مي‌شد. همين طور تكرار... همين طور تكرار... تكرار... تكرار...

داشتم پخش شدن صداي ساعت را در ذهنم تحمل مي‌كردم كه ناگهان همان جا...

«اين چيه؟». از آن جلوتر كه ديدمش، برايم جلب توجه كرد و ايستادم. آرام و خرامان به طرف من آمد. با خودم گفتم: «يه تكه گچه ديگه! از اون بالا افتاده.» اما سبك‌تر از اين حرف‌ها بود و خيلي خرامان و آهسته پايين مي‌آمد؛ اين‌قدر كه بتوانم چند تا حدس ديگر بزنم: « شايد تكه‌اي رنگ باشه كه پريده!» وسط راه سرم را مثل بچه‌ها، گرفتم بالا و اطراف را نگاه كردم. هيچ شيء يا بنايي در اين اطراف نبود كه گچي يا به رنگ سفيد باشد. با خودم گفتم: «اين چيز سفيد! به اين كوچيكي! يعني پس چيه؟» خيلي كوچك بود؛ تقريبا يك نقطه بود، يك نقطه‌ي سفيد. سرم را كه پايين آوردم هنوز به زمين نيفتاده بود، طوري كه اگر دستم را باز مي‌كردم و زيرش مي‌گذاشتم بدون اين كه خم شوم در دستم مي‌افتاد. همين كار را كردم. آهسته و زيبا فرود آمد و در دستم نشست. ولي... ولي... زود اما بي‌صدا ناپديد شد. انگار كه رويايي بيش نبوده است. طوري كه حس كردم، نه تنها اين سفيد، بلكه تمام اين داستان، تمام امروز، تمام زندگي، تمام من، تمام هست، همه رويايي است كه به زودي حبابش مي‌تركد و ناپديد مي‌گردد و من مي‌فهمم زندگي من طور ديگري بود و آن‌چه گذشت زندگي من نبود، بلكه رويايي بود در گوشه‌اي از زندگي‌ام. خوابم پريده بود اما آن لحظه آرزو مي‌كردم كاش نپريده بود. بي‌رمق، بي‌تفاوت، غرق بي‌سببي، تند و بي‌قرار راه مي‌رفتم، مثل وقتي كه در جاي شلوغ و آلوده قدم مي‌زنم. «اگه رنگ يا گچ نبود، پس چي بود؟ خب لابد يه چيز ديگه بود! ديگه اين‌قدر كه نمي‌تونم رويايي شده باشم. تو يه فيلم تخيلي كه بازي نمي‌كنم.» با خودم گفتم: «شايد واقعيت نبود! اما اگه واقعيت نبود، پس چي بود؟» راستش خودم هم مطمئن نبودم كه در يك فيلم تخيلي بازي نمي‌كنم. ...خلاصه مدام با خودم كلنجار مي‌رفتم كه اگر فلان نبود، پس چه بود؟ همه چيز به فکرم می‌رسيد، حتي غيرواقعي بودن اين شيء و رویایی بودن آن چه با چشم خود دیدم؛ هر حدسي مي‌زدم الا...

خب بله از ابتدا خودم اين سوال را اين‌قدر بزرگش كردم اما كمي جلوتر كه رفتم، دوباره...

دوباره آن شيء سفيد رنگ. درست است! خودش داشت اين‌قدر بزرگ مي‌شد. چند تاي ديگر. هر لحظه بيشتر و بزرگ‌تر مي‌شدند. باورم نمي‌شد. كاش رويا بود، چون مي‌ترسيدم نتوانم خودم را كنترل كنم. هنوز چند روز مانده بود به زمستان و اين علامت زمستان بود. به زمستان سلام كردم و «برف! برف! برف اومده! برف! برف! برف! ...» اما كسي صدايم را نمي‌شنيد، چون هنوز فرياد نزده بودم. اگر هم فرياد مي‌زدم، همه به من مي‌خنديدند. البته اين مهم نبود، مساله اين بود كه كسي نمي‌توانست دركم كند. در اين لحظه، ملاقات با كسي كه مثل من، اولين دانه‌ي برف در دست او آب شده بود، باارزش‌تر از هر چيزي بود. چون حتي اگر زبان يكديگر را نمي‌فهميديم، همديگر را مي‌فهميديم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:19 توسط راد |