X
تبلیغات
حلقه سه‌شنبه - همه چیز درباره زنان بدون مردان

بنام خدا

 

 

شوخی

 

 

زن که حسابی جوش آورده بود ميخواست با مرديک دعوای اساسی راه بياندازد.آخر مرد بی مقدمه گفته بود:

_ زنها هيچ وقت از فلسفه چيزی نفهميدن فقط اداواصول در آوردن.

و خنديده بود.زن قيافه حق به جانب گرفته بود.می خواست جواب مرد را بدهدکه مرد مهلت نداده بود:

_ واسه همينه که در طول تاريخ يه زن فيلسوف هم نداشتيم.

زن خودش را آماده کرده بودتا با توپ پر برايش فلسفه ببافد که مرد سرش را تکان داده بودو محکم گفته بود:

_ متاسفانه زنها هيچ وقت به سعادت نمی رسند.

زن پوزخند زده بود.مرد گفته بود:

_ اوه!سعادت...تازه همش هم مال آدم بود اما حوا رسيد و کار رو خراب کرد.

زن از عصبانيت سرخ شده بود.مرد که همه ی هدفش همين بود پيروزمندانه می خنديد.گفت:

_آخه واسه چی خودمون رو گول بزنيم.من هم که نگم تمام تاريخ قبول دارن که زنها از جنس پست...

مکث کرده بود ونگاه کرده بود به چشمهای غضب آلود زن:

_ البته قبول دارم که مردها کنار زنهااسم مرد گرفتنداما...کنار "زنهای خوب"!

ولبخندی شيطنت بار زده بود و ادامه داده بود:

_ اما می دونی که عزيزم ديگه نايابه...زن خوب مثل سرخپوست خوب می مونه!...

وبلند خنديده بود.زن از عصبانيت غذای آنشب را توی سطل زباله خالی کرده بود.مرد از حرصش گفته بود:

_ اسفناک ترين جای تراژدی همينه...زنها فقط به درد غاروغور شکم مردها می خورند.

زن به زور جلوی خودش را گرفته بود که اشکش در نيايد.مرد برای اينکه حرص زن را دربياورد گفته بود:

_ می دونی عزيزم البته نبايد اين نکته را ناديده گرفت که هميشه پشت مردهای موفق تاريخ يه زن موفق هم بوده چون زن موفق خيلی خوب می دونسته چطور نيازهای مرد موفق رو تامين کنه تا مرد به انديشه و فلسفه و کشف و اختراع هاش بپردازه.

زن بغض کرده بود.مرد سرش راتکان داده بود:

_قسمت بد ديگه تراژدی همين جاس...تمام حربه و جربزه شون در اشک ترسشون در سوسک و زندگيشون در عشق جمع می شه.به همه چيز مطلق نگاه مي كنند وتازه همه چيز روهم كامل مي خوان...يك مشت ساده دل!

و ادامه داده بود:

_مردها مي خوان اولين عشق يه زن باشن اما زن هاي ساده دل تمام آرزوشون اينه اي كاش آخرين عشق مردشون باشن!

و داشت از اينكه زن را حسابي دست انداخته بود حسابي كيف مي كرد .يك تاي ديگر از روزنامه را ورق زد و گفت:

_آه...موجودات احساساتي.فكر مي كنند عشق همه چيزه.

برگي ازروزنامه را كه جلوي پايش افتاده بود برداشت:

_ عشق دست و پاي مرد رو مي بنده و متاسفانه زن اين رو نمي فهمه!

اشك صورت زن را خيس كرده بود.باعجله به اتاق رفت.مردروزنامه خواندنش تمام شده بودوحالا داشت با قيافه مقتدرانه و هميشه پيروزش آخرين اخبار يك شبكه تلويزيوني راتماشا مي كرد.كه زن برگشت.مرد بي آنكه برگردد گفت:

_راستي عزيزم آخرين نكته اينه كه زنها خيلي خيلي پيچيده ان...منظورم اينه كه هرقدر از نقايصشون بگي باز يه چيزي جا مي مونه.

زن چيز سياهي را از ميان دستان لرزانش بالا گرفت و مي خواست روي شقيقه مرد بگذارد كه مرد گفت:

_البته منهاي زن من ...زن من توي دنيا تكه...همتا نداره...اين چيزهايي رو هم كه گفتم اصلا"شامل حال اون نمي شه...

كه چيز سختي را روي شقيقه اش حس كرد.سعي كرد جدي نگيرد گفت:

_اصلا"بيا دست برداريم عزيزم...بيخيال شو...نگفتي كي مي خواي شام بدي؟

اما زن از پشت سر مرد جم نخورد.مرد با كمي دستپاچگي گفت:

_گوش كن عزيزم گوش كن!

من فقط مي خواستم باهات شوخي كرده باشم.دخترخوبي باش واسباب بازي بچمون رو بذار كنار...الان صداش در مياد...

لرزش دستهاي زن كم شده بود. مردباصدايي كه مي لرزيد گفت:

_من فقط مي خواستم سورپرايزت كنم عزيزم...نمي خواستم اينجوري بگم اما توي جيب سمت راست كتم...يه كادوي خوشگله...امشب سالگرد ازدواجمونه عزيزم...يادت كه نرفته...مي شنوي؟

زن پوزخند زد.مردهراسان گفت:

_من فقط مي خواستم باهات شوخي كرده باشم.مي خواستم كادو بيشتر بهت بچسبه ...مي خواستم يه شب خاطره انگيز ومتفاوت داشته باشيم...مي خواستم...

مرد بالاخره ساكت شد .زن شناسي اش كامل شده بود.

                                                                                             تمام شد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 7:48 توسط راد |